Saturday, 18 July 2015
24 September 2020
قسمت 22

«دریا پر از کروکودیل است»

2012 March 12

مازیار مهدوی‌فر/رادیوکوچه

یک هفته قبل از این‌که دوباره راهی سفر شویم، یک کار خوب سه روزه گیر آوردم. خوش‌شانس بودم که پول خوبی گیرم آمد و توانستم چند تا لباس نو بخرم تا آن‌ها را در یونان بپوشم. وقتی وارد یک جای جدید می‌شوی همیشه باید لباس نو داشته باشی. ما پنج نفر بودیم. «رحمت»، «لیاقت»، «حسین‌علی». «سلطان» و من. حسین‌علی که دوازده ساله بود جوان‌ترین عضو گروه بود. از استانبول راهی «آی‌ولیک» شدیم. شهر ساحلی ترکیه که درست در نقطه مقابل جزیره یونانی «لسبو» قرار داشت. قاچاق‌چی که در این سفر هم‌راهمان بود مرد ریشوی ترکی بود با صورتی پر از آبله. همان مردی که قبلن قول داده بود به ما بگوید چطور می‌توانیم برویم یونان. و البته او به قولش وفا کرد. وقتی رسیدیم آی‌ولیک، ماشینش را خاموش کرد. از صندوق عقب یک جعبه مقوایی بزرگ که انگار موش آن را جویده بود برداشت و داد دستمان. ما را از ماشین پیاده کرد و برد بالای یک تپه. دریا را نشانمان داد و گفت: «از این راه می‌توانید بروید یونان. موفق باشید».

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

اگر یادتان باشد قبلن هم گفته بودم هر وقت کسی به من می‌گفت: «موفق باشی»، یک جای کار می‌لنگید. تنها چیزی که ما می‌دیدیم دریا بود. آن‌وقت او می‌گفت از این راه می‌توانید بروید یونان. مساله این بود که او هم به اندازه ما ترسیده بود. چون کارش غیرقانونی بود. ما را بالای تپه تنها گذاشت و درحالی‌که چیزهایی به ترکی زمزمه می‌کرد دور شد. جعبه را باز کردیم. تویش یک قایق بود. البته از آن قایق‌هایی که باید تویش باد می‌کردی . به علاوه دو جفت پارو و پمپ برای باد کردن قایق و مقداری نوار چسب و جلیقه‌های نجات. مثل بسته مخصوصی بود که انگار یک فروشگاه معروف برای مسافران غیرقانونی آماده کرده بود. وسیله‌ها را بین خودمان تقسیم کردیم. جلیقه‌های نجات را پوشیدیم. چون پوشیدنشان خیلی راحت‌تر از حمل کردنشان بود. راه افتادیم سمت پایین تپه. سه، چهار کیلومتری از دریا فاصله داشتیم و هوا تقریبن تاریک شده بود. حالا که به آن روزها فکر می‌کنم به نظرم می‌آید آن سال‌ها بیش‌تر زندگی من در تاریکی می‌گذشت.

به هر حال راه افتادیم سمت دریا. از روی تنه‌های درختی که روی ساحل افتاده بودند رد می‌شدیم. حدود بیست دقیقه که راه رفتیم سروصدای عجیبی به گوشمان رسید. صدایی که شبیه صدای باد یا شاخ و برگ درختان نبود. رحمت گفت: «شاید صدای گاوها باشد.» حسین‌علی گفت: «نه، فکر کنم صدای بز است.» رحمت  گفت: «احمق جان، صدای بز که این‌جوری نیست.» حسین‌علی ضربه‌ای به پشت رحمت زد و گفت: «احمق خودتی، صدای گاو هم این‌جوری نیست.» شروع کردند به زد و خورد. من گفتم: «هیس، ساکت باشید.» لیاقت گفت: «شاید صدای گاوهای وحشی باشد. یک جور گاو وحشی هست که فقط در ترکیه پیدا می‌شود.» فرصت نشد راجع به نظر لیاقت صحبت کنیم چون به محض این‌که حرفش تمام شد دسته‌ای از گاوها ناگهان به سمت‌مان حمله‌ور شدند. گاوهای وحشی کوچک چاقی که دیوانه‌وار می‌دویدند.

حسین‌علی فریاد زد: «فرار کنید. گاوهای وحشی دارند می‌آیند.» ما هم پا گذاشتیم به فرار. یک گودال پیدا کردیم و پریدیم توی آن گودال و لای بوته‌ها پنهان شدیم. منتظر ماندیم تا دوباره سکوت برقرار شد. لیاقت سرش را از گودال بیرون آورد و نگاهی به اطراف کرد و گفت: «هی، آن‌ها گاو نبودند. خوک بودند.» حسین‌علی گفت: «خوک وحشی» لیاقت تکرار کرد: «خوک وحشی»

در حقیقت آن‌ها گراز بودند. اما هیچ‌کدام از ما تا آن لحظه گراز ندیده بودیم. منتظر ماندیم تا کاملن سروصدا دور شود. از گودال آمدیم بیرون و دوباره به مسیرمان ادامه دادیم. ده دقیقه بعد صدای پارس سگ به گوش‌مان رسید. حسین‌علی گفت: «آن‌ها سگ هستند.» لیاقت گفت: «آفرین. خیلی باسواد هستی. صدای گوسفند و اسب را هم بلدی؟» دوباره داشتند با هم گلاویز می‌شدند که ناگهان سگی از پشت درخت‌ها ظاهر شد. اول یکی، بعد دومی، بعدش هم سومی. کمی که گذشت صدای گله‌ای از سگ‌ها را شنیدیم که در سمت راست‌مان روی صخره‌ای ایستاده بودند. آن‌ها پشت حفاظ یا توی زنجیر نبودند. کاملن آزاد بودند و تعدادشان هم خیلی زیاد بود.

