Saturday, 18 July 2015
21 September 2020
رازهای زنانه- قسمت چهاردهم

«دختری که هرگز نخواست پسر باشد»

2012 February 27

نعیمه دوستدار/ رادیو کوچه

من یک نوجوان عصبی و تند بودم. تند از این نظر که مدام جبهه می‌گرفتم. زندگی برای من یک میدان جنگ بود که می‌خواستم هرطور شده برنده‌اش باشم. احساس خورده شدن حقم، باعث می‌شد همه‌جا دنبال این باشم که ببینم آیا کسی می‌خواهد به من ظلم کند یا نه، این احساساتم بسیار به جنسیتم برمی‌گشت. در واقع، من عصبانی و تند بودم، چون می‌دیدم دخترم و حقم دارد پایمال می‌شود.

هنوز خیلی کوچک بودم که فهمیدم سر پسر بودن یا دختر بودن، خیلی چیزها برای آدم عوض می‌شود. دلم می‌خواست توی کوچه با بچه‌ها بازی کنم، اما دختر بودم و این خواسته مدام با مخالفت روبه‌رو می‌شد. خیلی وقت‌ها مجوزش را می‌گرفتم تا بروم توی کوچه و با تنها دختر همسایه که هم سن و سالم بود بازی کنم، اما این مجوز کوتاه‌مدت بود و ساعتش زود تمام می‌شد. باید قبل از تاریک شدن هوا برمی‌گشتم خانه. حتا اگر خودم هم می‌توانستم با پافشاری اجازه‌ی بازی بگیرم، خیلی روزها به دوستم این اجازه داده نمی‌‌شد. در عوض، کوچه‌ی ما پر بود از پسرها که می‌توانستند تا هروقت دوست دارند توی کوچه بمانند. من از پشت پرده، آن‌ها را نگاه می‌کردم که دنبال توپ می‌دوند و کسی مدام از پشت پنجره صدای‌شان نمی‌کند.

خود پسرها هم عامل دیگر ناراحتی‌های بچگی من بودند. من دوست داشتم هفت‌سنگ بازی کنم یا فوتبال، اما آن‌ها دخترها را توی بازی‌شان راه نمی‌دادند. یک بار مرا به خاطر این‌که با دامن دنبال توپ می‌دویدم مسخره کردند. شاید همان شد که از آن به بعد تا سال‌ها خوشم نمی‌آمد دامن بپوشم.

بعد نوجوان شدم و این تبعیض‌ها بیش‌تر هم شد. دنیای پسرها بزرگ‌تر بود، دنیای دخترها کوچک‌تر. دخترها و پسرهای فامیل ناگهان با هم غریبه می‌شدند و باز این دخترها بودند که در حاشیه‌ی جمع‌های خانوادگی و دوستانه می‌‌ماندند. پسرها کلاس‌های بیش‌تری می‌رفتند، بازی‌های بیش‌تری می‌کردند، بیش‌تر در کوچه و خیابان دیده می‌شدند و مهارت‌های ساده و پیش پا افتاده‌ای را یاد می‌گرفتند که دخترها از آن هم عاجز بودند. کم‌تر دختری می‌‌رفت توی صف‌نان، دخترها کم‌تر به کارهای هیجان‌انگیز دست می‌زدند و آینده‌ی متفاوتی برای خودشان تصور نمی‌کردند. دخترها کم‌تر بلد بودند با غریبه‌ها حرف بزنند و موقع حرف زدن به تته‌و‌پته می‌افتادند.

بعد قصه‌ی خندیدن و نخندیدن شروع شد. به محض این‌که پایم را گذاشتم توی دوران بلوغ، توصیه‌های اخلاقی دختر نباید بلند بخندد و بلند حرف بزند را شنیدم. من صدایم بلند بود، خنده‌ام بلند بود و هیچ جور توی کتم نمی‌رفت که باید جور دیگری بخندم و حرف بزنم. دنیای من شده بود دنیای چراها و مبارزه‌ها. استدلالی برای این حرف‌ها و نبایدها پیدا نمی‌کردم و در عوض احساس می‌کردم پر از ظرفیت و توانایی‌ام و دنیا می‌خواهد پر پرواز و پای دویدنم را بگیرد.

من شدم یک نوجوان یاغی که می‌خواست با همه‌ی این محدودیت‌های تحمیلی که به خاطر جنسیتش اعمال می‌شد مبارزه کند. من نمی‌دانستم فمنیسم چیست، اما می‌دانستم تبعیضی وجود دارد و باید با آن جنگید. این بود که سعی کردم هرجور شده خودم را پررنگ کنم. توی هر جلسه‌ای حتمن حرف می‌زدم. در همه‌ی جمع‌ها اظهار نظر می‌کردم. همه‌ی کارها را تجربه می‌کردم و با ولع زیادی می‌خواندم و می‌نوشتم.

خیلی زود خواننده‌ی مجله‌های زنان شدم. برابری‌خواهی‌ام پررنگ‌تر شد. در کنار من اما بیش‌تر دخترها فکر می‌کردند این شیوه‌ی زندگی، سرنوشت‌شان است و باید آن را بپذیرند. خیلی‌ها باور کرده‌ بودند بلند خندیدن جرم است، از عهده‌ی خیلی کارها بر نمی‌آیند و باید به قانون‌هایی که رفت‌و آمد و تصمیم‌گیری و علاقه‌هایشان را محدود می‌کند پابند باشند. بخش دیگری از نوجوانی من صرف تحریک و تشویق آن‌ها شد.

این نوجوانی پر دغدغه به نفع من تمام شد، هرگز تن ندادم به فشارها و محدودیت‌ها و احساس نکردم چون یک زنم باید از چیزی دست بکشم و محروم بمانم، اما بخش زیادی از انرژی‌ام را گرفت آن هم در حالی که من در حال طغیان و مبارزه بودم تا حقوق مسلم‌ خودم را به دست بیاورم یا به دوستان هم‌جنسم حالی کنم، دوست‌‌های غیرهم‌جنس من، داشتند از فرصت‌هایشان برای آینده استفاده می‌کردند و احتمالن وقت کم‌تری را صرف طغیان و خشم می‌کردند. خیلی زود فهمیدم هر تبعیض یا کمبودی همین خاصیت را دارد، درست همان‌طور که وقتی کسی فقیرتر است یا ضعف جسمی دارد، مجبور است بیش‌تر از پولدارها و سالم‌ها برای رسیدن به مسایل پیش‌ پا افتاده تلاش کند و زور بزند.

در نهایت، من زنی شدم که تا جایی که اراده‌ی فردی دخیل است، اجازه نداد جنسیت او را به عقب براند. البته خیلی جاها هم دست خودم نبود و مغلوب اراده‌ی اجتماع مردسالار و تبعیض‌هایش شدم. جاهایی هم بود که زور من به عنوان فرد به اقتضائات سرزمینم نرسید و در رقابت نابرابر جامعه، جنسیتم حرکتم را کند کرد. با این حال همیشه بسیار فکر می‌کنم که اگر من مجبور نبودم این همه زمان صرف اثبات خودم به دنیا بکنم و اگر قرار نبود در سال‌های نوجوانی و جوانی‌ام برای رسیدن به موقعیت‌های معمولی بیش‌تر از یک پسر در موقعیت برابر با خودم تلاش کنم، دور از ذهن نبود اگر امروز، از جایی که در آن ایستاده‌ام راضی‌تر باشم.

این بار یکی از رازهای زنانه‌ی خودم را برایتان گفتم، راز دختری که هرگز نخواست پسر باشد.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,