Saturday, 18 July 2015
28 September 2020

«ما و اسکیزوفرنی سیاسی»

2012 March 04

مطلب‌هایی که در این بخش تارنمای رادیو کوچه منتشر می‌شود یا انتخاب دبیر روز سایت و یا پیشنهاد دوستان رادیو است که می‌تواند از هر گروه یا دسته و یا مرامی باشد. نظر‌های مطرح شده در این بخش الزامن نظر رادیو کوچه نیست. اگر نقد و نظری بر نوشته‌های این بخش دارید می‌توانید برای ما ارسال کنید.

سارا شاد

دارم از روی حرف یکی از دوستانم تقلب می‌کنم که می‌گفت: «این داستان عشقی تلخ را باید پایان دهیم. و الا کارمان به اسکیزوفرنی سیاسی می‌کشد.» منظورش داستان خاتمی بود و باوری که بعضی از ما هنوز به او داریم. باورش هم نداشته باشیم هنوز منتظر عکس‌العمل‌هایش هستیم و با مواجهه با خبری درباره رای دادن یا رای ندادن خاتمی دست‌کم یک استاتوس در فیس‌بوک می‌نویسیم یا تاسف می‌خوریم یا شاد می‌شویم. به راستی خاتمی چرا این‌همه برای ما ایرانی‌ها مهم است؟ چرا هنوز بعضی از ما دوستش داریم و با این‌که می‌دانیم او هم مثل خیلی از سیاست‌مداران جمهوری اسلامی هرگز در مقابل این نظام نخواهد ایستاد، باز هم به او زل زده‌ایم و منتظر عکس‌العمل‌هایش هستیم؟

به خاطر این‌که او نخستین سیاست‌مدار ایرانی بعد از انقلاب بود که به روی مردم لبخند زد و به جای ایده جنگ، جنگ تا پیروزی تئوری گفت‌وگوی تمدن‌ها را مطرح کرد و توانست جایزه گفت‌وگوی جهانی را در سال  2009 میلادی از آن خود کند؟ به خاطر این‌که او به جای انقلاب و شورش و هیاهو از اصلاحات حرف زد؟ یا به خاطر این‌که واقعه 18 تیر در دوران ریاست جمهوری او اتفاق افتاد؟ ‌به خاطر این‌که هنوز هم عضو شورای عالی مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت نظام است و هنوز هم از سنگر جمهوری اسلامی بیرون نرفته؟ شاید هم به خاطر این‌که در جریان انتخابات دهم ریاست جمهوری در ایران، از سوی حامیان خامنه‌ای و افرادی چون احمد جنتی، حسین طائب و حسین شریعتمداری متهم به براندازی نظام و تهدید به دستگیری شد.

شاید این‌طور به نظر برسد که پرونده سوابق خاتمی مثل احساس و ادراکی که برخی از ما از او داریم سرشار از تناقض است. اما واقعیت به گونه‌ای دیگر رقم خورده؛ واقعیتی که شاید طرف‌داران او میل و اشتیاقی به باورش ندارند. او اگرچه همواره به عنوان رهبر اصطلاحات شناخته شده و در همین مسیر حرکت کرده اما این حرکت در چارچوب ارزش‌ها و معیارهای نظام جمهوری اسلامی شکل گرفته و زمانی از این چارچوب فراتر نرفته است. او هرگز در مقابل خواسته اخیر مردم یعنی سرنگونی نظام جمهوری اسلامی سخن نگفته و اقدام نکرده، او فرزند جمهوری اسلامی بوده و هست. فرزندی که شاید سردمداران نظام او را ناخلف بدانند اما این تعبیر، چیزی از واقعیت موجود نمی‌کاهد. واقعیت خاتمی همین است و این کم‌تر ارتباطی به حس و حال و هوای ما ندارد.

به نظرم تعبیر «داستان عشقی» بیش‌تر از هرچیز واگویه‌ای می‌تواند باشد از ماجرای ما و خاتمی. زمانی نه چندان دور بیش‌تر ما دوستش داشتیم و حالا این محبت را به دشواری می‌توانیم از دلمان بیرون کنیم. در همین مسیر، عقلانیت دچار آسیب شده است. همه چیز را درباره خاتمی و عکس‌العمل‌هایش می‌دانیم. حتا به شوخی و جدی می‌دانیم که او اهل وعده دادن است اما عمل کردن نه. با این‌همه هنوز دل برخی از ما با اوست و فکر می‌کنیم که کار سیاست، کار دل است و کار احساس. و سوال این‌جاست که خاتمی دیگر چطور باید به این داستان تلخ بی‌اعتنایی کند و ما عاشق‌های خوش‌خیال را از خواب خوش دربیاورد و هی تکانمان بدهد؟ چندبار دیگر باید حس فریب‌خوردن، حس تهی‌شدن، حس بیهوده برای چیزی انرژی گذاشتن بیاید سراغمان؟ شاید خودمان بهتر بتوانیم قضاوت کنیم که آیا ما دچار اسکیزوفرنی سیاسی شده‌ایم یا خاتمی رفتاری چندگانه از خود بروز می‌دهد.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , ,