شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
18 October 2016
آیا در ایران آزاد آینده،

«بهایی‌ها هم حق زندگی خواهند داشت؟»

۱۳۹۰ اسفند ۰۱

مهیار فرآورده

 انگشت را روی همان نقطه گذاشتم که بیش‌تر درد می‌آورد، این پرسش را مدت‌ها بود در سر با خود حمل می‌کردم، اما بر این تصور بودم با آگاهی‌رسانی‌هایی که امروزه به برکت فناوری اطلاعات از سوی رسانه‌های گوناگون صورت می‌گیرد، عقب‌گرایی و بهایی‌ستیزی و خودپرستی دیگر جایی در آینده ایران ما نخواهد داشت. اما وقتی فهمیدم یک گروه ایرانی (البته چند نفری) دیگر به کافه‌سرای ایرانی‌ها در اسلو نرفتند چون گویا یک بهایی درباره کیش خود برای جمع سخن گفته بود، به این نتیجه رسیدم که تعداد آن گروه بی‌تردید در داخل مرزهای ایران که شیعی‌گری مذهب‌حاکم بر جامعه است، بسیار بیش از این خواهد بود.

 منظور من از مذهب حاکم بر جامعه، رژیم حاکم کنونی نیست، بلکه شیوه‌ی تفکر مذهبی‌ی مسلطی است که در زندگی ایرانی‌های باورمند شیعه سلطه دارد و در اثر آموزش‌های مذهبی، نه تنها خود را محق و بهایی‌ها را گم‌راه را می‌دانند، بلکه برای آن‌ها حقوق مساوی با خود قایل نیستند. لقب «فرقه ضاله» را حکومت حاکم اختراع نکرده. از روزی که آیین بهایی پا به عرصه وجود گذاشت، شیعیان آن‌ها را ضاله و گم‌راه خواندند، در حالی‌که خود انشعابی کوچک‌تر از جمع بزرگ‌تری به نام جهان اسلام به‌شمار می‌روند و در این مجال سنی‌ها شیعیان را گم‌راه می‌دانند.

 تفاوت استبداد ولایت‌فقیه با دیکتاتوری‌های فروریخته در کشورهای عربی و شمال آفریقا در این است که در آن استبدادها، اقلیت‌ها تا حدود زیادی از یورش باورهای مذهبی‌ی اکثریت، که عمدتن مسلمان هستند، در امان بودند و استفاده از قوانین جانب‌دارانه مذهبی در ساخت استبداد دخالت نداشت. در همین سوریه که اسد کشتار می‌کند، اقلیت‌ها نگرانند با روی‌کارآمدن یک حکومت برخاسته از اکثریت ایدئولوژیک جامعه، حقوق آن‌ها مورد هجوم قرار گیرد.

 بنابراین، دولت برخاسته از خواست اکثریت، باید در گام نخست حقوق مساوی برای تمام افراد جامعه قایل شود. چه تعداد آن‌ها مانند بهاییان ساکن کشور 300 هزار نفر باشد، چه اکثریت شیعه دوازده‌امامی باشند و یا جمعیت قلیل شیطان‌پرستانی که در دامنه کوه‌های کرند در خطه کرمانشاهان زندگی می‌کنند. تنها به‌دین شکل است که دموکراسی و مردم‌سالاری در جامعه تحقق می‌پذیرد.

 یکی از چالش‌های اساسی بر سر راه آینده ایران در این است که اکثریت جامعه، یعنی شیعیان، تا چه اندازه به جدا‌کردن مدنیت جامعه از حوزه دین توجه کنند و به این نتیجه برسند که سعادت ایران در گرو پاره‌کردن زنجبر دین از گردن سامانه‌ی سیاسی کشور و دولت است

 یکی از چالش‌های اساسی بر سر راه آینده ایران در این است که اکثریت جامعه، یعنی شیعیان، تا چه اندازه به جدا‌کردن مدنیت جامعه از حوزه دین توجه کنند و به این نتیجه برسند که سعادت ایران در گرو پاره‌کردن زنجبر دین از گردن سامانه‌ی سیاسی کشور و دولت است. دولتی که باید خدمت کند و نه حکومت، نکته ظریفی که در ایران برعکس فهمیده شده.

 بحث من در این‌جا این نیست که چه‌طور شد نسل آن‌روز، کشور را از دست یک آدم تحصیل‌کرده‌ی وطن‌دوست که هم خیلی کارها برای کشور کرد و هم برخی اشتباهات از او سر زد، گرفت و داد به گروهی که برای رسیدن به قدرت، کسروی‌ها را ترور کردند و منصورها را به قتل رساندند و از همان لحظه نخست به‌قدرت‌رسیدن، با اعدام‌های‌گروهی در پشت‌بام «یک مدرسه»، پایه‌های یک تراژدی غم‌انگیز ملی را بنیان گذاشتند. بلکه بحث من در این است که آیا هنوز امیدی به اصلاح نظامی که نسل سی‌وسه سال پیش برای کشور انتخاب کرد می‌رود یا خیر؟

 آیا می‌شود آن‌را بزک کرد و برای مثال هاشمی رفسنجانی ر ا به‌ جای علی خامنه‌ای بر کرسی ولایت‌فقیه نشاند و حتا در درازمدت انتظار داشت از ایران کشوری آزاد ساخته شود که بتواند پاسخ‌گوی نیازهای جامعه مدرن ایران باشد؟

 اگر کوشش‌های جناح ترقی‌خواه و متحول‌شده حکومت در 33 سال گذشته، کوچک‌ترین اثری در رام‌کردن جناح‌ارتجاعی و لومپن آن داشت، پاسخ این پرسش می‌توانست مثبت باشد. اما همه شواهد گواه بر این است که حکومت تمامیت‌خواهان دیگر حتی تحمل برادری ناتنی خود که همان طرف‌داران اصلاحات باشند را ندارد و در آخرین زورآزمایی سیاسی، همه آن‌ها را قلع و قمع کرد.

 این ادامه همان ارتجاعی است که نسل آن‌روز در بهمن 57 با هواپیما از فرانسه وارد کرد و تاج آن آدم وطن‌دوست و متاسفانه بی‌ارتباط با توده مردم را که از او ستانده بود بر سر این بابا گذاشت، مقدسش هم کرد و اختیارات نامحدود هم به او داد و گذاشت روی سرش حلوا حلوا کرد: «امام خمینی.»

سه‌دهه همه‌چیز را مقدس کردند

توده را به‌نام دین پیش و پس کردند

تا که جام باده دین بشکست

در چشم توده‌ها خار و خس کردند

 با این زمینه، تا زمانی‌که جامعه ایرانی شهامت به‌چالش کشیدن این مسایل را نداشته باشد و تا زمانی که مردم نتوانند حباب‌های توخالی تقدس را در افکار خود بترکانند، آزادی و سربلندی نسیب ایران نخواهد شد و آن روزگار دور نیست. مهدی خزعلی در نامه خود از زندان اوین به احمد منتظری، با اشاره به قتل‌عام شهریور ۶٧ و نقل‌قول از آن دسته که جان سالم بدر برده و امروز با او هم‌بندند، استارت این دوره را زد.

«می‌گوید در سلول‌های انفرادی که مرا حبس کرده بودند، یک تخت سه طبقه قرار می‌دادند و ٣٠ نفر در آن جا می‌دادند، در هر طبقه ٩ نفر چمباتمه می‌زدند و سه نفر در فضای باقی‌مانده جلوی در چمباتمه می‌زده‌اند. و هنگام رفتن به دستشویی زانو‌ها باز نمی شدند!»

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,