Saturday, 18 July 2015
23 September 2020
قسمت بیستم

«دریا پر از کروکودیل است»

2012 February 27

مازیار مهدوی‌فر/رادیوکوچه

در این نقطه بود که ایرانی‌ها ما را سپردند دست قاچاق‌چی‌های ترک. همان وقت بود که برای اولین بار بعد از شروع سفر، تعداد افراد گروه‌مان را شمردم. دوازده نفر از ما کم شده بودند. دوازده نفر از یک گروه هفتادوهفت نفره در طول سفر مرده بودند. اغلب آن‌ها بنگالی و پاکستانی بودند. آن‌ها در سکوتی مطلق از بین رفته بودند و تا آن لحظه هیچ‌کدام از ما به این موضوع فکر نکرده بودیم. طوری به هم نگاه کردیم انگار که تا آن لحظه هم‌دیگر را ندیده بودیم. صورت‌هامان قرمز و داغان شده بود و پر بود از ترک‌های خونین.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

ترک‌هایی که آن‌جا منتظرمان بودند ما را در دوایر متحدالمرکزی روی زمین نشاندند. هر نیم‌ساعت جاهامان را عوض می‌کردند. آن‌هایی که وسط نشسته بودند می‌رفتند به بخش‌های محیطی و برعکس. این کار برای این بود که  گرم بمانیم و بتوانیم در مقابل سرما از خودمان محافظت کنیم. روز بیست‌و‌هفتم شده بود. عدد روزها خوب یادم مانده چون هرکدام از آن روزها و خاطرات و سختی‌هایش روی گردنم سنگینی می‌کند. درست مثل دانه‌های تسبیح. آرام آرام از کوه آمدیم پایین و رسیدیم به تپه‌ها، کشت‌زارها، زمین‌های زراعی و همه چیزهای زیبای زمین. جاهایی که درخت نداشت ما را به گروه‌هایی تقسیم می‌کردند و می‌گفتند سرتان را بیندازید پایین و بدوید. گفتند: «ممکن است به سمتتان شلیک شود.» ما تعجب کردیم و پرسیدیم: «چه کسی به سمت ما شلیک می‌کند.» جواب این بود:

«معلوم نیست. فقط حواستان باشد یک وقت‌هایی ممکن است به سمتتان تیراندازی شود.»

بعد از دو روز که برایمان مثل دو سال گذشت رسیدیم به «وان». شهری که  در کنار دریاچه‌ای به همین نام واقع شده. از دریاچه‌ای به دریاچه‌ای دیگر سفر می‌کردیم. اولین شهر ترکیه بود که واردش می‌شدیم. شب را در حومه شهر توی علف‌زارهای بلند استراحت کردیم. چند تا از روستایی‌ها که دوست قاچاقچی‌ها بودند به ما لطف داشتند و برایمان آب و غذا آوردند. خیلی دوست داشتم لباسم را عوض کنم. آن لباسی که تنم بود کثیف و پاره شده بود. مثل تکه پارچه‌هایی که با آن کف زمین را تمیز می‌کنند. اما باید لباس‌هایی را که از تهران خریده بودم برای استانبول نگه می‌داشتم. چون ممکن بود آن‌ها هم کثیف و بدبو شوند.

قبل از این‌که صبح شود، مجبورمان کردند مثل جیرجیرک از توی علف‌زار بپریم و سوار کامیون شویم. ما را به جای نزدیکی انتقال دادند. شبیه یک آغل بزرگ با یک سقف بلند بود که به جای گاوها برای مسافران غیر‌قانونی ساخته شده بود. افغان‌ها و پاکستانی‌ها را مجبور کردند کنار هم بخوابند که البته به هیچ‌وجه فکر خوبی نبود. باعث شد که آن شب سر جای خواب یک درگیری بین افغان‌ها و پاکستانی‌ها پیش بیاید. ترک‌ها تلاش کردند  مداخله کنند و ما را از هم جدا کنند. البته هیچ تبعیضی قایل نشدند. همه ما را به یک اندازه و  تا جایی که می‌شد کتک زدند.

