Saturday, 18 July 2015
27 September 2020
روایت زندگی داریوش و پروانه فروهر از زبان پرستو فروهر

«بخوان به نام ایران»

2012 March 18

خبر / رادیو کوچه

بخوان به نام ایران عنوان کتابی‌ است که زندگی داریوش و پروانه فروهر را از زبان فرزند روایت می‌کند.

  بیش از سه سال از آغاز نوشتن می‌گذرد، و از آن هنگام این روایت بی‌وقفه هم‌راه من آمده است. روزها و شب‌هایم را با طنین جمله‌ها، سکوت‌ها، خنده‌ها، فریادها و گلایه‌هایش انباشته است، در کلنجار با وسواس‌ها و تردیدهایم بالیده است تا به امروز که کتابی شده است با ۳۹۵ صفحه آماده خوانده شدن.

الزام این روایت را از همان ابتدا دریافتم، از روزی که در دهلیز سرد پزشک قانونی آن زخم‌های عمیق را بر سینه‌های عزیزشان دیدم و به سکوت مرگ بر لب‌های کبودشان خیره ماندم، از روزی که پا به خانه تاراج شده‌شان گذاشتم و در امتداد قدم‌هایم درد این خانه در جانم رسوخ کرد.

در طول آن سال‌های پی‌گیری پرونده قتل، هربار که با سکوت و دروغ و تحریف ماموران حکومتی در برابر سرنوشت عزیزانم روبه‌رو شدم، دریافتم که بار سنگین این روایت بر شانه‌های من است، تا دیگران مهلت شناخت و قضاوت یابند، تا حافظه جمعی محدود به قرائت رسمی ریاکاران و زورگویان نماند.

زیر آوار فاجعه سماجتی در من زاده شد، که هم‌چنان هم‌راه من است. از همان روزها آغاز به جستجو کردم، به دنبال نوشتارهای سیاسی، گفت‌گوها و اعلامیه‌های آنان، به دنبال آن اسنادی که ماموران حکومتی به غارت برده بودند. آن‌چه یافته‌ام تنها بخش‌هایی از دفتر قطور تلاش سیاسی آن دو را در دهه‌های متوالی شامل می‌شود. دفتری که یورش‌های پیاپی استبداد برگ‌های بی‌شماری از آن را جویده‌اند. استبداد دشمن کینه توز حافظه است، هیولایی که در فراموشی و ناآگاهی و ترس ما حضور خود را می‌گستراند و اطاعت از قرائت خویش را بر ما تحمیل می‌کند تا آینده را در تکرار گذشته محصور سازد.

پدرومادرم دشمن استبداد بودند و در تلاطم این پیکار زندگی و خانه خویش را ساختند، خانه‌ای که در تهاجم تندبادها از آزادگی و شرافت انسانی، از دلیری و میهن‌دوستی استواری می‌گرفت. در این خانه من و برادرم زاده شدیم و در فراز و نشیب تلاش آنان بالیدیم، گاه سرشار از شور زندگی آن خانه، و گاه کزکرده در تهاجم تنگناهای آن خانه. ما کوچ کردیم و آنان ماندند تا پیکار خویش در همان خانه به سرانجامی تلخ برند.

در این خانه از آنان دو لکه خون باقی‌ست که در گذر زمان رنگ می‌بازد، به هم‌راه انباشتی از خاطرات که اگر بازگو نشوند در دست‌برد دایمی گذر زمان و تحمیل دایمی استبداد محو خواهند شد. این کتاب تلاشی ست برای بازپس‌گیری حق حضور، که از عزیزانم سلب شد.

این کتاب را در خانه‌ام در شهر کوچکی در آلمان نوشته‌ام. پشت میزی، در اتاقی که رو به دیواری دارد و در طی این سال‌ها پر از یادداشت‌‌های کوچک و رنگی شده است: تاریخ‌ها، تکه‌پاره‌های خاطرات، نقل‌قول‌ها و هرآن‌چه دست‌مایه من برای نوشتن بوده است. یادآوری از جمله‌ای یا تصویری که در حافظه داشته‌ام آغاز شده و در تمرکزی دشوار به گذشته نقب زده تا آن‌چه را که در غبار زمان محو شده می‌نمود، ردیابی و بازسازی کند. این اتاق هنوز سرشار از تصویرهای محو است و من امیدوارم روزی دوباره به جست‌جوی آن‌ها ادامه دهم. شاید آن‌وقت بازنمای کامل‌تری از گذشته ترسیم شود.

کنار دیوار دیگری، روی قفسه‌های چوبی جعبه‌های مقوایی بر هم سوار شده‌اند که درون‌شان اعلامیه‌ها، گزارش‌های خبری هفتگی، متن مصاحبه‌ها، نامه‌های سیاسی و اسنادی از این دست قرار دارند که بازگوی تلاش سیاسی پدرومادرم هستند و من در طی این سال‌ها جمع‌آوری کرده‌ام. از این مدارک نیز جابه‌جا استفاده کرده‌ام تا نگرش سیاسی آن دو را به استناد آنان بازگو کنم. درون یکی از این جعبه‌ها عکس‌های پدرومادرم قرار دارند. دلم می‌خواست گزینه‌ای از این عکس‌ها را نیز در این کتاب بیاورم اما محدودیت‌ها نگذاشتند. دلم نیامد از آخرین تصویری که از آن دو باقی‌مانده است چشم بپوشم. کتاب با لبخند آنان در این تصویر در آبان ماه ۱۳۷۷ به پایان می‌رسد.

به یاد آوردن راه دشواری بوده است. در این مسیر خود را به جریان سیال ذهن سپرده‌ام و تلاش کرده‌ام تا بیش از هرچیز فضای زندگی آنان را آن‌گونه که بود به تصویر بکشم، با جسارت‌ها و شادی‌هایش، با کلنجارها و تلخی‌هایش. همان‌گونه که روال زندگی در خانه ما بود در این کتاب نیز مرزی میان تلاش سیاسی و روزمره زندگی نکشیده‌ام. مادرم دریکی از آخرین مصاحبه‌هایش کنار پدرم ایستاده و از پیوندشان می‌گوید، که عاشقانه و سیاسی آغاز شده و در فراز و نشیب زندگی و مبارزه مشترک امتداد یافته است. مادرم با شوقی کودکانه جمله‌ای از دکتر مصدق را در تبریک ازدواج‌شان نقل می‌کند که نوشته بود خداوند نجار نیست اما در و تخته را خوب به هم جور می‌کند و پدرم با لبخندی پرمهر و شرم از زیر چشم او را تماشا می‌کند. تلاش من بازگویی این پیوند بوده است.

این کتاب هیچ ادعایی ندارد الا روایت صادقانه آن‌چه من شاهدش بوده‌ام.

از تمامی آنانی که مرا در این راه یاری کرده‌اند صمیمانه سپاس‌گزارم و از تمامی آنان که با خواندن این کتاب و بازگویی و نقد آن به ماندگاری داریوش و پروانه فروهر در حافظه جمعی یاری خواهند رساند سپاس‌گزارم و بیش از هر چیز در پهنه هستی سپاس‌گزار پدرومادرم هستم که دریافت ارزش نیکی ها و پایبندی به آن‌ها را به من آموختند.

______________________________

کتاب از روز گران‌قدر ۲۹ اسفندماه آماده پخش است، روزی که در خانه ما بزرگ‌داشت مصدق و غرور پیروزی نهضت ملی شدن صنعت نفت با شادی زادروز مادرم هم‌راه می‌شد. امید که خوش یمنی این روز بر این کتاب نیز سایه افکند.

برای خرید این کتاب به آدرس ایمیل زیر مراجعه کنید:

bekhan_bename_iran@yahoo.de

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,