Saturday, 18 July 2015
22 September 2020
قسمت نوزدهم

«دریا پر از کروکودیل است»

2012 February 20

مازیار مهدوی‌فر/رادیو کوچه

تا شب همان‌طور راه رفتیم. روزها می‌خوابیدیم یا به‌تر بگویم سعی می‌کردیم بخوابیم. پسرعموی فرید به ما گفته بود که سفرمان سه روز طول خواهد کشید. به همین خاطر می‌خواستیم بدانیم چقدر مانده تا به بالای کوه برسیم و از آن‌جا سرازیر شویم سمت ترکیه. به نظرمان سفر خیلی طولانی شده بود. اما می‌ترسیدیم از کسی راجع به این موضوع بپرسیم. به همین خاطر بین خودمان قرعه‌کشی کردیم که قرعه افتاد به نام من. رفتم سراغ یکی از قاچاقچی‌ها و گفتم: «ببخشید آقا، چقدر مانده برسیم بالای کوه؟» بدون این‌که نگاهی به من بیندازد گفت: «چند ساعت.» برگشتم پیش دوستانم و به آن‌ها خبر دادم که فقط چند ساعت مانده. تا نزدیکی‌های صبح راه رفتیم. ماهیچه‌های پاهامان مثل سیمان سفت شده بود. مثل روزهای قبل، غروب که شد دوباره راه افتادیم. فرید گفت: «یارو به تو دروغ گفت.» خودم این را فهمیده بودم. گفتم: «خیلی ممنون. اما ظاهرن پسرعموی شما هم چندان مرد راستگویی نیست.»

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

نیم ساعت بعد رفتم سراغ یکی دیگر از مردان ایرانی که کلاشینکفی هم روی شانه‌اش بود. درحالی‌که پشتش راه می‌رفتم پرسیدم: «آقا ببخشید، چقدر مانده برسیم بالای کوه؟» جواب داد: «زیاد نمانده.» حتا نگاهی هم به من نکرد. «زیاد نمانده یعنی چی آقا؟» «یعنی قبل از این‌که صبح شود.» برگشتم پیش دوستانم و گفتم: «زیاد نمانده، اگر خوب راه برویم قبل از شب آن‌جاییم.» همه زدند زیر خنده اما هیچ‌کس حرفی نزد. همگی تمام توان و قدرتمان را داده بودیم به پاهامان تا بتوانیم آن مسیر دشوار را طی کنیم.

 به راه رفتن ادامه دادیم تا نزدیکی‌های صبح که خورشید از سمت روستای من، نوا بالا می‌آمد. بالای کوه را می‌شد دید. فقط چند قدم مانده بود. آن‌قدر نزدیک شده بود که می‌توانستیم با یک خیز بلند به آن برسیم. دوباره دور هم حلقه زدیم و استراحت کردیم. اشعه‌های خورشید تابیدن گرفته بود که از راه رفتن بازایستادیم. هرکدام دنبال تخته‌سنگی گشتیم تا در زیر سایه آن استراحت کنیم. سرهامان را زیر سایه صخره می‌گرفتیم تا نور آفتاب آن را نسوزاند و پاها و دست‌هامان را می‌گذاشتیم توی آفتاب تا گرم شود. آفتاب تندی بود و پوست را می‌سوزاند. غروب شده بود که دوباره دستور دادند بلند شویم و راه بیفتیم. این پنجمین شب بود و ما هنوز نرسیده بودیم.

«آقا ببخشید، چقدر دیگر مانده تا برسیم آن بالا؟» مرد باز هم بدون آن‌که نگاهی به من بیندازد جواب داد: «فقط چند ساعت.» وقتی برگشتم پیش دوستانم آن‌ها از من پرسیدند که مرد چه جوابی داده؟ گفتم: «هیچی، گفت خفه شو و راه بیفت.» ما افغانی‌ها جوان‌ترین افراد گروه بودیم و بیش از همه به کوه و سنگ و ارتفاع عادت داشتیم. ما آفتاب سوزان و برف و سرما را هم خوب می‌شناختیم. اما این کوه اصلن تمام نمی‌شد. مثل یک مارپیچ تمام‌نشدنی بود. قله، همیشه در دو قدمیمان بود اما انگار قرار نبود هرگز به آن برسیم.

ده روز و ده شب گذشت. روزها و شب‌ها به کندی از پی هم می‌گذشتند. درست مثل قطرات آبی که از قندیل یخی می‌چکند پایین. یک روز صبح، هوا هنوز تاریک بود و ما به سختی خودمان را از صخره‌ها بالا می‌کشیدیم. ناگهان یکی از بنگلادشی‌های هم‌راهمان دچار مشکل شد. فکر می‌کنم یک مشکل تنفسی یا قلبی بود. ناگهان چند متر پرتاب شد پایین توی برف‌ها. همه فریاد کشیدیم: «صبر کنید، یک نفر این‌جا دارد می‌میرد. باید بایستیم و به او کمک کنیم.»  یکی از پنج قاچاق‌چی هم‌راهمان یک تیر هوایی شلیک کرد و گفت: «هر کس فورن راه نیفتد برای همیشه همین‌جا خواهد ماند.» سعی کردیم به مرد بنگالی کمک کنیم تا بتواند روی پاهایش بایستد و به راهش ادامه دهد، اما از عهده‌اش برنیامدیم. او خیلی سنگین بود و ما خیلی خسته بودیم. نمی‌شد کاری کرد. مجبور شدیم او را به حال خودش رها کنیم. همان‌طور که دور می‌شدیم صدایش را می‌شنیدم که از ما تقاضای کمک می‌کرد. آرام آرام صدا کم شد و سرانجام در غوغای باد ناپدید شد.

روز پانزدهم سفر، یک چاقوکشی بین یک کرد و یک پاکستانی اتفاق افتاد. درست نفهمیدم دعوا سر چه چیزی بود. شاید سر غذا شاید هم هیچی. مرد کرد بازنده جنگ بود و ما او را هم تنها به حال خودش رها کردیم. روز شانزدهم بود که برای اولین بار سر صحبت را با یک پسر پاکستانی که هم سن و سال خودم بود باز کردم. ما افغانی‌ها معمولن با پاکستانی‌ها صحبت نمی‌کنیم. در کنار هم راه می‌رفتیم و در منطقه‌ای بودیم که باد چندان زیاد نبود و می‌شد حرف زد. از او پرسیدم از کجا می‌آید، برنامه‌اش چیست و بعد از رسیدن به استانبول کجا می‌رود. اولش هیچ جوابی به سوال‌هایم نداد. توی افکارش غرق شده بود. نگاهی به من انداخت انگار که درست متوجه سوال‌هایم نشده باشد، احساس کردم الان به من می‌گوید چه احمقی هستی؟ اما درحالی‌که سرعتش را زیاد کرده بود تا از من دورتر شود گفت: «لندن.»

جلوتر که رفتیم فهمیدم خیلی وقت است که آن‌جا هستند و احتمالن برای همیشه همان‌جا خواهند ماند. آن‌ها یخ زده بودند. همه‌شان مرده بودند

بعدن فهمیدم که همه پاکستانی‌ها همین‌طور هستند. آن‌ها هرگز اسمی از ترکیه یا اروپا نمی‌برند. فقط می‌گویند لندن. درحالی‌که اگر کسی از آن‌ها حالش را داشت تا از من بپرسد تو کجا می‌روی من جواب می‌دادم هرجا که پیش بیاید. روز هجدهم سفر  با گروهی از آدم‌ها روبرو شدیم که روی زمین نشسته بودند. از راه دور که آن‌ها را دیدم نفهمیدم چرا آن‌جا توقف کرده‌اند، باد مثل تیغ ریش‌تراشی تیز بود و دماغم از شدت برف و سرما بسته شده بود. داشتم تلاش می‌کردم تا با انگشت‌هایم راه نفسم را باز کنم که افتادیم توی پیچ کوهستان و چند ثانیه آن آدم‌ها از دیدمان محو شدند. از خم گردنه که رد شدیم دوباره همان گروه را دیدم که روی زمین نشسته بودند. جلوتر که رفتیم فهمیدم خیلی وقت است که آن‌جا هستند و احتمالن برای همیشه همان‌جا خواهند ماند. آن‌ها یخ زده بودند. همه‌شان مرده بودند.

نمی‌دانم چه مدت بود که آن‌جا بودند. همه اعضای گروه به آرامی از کنارشان رد شدند. رفتم سمت یکی از مرده‌ها و کفشش را دزدیدم. مال خودم پاره شده بود و انگشت‌های پایم داشت یخ می‌زد. ازشدت سرما دیگر نمی‌توانستم انگشت‌های پایم را احساس کنم. حتا اگر با سنگ به آن‌ها می‌کوبیدم متوجه حس درد نمی‌شدم. کفش‌ها را درآوردم و آن‌ها را پوشیدم. درست اندازه‌ام بودند. از پوتین‌های خودم خیلی به‌تر بودند. دستانم را به نشانه احترام به آن مرد و تشکر از او بالا بردم. از آن روز همیشه به او فکر می‌کنم.

 دو بار در روز هربار یک تخم مرغ، یک سیب‌زمینی و یک تکه نان به عنوان جیره دریافت می‌کردیم. روزهای قبل  معمولن جیره جدید را از طریق اسب به ما می‌رساندند اما در آن زمان در ارتفاعی قرار گرفته بودیم که دیگر چنین امکانی وجود نداشت. روز بیست ویکم آخرین جیره را دریافت کردیم. به ما گفتند آن را به چند بخش تقسیم کنیم و نگه داریم. اما تقسیم کردن یک تخم مرغ آب‌پز کار چندان ساده‌ای نبود. طبق معمول بچه‌ها من را انداختند جلو تا دوباره از قاچاقچی‌ها سوال بپرسم. گفتم: «چه سوالی بپرسم؟» و آن‌ها جواب دادند: «مهم نیست، فقط یک چیزی بپرس.» رفتم سراغ یکی از مردان و از او پرسیدم: «نزدیکیم؟» جواب داد: «بله نزدیکیم.» البته من حرفش را باور نکردم. سرانجام روز بیست‌وششم بود که کوه تمام شد. یک قدم، یکی دیگر، باز هم یکی دیگر، و ناگهان همه ما از راه رفتن باز ایستادیم. دیگر کوهی نمانده بود که از آن بالا برویم. ما به قله رسیده بودیم.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,