حسین‌علی فریاد زد: «سگ‌های وحشی، این کشور پر از چیزهای وحشی است.» سگ‌ها از صخره پریدند پایین. از دهانشان بخار می‌زد بیرون و دم‌هاشان را توی هوا تکان می‌دادند. دوباره شروع کردیم به دویدن و این‌بار هم گودالی پیدا کردیم و پریدیم تویش. اما این گودال خیلی عمیق‌تر از چیزی بود که فکرش را می‌کردیم. قل خوردیم و افتادیم توی یک نهر خشک قدیمی، پر از علف‌های پلاسیده. فریاد زدم: «قایق، مواظب باشید قایق سوراخ نشود.» از روی خرده‌سنگ‌ها و آشغال‌های زیادی رد شده بودیم اما خوش‌بختانه هیچ‌کداممان آسیب ندیدیم. خراش‌ها و کبودی‌هایی بود. اما آسیب جدی برایمان پیش نیامده بود. مهم‌ترین چیز این بود که هنوز قایق و پمپ باد و چیزهای دیگرمان را داشتیم. همان وقت بود که نگاهی به جلیقه نجات لیاقت انداختم.

«لیاقت، جلیقه‌ات پاره شده.» لیاقت جلیقه‌اش را درآورد و از عصبانیت شروع کرد به تکه تکه کردنش. کاری نمی‌شد کرد. جلیقه قابل استفاده نبود. با ناامیدی به من نگاهی انداخت. اما ناگهان خندید و گفت: «فقط مال من نیست.» نگاهی به جلیقه حسین‌علی انداخت و گفت: «مال حسین‌علی هم پاره شده.» رحمت گفت: «رسیدیم به ساحل.» حسین‌علی تکرار کرد: «بله رسیدیم به ساحل.» لیاقت گفت: «توی دنیا مدرسه‌ی نبود که به تو یاد بدهد حرف دیگران را تکرار نکنی؟» رحمت از آن‌ها خواست ساکت باشند و قایق را باد کنند. گفتم: «حالا خیلی دیر است. باید منتظر بمانیم تا فردا.»

رحمت گفت: «اشتباه می‌کنی. ما می‌توانیم همین الان راه بیفتیم. قاچاق‌چی گفته می‌توانیم سه ساعته برسیم آن‌طرف.» ساعت دو یا سه صبح بود و ممکن بود وقتی به مقصد برسیم هوا روشن شده باشد و دیده شویم. ما نیاز به تاریکی و پنهان ماندن داشتیم. باید همه‌چیز را درست انجام می‌دادیم. باید منتظر شب بعد می‌ماندیم. این شد که گفتم: «من از همه شما بزرگ‌ترم. پس رییس منم. اصلن بیایید رای‌گیری کنیم. چه کسانی موافقند فردا راه بیفتیم؟» حسین‌علی اولین کسی بود که دستانش را بالا برد. بعد از او سلطان و لیاقت هم دستانشان را بردند بالا. رحمت آهی کشید گفت: «پس بیایید کمی استراحت کنیم.» حسین‌علی گفت: «اگر می‌شود کمی دورتر از دریا استراحت کنیم.» لیاقت نگاه تندی به او انداخت و گفت: «ما که نمی‌خواهیم دوباره گرفتار حیوانات وحشی شویم. می‌خواهیم؟» حسین‌علی که متوجه کنایه لیاقت نشده بود و مشغول تماشای دریا بود گفت: «باید مواظب کروکودیل‌ها هم باشیم.» لیاقت گفت: «دریا که کروکودیل ندارد.»

– تو از کجا می‌دانی؟

– می‌دانم احمق

– داری چرند می‌گویی. تو حتا شنا کردن بلد نیستی.

– نه این‌که تو خیلی بلدی؟

– تو درست می‌گویی. من شنا بلد نیستم. به همین دلیل از کروکودیل می‌ترسم.

– اما این‌جا کروکودیل ندارد. نمی‌توانی این‌را توی کله پوکت فرو کنی؟ دریا کروکودیل ندارد. آن‌ها توی رودخانه‌ها زندگی می‌کنند.

حسین‌علی درحالی‌که با نوک پایش سنگی را شوت می‌کرد توی آب گفت:« من مطمئن نیستم. به نظر من توی این دریای تاریک هرچیزی پیدا می‌شود».

روز بعد می‌توانست روز خوبی برایمان باشد. اگرچه ما همه ذخیره آب و غذای‌مان را تمام کرده بودیم. سلطان سعی کرد از آب دریا بنوشد. اما بعد از نوشیدن اولین جرعه شروع کرد به فریاد زدن. اعتقاد داشت آب سمی است. می‌گفت یونانی‌ها و ترک‌ها آب را مسموم کرده‌اند تا ما را بکشند.

باید خودمان از خودمان مواظبت می‌کردیم. چون غیر از خودمان کسی نداشتیم. باید به اندازه کافی استراحت می‌کردیم و برای خوک‌ها تله می‌گذاشتیم تا دوباره به ما حمله نکنند. ما اصلن به خطرهای سفر فکر نکرده بودیم. آدم همیشه خودش را از مرگ دور می‌بیند، حتا وقتی آن را در یک قدمی خودش احساس می‌کند. همیشه فکر می‌کنی می‌توانی از دست مرگ فرار کنی.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,