شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
30 August 2016
رازقی

«نزدیک عید بود»

۱۳۹۰ اسفند ۱۹

امیر حسین آهویی/ رادیو کوچه

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

تمام دیشب خواب دیدم برگشتم

پل‌ گیشا تا ته قبلم یک راهی 200 تومنی

400 تومن شده بود دیشب در خواب

نزدیک عید بود که دیدمت

نه نه

نزدیک عید بود که گم شدی

عید بود یا حوالی عید

ماهی قرمز بود

همه جا سبزه بود

همه بودند تو نبودی

به صورتم می‌خوری ناجور

لعنت به تمام نشانی‌ها که از یاد برده‌ام.

 هی صبوری!

هی صبوری!

دل من چه طاقتی داری

چه کس نشان اعتقاد به سپیدارها را

گردن تو دیوانه انداخت

که بی وقفه آواز می‌خوانی

در گوش‌هایی که بدهکار هیچ کس نیستند.

نام کوچکی را

دمی حتی

مثل راه خانه از یاد نمی‌بری

نگاهت را به چشم‌هایی دوخته‌ای

که از نگاه سرسری

دست بر نمی‌دارد

سلام می‌گوید و … خداحافظ

و نقطه چین بین این دو را

از جنس طناب‌دار به هم می‌بافد.

سال‌هاست که بر این در می‌کوبی

هی می‌کوبی اما

قفل در هم کینه‌ای ست

که تو حتی به خود نمی‌گیری

چه طاقتی!

چه طاقتی داری دل من

که پای بسته را همه‌ی عمر

پا بند رفتن کرده‌ای.

نوشته اول از «غریب» و نوشته دوم از «برنا» را شنیدید. از این که مثل همیشه بارها رازقی را به اشتراک گذاشتید بوی باران را دم عیدی به صفحه‌هایتان اضافه کردید. یک نوشته دیگر از برنا را در ادامه برنامه خواهید شنید.

چقدر آواز بدهکار کوچه و خیابانم!

چه تاریک، چه روشن

ماه هم که نباشد دلم قرص است

که به اندازه‌ی کوچه‌های جهان

در دلم ترانه هست.

آن‌قدر هست که پیش پای هیچ راه بلندی کوتاه نمی‌‌آیم

می‌خوانم و می‌گذرم

به یاد همه کسم.

به یاد زنی که روز سفرش

عطر دریا زده بود

و چشم‌هایش رنگ دریا شده بود

دست مرا در دست باد گذاشت

و رفت که مدال بی‌خبری را از آن خود کند

رفت و سیل از کوچه گذشت و من هم‌چنان

 می‌خوانم و می‌گذرم

دستی گلدان پشت پنجره را آب می‌دهد

چشمی مرا با گمشده‌اش اشتباه می‌گیرد

سایه‌ای پاورچین از خانه بیرون می‌زند

سایه‌ای بی‌رمق به خانه باز می‌گردد

می‌خوانم و می‌گذرم

سر به زیر برای آسمان

تا آوازم دعای راه پرنده‌های مهاجرش باشد

چنان که کلاغ‌ها

به بی خیالی‌ام حسادت کنند

می‌خوانم و

می‌گذرم.

موسیقی پس زمینه «تو‌لک» از «پرایسنر» را می‌شنوید. ششمین برنامه رازقی را تقدیم می‌کنم به تمامی آنانی که این دم عیدی به هر بهانه‌ای دوست داشتند تا در کنار خانواده خود باشند و نیستند. تکه‌ای از کتاب: «زن در هنر نویسندگی» نوشته‌ی «ری برادبری» (Ray Bradbury) را در آخرین بخش برنامه خواهید شنید.
من در چنین وضعیتی زیسته‌ام، (مست و مسوول یک دوچرخه)، طبق گزارش یک مامور پلیس ایرلندی، سرمست زندگی، یعنی از مقصد بعدی بی‌خبر بودن، ولی پیش از سر زدن سپیده‌دم پا در راه نهادن، و آن کدام سفر است؟ نیمی خواب آلوده و نیمی جذاب و پر‌هیجان.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , ,