Saturday, 18 July 2015
01 October 2020
رازهای زنانه- قسمت نوزدهم

«بازگشت به آغاز»

2012 March 17

نعیمه دوستدار/ رادیو کوچه

 اسطوره‌ها و افسانه‌ها رازهای زندگی انسان‌اند و فکر کردن به پیچیدگی‌ها و نکته‌های پنهانی‌شان، رازهای زندگی امروز را هم فاش می‌کند. گشودن رمزهای اسطوره‌ها و افسانه‌ها شاید گره‌های پنهان نوع نگاه امروز ما را به پدیده‌ها و موضوع‌ها باز کند. به همین دلیل بود که به مناسبت پایان سال کهنه، رفتم سراغ داستان نوروز تا در آستانه‌ی سال جدید، دنبال جای پای زن در تاریخ فرهنگ نوروز بگردم.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

«پیرمردی بوده است به نام عمو نوروز که هر سال روز اول بهار با کلاه نمدی، زلف و ریش حنا بسته، کمرچین قدک آبی، شال خلیل‌خانی و گیوه‌ی تخت نازک از کوه راه می‌افتاده و عصا به دست، می‌آمده به سمت دروازه‌ی شهر. بیرون از دروازه‌ی شهر، پیرزنی زندگی می‌کرده دلباخته‌ی عمو نوروز.

پیرزن، روز اول هر بهار، صبح زود بیدار می‌شد و بعد از خانه‌تکانی و آب و جاروی حیاط، خودش را حسابی تر و تمیز می‌کرد. به سر و دست و پایش حنای مفصلی می‌گذاشت و هفت قلم، از خط و خال گرفته تا سرمه و سرخاب و زرک آرایش می‌کرد. یل ترمه و تنبان قرمز و شلیته پرچین می‌پوشید و مشک و عنبر به سر و صورت و گیسش می‌زد. فرشش را می‌آورد و می‌انداخت روی ایوان، جلوی حوضچه‌ی فواره‌دار رو به روی باغچه‌اش که پر بود از همه جور درخت میوه پر شکوفه و گل رنگارنگ بهاری و در یک سینی قشنگ و پاکیزه، سیر، سرکه، سماق، سنجد، سیب، سبزی و سمنو می‌چید و در یک سینی دیگر هفت جور میوه‌ی خشک و نقل و نبات می‌ریخت. بعد منقل را آتش می‌کرد و می‌رفت قلیان می‌آورد و می‌گذاشت دم دستش. اما، سر قلیان آتش نمی‌گذاشت و همان‌جا چشم به راه عمو نوروز می‌نشست.

چندان طول نمی‌کشید که پلک‌های پیرزن سنگین می‌شد و یواش یواش خواب به سراغش می‌آمد و کم‌کم خرناسش می‌رفت به هوا. در این بین عمو نوروز از راه می‌رسید و دلش نمی‌آمد پیرزن را بیدار کند. یک شاخه گل همیشه‌بهار از باغچه می‌چید، روی سینه‌ی او می‌گذاشت و می‌نشست کنارش. از منقل یک گله آتش برمی‌داشت، می‌گذاشت سر قلیان و چند پک به آن می‌زد. یک نارنج از وسط نصف می‌کرد؛ یک پاره‌اش را با قندآب می‌خورد. آتش منقل را برای این‌که زود سرد نشود، می‌کرد زیر خاکستر؛ روی پیرزن را می‌بوسید و پا می‌شد راه می‌افتاد.

آفتاب یواش یواش در ایوان پهن می‌شد و پیرزن بیدار می‌شد. اول چیزی دستگیرش نمی‌شد. اما یک‌خرده که چشمش را باز می‌کرد، می‌دید ای داد بی‌داد… همه چیز دست خورده. آتش رفته سر قلیان. نارنج از وسط نصف شده. آتش‌ها رفته‌اند زیر خاکستر، لپش هم تر است. آن‌وقت می‌فهمید که عمو نوروز آمده و رفته و نخواسته او را بیدار کند.

پیرزن خیلی غصه می‌خورد که چرا بعد از آن همه زحمتی که برای دیدن عمو نوروز کشیده، درست همان موقعی که باید بیدار می‌مانده، خوابش برده و نتوانسته عمو نوروز را ببیند و هر روز پیش این و آن درد دل می‌کرد که چه کند و چه نکند تا بتواند عمو نوروز را ببیند؛ تا یک روزی کسی به او گفت چاره‌ای ندارد جز این‌که یک‌دفعه‌ی دیگر باد بهار بوزد و روز اول بهار برسد و عمو نوروز باز از سر کوه راه بیفتد به سمت شهر و او بتواند چشم به دیدارش روشن کند.

پیرزن هم قبول کرد. اما هیچ کس نمی‌داند که سال دیگر پیرزن توانست عمو نوروز را ببیند یا نه. چون بعضی‌ها می‌گویند اگر این ها همدیگر را ببینند دنیا به آخر می‌رسد و از آن‌جا که دنیا هنوز به آخر نرسیده، پیرزن و عمو نوروز همدیگر را ندیده‌اند.»

در روایتی دیگر، نوروز جشنی مربوط به پیش از آمدن آریایی‌ها به این سرزمین است که از دو، سه هزار سال قبل در ایران برگزار می‌شده و احتمال می‌دهند با آیین ازدواج مقدس مرتبط باشد. تصور می‌شده که الهه‌ی بزرگ، یعنی الهه‌ی مادر، شاه را برای شاهی انتخاب و با او ازدواج می کند. داستان این ازدواج نمادین و اسطوره‌ای را که بنیادی‌ترین نماد نوروز است چنین تعریف می‌کنند: «اینانا یا ایشتر که در بین‌النهرین است عاشق “دوموزی” یا “تموز” می‌شود و او را برای ازدواج انتخاب می‌کند. تموز یا دوموزی در این داستان نماد شاه است. الهه یک روز هوس می‌کند که به زیرزمین دیدار خواهرش برود. اینانا تمام زیورآلاتش را به همراه می‌برد. او باید از هفت دروازه رد شود تا به زیرزمین برسد. خواهری که فرمانروای زیرزمین است، بسیار حسود است و به نگهبان‌ها دستور می‌دهد در در هر دروازه، مقداری از جواهرات الهه را بگیرند.

 در آخرین طبقه، نگهبان‌ها حتی گوشت تن الهه را هم می‌گیرند و فقط استخوان‌هایش باقی می‌ماند. از آن طرف، روی تمام زمین باروری متوقف می‌شود. نه درختی سبز می‌شود، نه گیاهی هست و نه زندگی. و هیچ‌کس نیست که برای معبد خدایان فدیه بدهد.  آن‌ها که به تنگ آمده‌اند جلسه می‌کنند و وزیر الهه را برای چاره‌جویی دعوت می‌کنند. الهه که پیش از سفر از اتفاق‌های ناگوار آن اطلاع داشته، قبلن به او وصیت کرده بود که چه باید بکند.

 به پیشنهاد وزیر، خدایان موافقت می‌کنند یک نفر به جای الهه به زیرزمین برود تا او بتواند به زمین بازگردد و باروری دوباره آغاز شود. در روی زمین فقط یک نفر برای نبود الهه عزاداری نمی‌کرد و از نبود او رنج نمی‌کشید؛ و او دوموزی شوهر الهه بود. به همین دلیل خدایان مقرر می‌کنند نیمی از سال را او و نیم دیگر را خواهرش، به زیرزمین بروند تا الهه به روی زمین بازگردد.

 دوموزی را با لباس قرمز، در حالی که دایره، دنبک، ساز و نی‌لبک دستش می‌دهند و زیرزمین می‌فرستند. شادمانی‌‌های نوروز و حاجی فیروز برای بازگشت دوموزی از زیرزمین و آغاز دوباره‌ی باروری در روی زمین است.»

با نقل این افسانه‌ها، متخصصان فرهنگ باستانی، چنین روایت می‌کنند که زن و نوروز با هم پیوند دارند. واژه‌ی زن که از زایش می‌آید و شیوه‌ی برگزاری آیین‌های نوروزی که جشن‌هایی هستند مربوط به باززایی طبیعت، ارتباط این دو پدیده را در فرهنگ ایرانى نشان می‌دهد. در رگ پنهان این روایت‌ها اما، عنصر آشکار رنج است؛ رنجی که زن برای باروری و تجدید حیات زمین و نو شدن سال تحمل می‌کند و آن را پایانی نیست انگار  و اگر پایانی هم هست، با مرگ زن است.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , ,