Saturday, 18 July 2015
21 September 2020
پانوراما

«دلایل ناکامی مشروطیت»

2012 March 30

پیمان عابدی/ رادیو کوچه

هنگامی‌که «مظفرالدین شاه» درگذشت و فرزندش «محمدعلی شاه» به سلطنت رسید، وی مخالفت خود با مشروطه را علنی کرد و اصابت نارنجک دستی به اتومبیل خود در 25 محرم  1326 هجری قمری را از ناحیه مجلس دانست و در 23 جمادی‌الاول همان سال مجلس را به توپ بست و دست به توقیف آزادی‌خواهان و وکلای مجلس زد. به این ترتیب دوران مشروطیت اول به پایان رسید و استبداد صغیر شروع شد. «سیدمحمد طباطبایی» و «سیدعبداله بهبهانی» از علمای طرف‌دار مشروطه تبعید شدند و عده‌ای از ناطقین، وعاظ و روزنامه‌نویسان از جمله «سیدجمال‌الدین واعظ اصفهانی»، «میرزانصراله ملک‌المتکلمین» و «میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل» به قتل رسیدند و گروهی نیز ناچار به مهاجرت شدند.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

 در این هنگام قیام تبریز به رهبری «ستارخان» و «باقرخان» در حمایت از مشروطه شروع شد. محمدعلی شاه برای سرکوبی قیام، سپاهی به فرماندهی «عین‌الدوله» به تبریز فرستاد و جنگ ده ماه طول کشید. عین‌الدوله به کمک خوانین محلی طرف‌دار دولت، شهر را محاصره کرد و باعث قحطی شدید در شهر شد. با طولانی شدن جنگ در تبریز، قیام به اصفهان، رشت و مشهد کشیده شد. در گیلان آزادی‌خواهان رشت را تصرف کردند و خان‌های بختیاری حکومت اصفهان را به دست گرفتند و در نقاط دیگر نیز بسیاری از شهرها به دست مشروطه‌خواهان افتاد. در نهایت قوای مجاهدین و مشروطه‌خواه از گیلان و مازندران به رهبری «عبدالحسین سردار محیی» و «محمدولی‌خان تنکابنی» و از اصفهان نیروهای بختیاری به فرماندهی «علی‌قلی‌خان سردار اسعد‌بختیاری» به تهران حمله کردند. پس از سقوط پای‌تخت محمدعلی‌شاه از سلطنت خلع و به سفارت روسیه پناهنده شد و سپس از آن‌جا به خارج از کشور تبعید شد و فرزند وی «احمدشاه» در سن 12 سالگی به سلطنت رسید. بدین ترتیب دوباره حکومت مشروطه روی کار آمد و مجلس شورای ملی برقرار شد.

 به باور بنیادگرایان، «دین» گوهری ثابت داشت و تن‌ها یک تفسیر از آن ممکن بود که همان تفسیر گذشتگان بود. از این منظر، پس‌رفت جامعه اسلامی نه تن‌ها ناشی از فرهنگ خودی نبود، بل‌که به سبب کنارگذاشتن و یا تحریف آن بود.

انقلاب مشروطیت حاصل ایتلاف نیروهای سنتی و نوگرا بود و به همین دلیل دچار نوعی دوگانگی در اهداف و عمل‌کرد خود بود. هدف اصلی انقلاب مشروطه محدود کردن قدرت خودکامه و مقید کردن آن به قانون و رها کردن کشور از سیطره نیروهای خارجی بود. روشن‌فکران و ترقی‌خواهان برای نیل به این اهداف به دنبال تحقق ایده‌هایی مانند مشروطیت، قانون، آزادی، ایجاد یک نظام سیاسی یک‌پارچه و منسجم و حکومت مرکزی مقتدر و کارا بودند که بتواند موجبات توسعه اقتصادی و سیاسی کشور را فراهم آورد. اما نیروهای سنتی، تحقق اهداف انقلاب مشروطه را در اجرای شریعت، برقراری عدالت و قطع دخالت و سیطره اجانب می‌دانستند. ‌

آشنایی ایران با پیش‌رفت خیره‌کننده جهان غرب در آن دوران، اندیش‌مندان و مردم ایران را به تعمق در مورد دلایل عقب‌افتادگی جوامع اسلامی واداشت. در برابر این پرسش سه گروه‌بندی اصلی شکل گرفت. یک گروه اسلام را دلیل اصلی عقب ماندگی این جوامع دانستند، گروه دوم در صدد قرایتی جدید از اسلام برآمدند که با تجدد سازگار باشد و گروه سوم، یعنی بنیادگرایان، تهاجم بی‌گانه در ابعاد فرهنگی، سیاسی، نظامی و اقتصادی را عامل اصلی انحطاط جوامع اسلامی دانستند.

 به باور بنیادگرایان، «دین» گوهری ثابت داشت و تن‌ها یک تفسیر از آن ممکن بود که همان تفسیر گذشتگان بود. از این منظر، پس‌رفت جامعه اسلامی نه تن‌ها ناشی از فرهنگ خودی نبود، بل‌که به سبب کنارگذاشتن و یا تحریف آن بود. گفتمان سنتی قدرت بر دوپایه دین و سلطنت استوار بود. جنبش مشروطیت توانست عنصر اراده مردم را وارد گفتمان قدرت کند و ساختار قدرت را برسه پایه مردم، دین و سلطنت استوار سازد. به این ترتیب انقلاب مشروطیت نقطه عطفی در تاریخ تحول دولت در ایران محسوب می‌شود که مرزهای گفتمان سنتی قدرت را به میزان قابل توجهی به عقب راند و ساختار قدرت را بر پایه جدیدی استوار کرد. اما مشروطیت نتوانست عناصر سنتی را از گفتمان و ساختار قدرت خارج سازد. حضور عناصر قدیم در گفتمان قدرت، ساخت قدرت در نظام مشروطیت را دوگانه ساخت. نمود و پیامد این امر را می‌توان در مفاهیم پایه‌ای مشروطیت، یعنی نهاد سلطنت، قانون، مجلس شورا، برابری در برابر قانون و آزادی مشاهد کرد. ‌

مشروطیت با تقسیم سلطنت به دو نوع «مطلقه استبدادی» و «مشروطه» در صدد محدود کردن اختیارات این نهاد به قانون اساسی و اراده مردم برآمد. با وجود تاکید مشروطه‌خواهان بر نقش اراده ملت در قدرت سلطنت، جنبش مشروطه خواهی نتوانست پیوند سلطنت را با آسمان قطع کند. چنان‌چه در اصل سی و پنجم متمم قانون اساسی آمده بود که «سلطنت ودیعه‌ای است که به موهبت الهی از طرف ملت به شخص پادشاه تفویض شده است». افزون بر این، طبق اصل چهل و چهارم قانون اساسی مشروطه شخص پادشاه از مسئولیت مبرا بود، درحالی‌که طی دیگر مفاد همین قانون، پادشاه ازاختیاراتی نظیر قانون‌گذاری و انحلال مجلس برخوردار بود.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , , , , , ,