Saturday, 18 July 2015
30 September 2020
قسمت بیست و چهارم

«دریا پر از کروکودیل است»

2012 March 26

مازیار مهدوی‌فر / رادیوکوچه

همان‌جا وسط دریا شروع کردیم به چانه زدن. من و رحمت می‌گفتیم باید برویم یونان، سلطان و لیاقت هم می‌گفتند برگردیم سمت ترکیه. حسین‌علی هم آن وسط همان‌طور که داشت آب قایق را خالی می‌کرد فریاد می‌زد و می‌گفت: «کوه دارد روی سرمان خراب می‌شود.»

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

منظورش موج‌های بلند دریا بود. آن‌قدر بزرگ و سهم‌گین بودند که هر لحظه ممکن بود ما را در خود فرو ببرند. اما بر خلاف تصور چنین اتفاقی نمی‌افتاد. ما سوار بر موج می‌رفتیم بالا و با همان موج می‌آمدیم پایین. درست مثل موج‌های پارک آبی که آدم از سوار شدن بر آن‌ها لذت می‌برد. البته آن‌جا از لذت خبری نبود. من و رحمت داشتیم به سمتی که فکر می‌کردیم یونان است پارو می‌زدیم. سلطان و لیاقت هم به سمتی پارو می‌زدند که فکر می‌کردند به ساحل ترکیه منتهی می‌شود. کم‌کم بحث، به درگیری فیزیکی تبدیل شد. هم‌دیگر را هل می‌دادیم و سعی می‌کردیم مانع پارو زدن طرف مقابل شویم. قایقمان توی آن دریای بزرگ به اندازه یک نقطه بود.

حسین‌علی فریاد زد: «معلوم است چه مرگتان شده؟ من دارم کارم را انجام می‌دهم و قایق را از آب خالی می‌کنم. آن‌وقت شما به جای پارو زدن به جان هم افتاده‌اید؟ زود باشید پارو بزنید.» همان موقع بود که ناگهان یک قایق ظاهر شد. قایق که نه، یک کشتی بود. یک کشتی خیلی بزرگ. یک کشتی تفریحی یا چیزی شبیه به آن بود. داشتم به حسین‌علی نگاه می‌کردم که کشتی از پشت او ظاهر شد. خیلی به ما نزدیک بود.

– عنایت، کشتی چقدر به شما نزدیک بود؟

– این مغازه گل‌فروشی را از پنجره نگاه کن. فاصله‌اش همین‌قدر بود.

– این‌قدر نزدیک؟

– بله. دقیقن همین‌قدر.

موج‌هایی ایجاد شد که با موج‌های معمولی تفاوت داشتند. امواج با هم قاطی می‌شدند و باعث می‌شدند قایق حرکت‌های عجیب و غریبی داشته باشد. مثل اسبی که زنبور نیشش زده باشد. برای یک لحظه، لیاقت تعادلش را از دست داد. احساس کردم انگشتانش کشیده شد به شانه‌ام. قایق ناگهان او را پرتاب کرد توی دریا. تنها کاری که از ما برآمد این بود که با تمام توان به موج‌های آب خیره شویم تا او را پیدا کنیم. با صدای بلند فریاد زدیم. اما لیاقت ناپدید شده بود. وقتی امواج حاصل از کشتی فروکش کرد، دوباره شروع کردیم به پارو زدن و اسم لیاقت را فریاد زدیم. اطراف‌مان را خوب بررسی کردیم. اگرچه می‌شد حدس زد که از آن نقطه خیلی دور شده باشیم. هیچ خبری نبود. لیاقت توی تاریکی محو شده بود. درست نمی‌دانم در آن لحظه چه حسی داشتیم. شاید خستگی شدید. شاید ناامیدی، شاید هم احساس حقارت و ناتوانی. همه این‌ها باعث شدند که به خواب رفتیم.

چشم‌هامان را که باز کردیم، همه‌جاآرام شده بود. دریا تاریک بود. تقریبن سیاه. صورت‌مان را شستیم و نمک‌ها را از روی آن پاک کردیم. به افق که نگاه کردیم ساحل را دیدیم. باریکه‌ای از زمین هم‌راه با ساحل و یک تپه. خیلی نزدیک بود. فورن شروع کردیم پارو زدن. نمی‌دانستیم آن‌جایی که می‌بینیم ترکیه است یا یونان. فقط به سمتش پارو می‌زدیم.

بعد از مدت طولانی که روی زانوهامان نشسته بودیم پاهامان بی‌حس شده بود. بریدگی‌های کوچک زیادی روی دست‌هامان ایجاد شده بود. درست نمی‌دانستیم کی و چگونه ایجاد شده اما هروقت نمک واردشان می‌شد به شدت می‌سوخت. وقتی به نزدیک ساحل رسیدیم هوا کمی روشن شده بود. همان موقع بود که سلطان چشمش به پرچم روی تپه افتاد. به آرامی با انگشت اشاره تپه را نشان داد و گفت: «پرچم» پرچم توی باد می‌لرزید . خطوطی موازی به رنگ آبی و سفید داشت. آن پرچم، پرچم یونان بود.

 از قایق پیاده شدیم و آن را کشاندیم توی ساحل کنار صخره‌ها. باد قایق را خالی کردیم. آن را جمع کردیم و زیر صخره‌ای پنهانش کردیم و رویش را با ماسه پوشاندیم. بعد از آن نگاهی به هم کردیم. ما فقط لباس زیر تنمان بود. همه لباس‌هامان را از دست داده بودیم. چه‌کار می‌توانستیم بکنیم؟ گفتم:

– همین‌جا بمانید.

– تو کجا می‌روی؟

– توی روستا.

– کدام روستا؟ ما که این‌جا را بلد نیستیم.

– سمت ساحل.

– سمت ساحل؟ خسته نباشی

– اجازه بده حرفم تمام شود. به ما گفتند برویم «میتیلن». درست است؟

– مگر تو میدانی میتیلن از کدام طرف است؟

– نه، اما حتمن یک روستایی باید این دور و بر باشد. چند تا خانه. چند تا مغازه. من می‌روم کمی غذا گیر بیاورم و اگر بشود چند تا لباس. شما همین‌جا بمانید. این‌جا خبری از سگ و این‌جور چیزها نیست. فقط مواظب خودتان باشید.

حسین‌علی گفت:

– من هم می‌خواهم با تو بیایم.

– نمی‌شود.

– چرا؟

– مثل این‌که برایت توضیح دادم. رحمت گفت: «چون وقتی تنها باشی راحت‌تر می‌توانی خودت را پنهان کنی.» حسین‌علی نگاه مشکوکی به من انداخت و گفت: «مطمئنی برمی‌گردی؟» گفتم: «مطمئن باش در اولین فرصت برمی‌گردم.» «تو که ما را تنها ول نمی‌کنی؟» بدون این‌که جوابش را بدهم راه افتادم سمت بالای تپه.

مدت طولانی بدون آن‌که بدانم کجا می‌روم راه رفتم. وقتی ندانی کجا می‌روی احتمال گم شدنت زیاد است. ناگهان از پشت درختان چند خانه پدیدار شد. در بین خانه‌ها یک سوپرمارکت هم بود. گروهی از توریست‌ها هم آن‌جا بودند. چند تا خانواده بودند که بزرگ‌ترهاشان داشتند آن اطراف قدم می‌زدند. یک بستنی فروشی هم بود که چند نفر جلویش صف بسته بودند. یک گاراژ هم بود که تویش ماشین‌ها و قایق‌های اجاره‌ای پارک بودند. به علاوه یک میدان کوچک، چند تا نیمکت و یک زمین بازی کوچک. از بساط بستنی فروش صدای موسیقی بلندی به گوش می‌رسید.

سوپرمارکت برای من مثل بهشت بود. کاری که باید می‌کردم این بود که واردش شوم و مقداری غذا بردارم که کار سختی به نظر نمی‌رسید. چند تا میوه و اگر می‌شد چند تا حوله. دیدن چند تا نوجوان که با حوله شنا اطراف یک منطقه ساحلی می‌پلکند چندان عجیب نیست. اما چند تا نوجوان که فقط لباس زیر تنشان باشد قطعن موضوع دور از ذهنی است. ماشین پلیسی از کنارم رد شد. خودم را پشت باغچه پنهان کردم. چند دقیقه آن اطراف را برانداز کردم تا مطمئن شوم بدون جلب توجه می‌توانم وارد سوپرمارکت شوم. به این نتیجه رسیدم که تنها راه ورود همان درب جلوی مغازه است. اما من همیشه می‌توانستم از درب عقب هم راهی برای خودم پیدا کنم. مثل مارمولک از دیوار پشت سوپرمارکت بالا رفتم. چند تا خراش بد روی شکمم ایجاد شد. بعد هم مجبور شدم از فنس فلزی  بروم بالا. مثل بز سرم را انداختم تو و رفتم داخل سوپرمارکت. شانس خوبم این بود که شاگرد مغازه داشت جعبه‌های اجناس را خالی می‌کرد و سرش شلوغ بود. تازه رفته بودم به بخش مربوط به لوازم خانگی که  ناگهان صدایی شنیدم و متوجه شدم چند نفر دارند با هم صحبت می‌کنند. صدا از پشت ردیف اجناس می‌آمد. سرم را به سمت صدا چرخاندم. رحمت، حسین‌علی و سلطان در حال قدم زدن توی راه‌رو بودند و شاگرد مغازه موطلایی را می‌پاییدند.

آن‌ها به حرفم گوش نداده بودند. نمی‌دانستم چطور توانسته‌اند زودتر از من خودشان را برسانند آن‌جا. آرام به آن‌ها علامت دادم که طبیعی رفتار کنند تا کسی متوجه نشود ما هم‌دیگر را می‌شناسیم. هرکدام از ما چیزی برای خوردن برداشتیم. البته آن‌جا از لباس خبری نبود. مردم توی مغازه با تعجب و چشم‌های از حدقه درآمده به ما نگاه می‌کردند. باید زود از آن‌جا می‌آمدیم بیرون. وقتی خواستیم بزنیم بیرون متوجه شدیم درب عقب مغازه قفل است. فقط می‌ماند همان درب جلو. اما برای آن‌که از آن در خارج شویم مجبور بودیم مسافت نسبتن طولانی را طی کنیم. باید از راه‌رو میوه و سبزی‌جات می‌گذشتیم. بعد هم راه‌رو توالت و چند تا راه‌رو دیگر که درست یادم نیست.

صدای فریاد مردی به گوشم رسید. اگر صدایی که می‌شنیدم صدای صاحب مغازه بود و اگر صاحب مغازه داشت به زبان یونانی به ما فحش می‌داد و اگر الان تلفن را بر می‌داشت و به پلیس زنگ می‌زد چه؟ آه خدا؟ اگر همه این بدشانسی‌ها یک‌جا منتظرمان بود چه‌کار باید می‌کردیم؟

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,