چهار روز توی همان طویله سپری شد. یک شب وقتی همه خواب بودیم سرو صدای یک ماشین دیوارها را به لرزه درآورد. ترک‌ها به ما گفتند فوری وسایلمان را جمع کنیم. ما را بر اساس قومیت و کشور به گروه‌های مختلف تقسیم کردند و جلوی دیوار نگه داشتند. اجازه نمی‌دادند بیرون را ببینیم. فکر می‌کنم به این خاطر بود که نمی‌خواستند ما بفهمیم بیرون چه خبر است و قرار است چه اتفاقی برایمان بیفتد. حدود ده دقیقه گوشه‌ای ایستادیم درحالی‌که ساک‌هامان را سفت گرفته بودیم توی بغلمان. بعدش کسی صدایمان زد و ما پریدیم بیرون.

اولین چیزی که دستگیرمان شد این بود که ماشینی که سروصدایش را شنیده بودیم چراغ‌هایش روشن بود و نورش مستقیم توی چشممان. نکته دوم این بود که آن ماشین، یک کامیون بود. یک کامیون بزرگ که به نظر می‌رسید پر از سنگ‌و‌شن است. یکی از قاچاقچی‌ها گفت: «بیایید این گوشه.» رفتیم عقب کامیون. «بروید پایین.» «کجا؟»

اولین چیزی که دستگیرمان شد این بود که ماشینی که سروصدایش را شنیده بودیم چراغ‌هایش روشن بود و نورش مستقیم توی چشممان

توی نور چراغ روشن می‌شد دید که همه جا پر از شن و ماسه است. قاچاق‌چی کف کامیون را نشانم داد. اولش فکر کردم منظورش این‌است باید بروم زیر کامیون. اما وقتی جلوتر رفتم با چیز عجیبی روبرو شدم که اولش نمی‌تواستم باور کنم. اما خوب که دقت کردم باورم شد. در زیر کف کامیون که پر از شن و ماسه بود، فضای دیگری به ارتفاع پنجاه سانت یا کمی بیش‌تر وجود داشت. در حقیقت یک سقف کاذب بود که در زیرش فضای کوچک دیگری وجود داشت. می‌شد آن‌جا بنشینیم، به شرطی که دست‌هایمان را دور پاها حلقه می‌کردیم و زانوهامان را می‌چسباندیم به قفسه سینه‌هامان. سرو گردنمان را هم باید می‌انداختیم بین زانوها. به هرکدام از ما دو بطری دادند. یکی پر و دیگری خالی. اولی پر از آب خوردن بود و دومی را برای این داده بودند که تویش ادرار کنیم.

تمام آن فضای کاذب توسط ما پر شد. همه را همان تو جا دادند. حدود پنجاه نفر بودیم. آن‌جا تنگ نبود بلکه خیلی‌خیلی تنگ بود، مثل دانه‌های برنج شده بودیم که توی دست کسی له شده باشند. وقتی دریچه بسته شد توی تاریکی محو شدیم. به خودم امید دادم که سفر کوتاهی در پیش داشته باشیم. از دور صدای ناله کسی می‌آمد. سنگینی شن و ماسه را روی دوشم احساس می‌کردم .حتا سنگینی آسمان و ستاره‌ها را. سعی کردم با دماغم نفس بکشم اما فقط خاک بود که می‌رفت توی حلقم. سعی کردم با دهانم نفس بکشم اما سینه‌ام درد گرفت. خیلی دوست داشتم می‌توانستم با گوش‌ها و موهایم نفس بکشم. درست مثل گیاهان که این‌جوری رطوبت را جذب می‌کنند. اما من گیاه نبودم و آن تو هم خبری از اکسیژن نبود. احساس کردم یک‌جایی توقف کردیم. اما آن‌جا فقط یک تقاطع عبور و مرور ماشین‌ها بود. دفعه بعد که کامیون متوقف شد به خودم گفتم: «این دفعه دیگر خودش است. حتمن رسیده‌‌ایم.» اما ظاهرن علت توقف این بود که راننده تندش گرفته بود. صدایش را شنیدم که می‌گفت: «دیگه نمیتونم خودمو نگه دارم.»

دفعه بعد که کامیون ایستاد، دیگر مطمئن بودم که رسیده‌ایم. زانوها و شانه‌هایم داشت از جا کنده می‌شد. اما این‌بار هم نشانه غلطی بود. این دفعه اصلن نفهمیدم کامیون برای چه توقف کرده بود.

بعد از مدتی احساس کردم که دیگر وجود ندارم. بی‌خیال شمردن ثانیه‌ها شدم. افکارم درست مثل عضلاتم گریه‌شان گرفته بود. هنوز آن بوها توی دماغم می‌پیچند. بوی ادرار و عرق. فریادهای گاه‌و‌بی‌گاه و سرو‌صدایی که توی تاریکی می‌شنیدم. نمی‌دانم چقدر زمان گذشته بود که احساس کردم کسی دارد به شدت گریه می‌کند. انگار داشتند ناخن‌هایش را می‌کشیدند. اولش فکر کردم خیالاتی شده‌ام . فکر کردم صدای خشن موتور کامیون است که با صداهای دیگر قاطی شده. داشت می‌گفت: «آب» فقط همین یک کلمه را تکرار می‌کرد: «آب.» اما جوری می‌گفت که اصلن نمی‌توانم توصیفش کنم. او را شناختم. توانستم او را به‌جا بیاورم. تلاش کردم من هم بگویم «آب». فقط برای این‌که کاری انجام داده باشم. برای این‌که کمک بخواهم و بگویم کسی این‌جا دارد می‌میرد. اما هیچ‌کس پاسخی نداد. وقتی دیدم دست از گریه برنمی‌دارد گفتم: «ادرار خودت را بخور.» نمی‌دانم صدایم را شنید یا نه. جوابی نداد و همان‌طور به ناله کردن ادامه داد.

قابل تحمل نبود. تلاش کردم سینه‌خیز به سمتش بروم. مشت و لگد مسافران دیگر بود که می‌آمد سمتم. چون برای رسیدن به آن پسر باید آن‌ها را لگد می‌کردم و رد می‌شدم. آخرش خودم را به او رساندم. نمی‌توانستم او را ببینم اما با دستانم صورت، دماغ و دهانش را لمس کردم. همان‌طور داشت ناله می‌کرد و آب می‌خواست. آب بطری من تمام شده بود. از بغل دستی پرسیدم آیا آبی برایش باقی مانده یا نه. اما همه، تا آخرین قطره آبشان را نوشیده بودند. آخرش یک پسر بنگالی را پیدا کردم که هنوز مقداری آب ته بطریش مانده بود. اما او هم آبش را به من نداد. از او خواهش کردم. اما باز هم پاسخش منفی بود. التماسش کردم فقط یک جرعه از آبش را بدهد. هم‌چنان پاسخش «نه» بود و من با خودم فکر کردم این «نه» از کجا می‌آید؟

یک مشت کوبیدم توی صورتش. احساس کردم دندان‌هایش خورد توی مشتم. داشت دادوبیداد می‌کرد و من هم تکانش می‌دادم. نه برای این‌که اذیتش کنم. می‌خواستم جای بطریش را پیدا کنم. بطری را که پیدا کردم آن را قاپیدم و فورن ناپدید شدم. توی آن جهنم، ناپدید شدن کار بسیار ساده‌ای بود. آب را به پسر رساندم. از این کارم احساس خیلی خوبی پیدا کردم. حداقل برای مدت کوتاهی احساس کردم یک انسان هستم.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,