Saturday, 18 July 2015
29 September 2020
قسمت 23

«دریا پر از کروکودیل است»

2012 March 19

مازیار مهدوی‌فر/ رادیوکوچه

نزدیکی‌های نیمه‌شب بود که دوباره رفتیم کنار ساحل. وسایلمان را زیر صخره‌ها پنهان کردیم تا قایق‌های گذری آن‌ها را نبینند. باید قایق را با تلمبه‌ای که داشتیم باد می‌کردیم. تلمبه، بالونی داشت که با پا روی آن فشار می‌دادی و قایق باد می‌شد. قایق‌مان به رنگ آبی و زرد بود. البته خیلی کوچک بود. حقیقت این بود که ظرفیت حمل پنج نفر را نداشت. اما ما اصلن به این موضوع اهمیت نمی‌دادیم. مشغول آماده کردن قایق و تنظیم کردن پاروها بودیم و حواس‌مان نبود که نوری در حال نزدیک شدن است. اولین کسی که متوجه نور شد رحمت بود. فریاد زد: «نگاه کنید.»

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

همه، سرمان را به سمتی که می‌گفت برگرداندیم. توی آب در فاصله‌ای که چندان هم از ما دور نبود قایقی در حال عبور بود. قایق، چراغ چشمک‌زنی با نور‌های سبز و قرمز داشت. حدس زدیم گارد ساحلی باشد. با ترس از هم می‌پرسیدیم آیا آن‌ها ما را دیده‌اند؟ چطور می‌شد فهمید؟ فورن باد قایق را خالی کردیم و دویدیم سمت صخره‌ها و خودمان را پنهان کردیم.

–  من مطمینم قایق ماهی‌گیری بود.

–  حالا باید چه‌کار کنیم؟

–  به‌ترین کار منتظر ماندن است.

–  تا کی؟

–  یک ساعت

– ‌ اگر برگردند چه؟

–  به‌تر است تا فردا صبر کنیم.

–  بله، بله. تا فردا به‌تر است صبر کنیم.

–  حالا کمی استراحت کنیم.

–  بله، بیایید کمی بخوابیم.

–  اما یک نفر باید نگهبانی بدهد.

حسین‌علی گفت: «باید به نوبت نگهبانی بدهیم.»

–  نیازی به نگهبانی نیست حسین‌علی.

–  اما اگر ما را دیده باشند می‌آیند دنبالمان

–  شاید هم کسی ما را ندیده باشد.

–  اگر این‌طور است پس چرا همین الان نمی‌رویم؟

–  الان نمی‌توانیم برویم حسین‌علی. اگر آن‌ها دنبال ما باشند متوجه می‌شوند. نمی‌شود بدون سروصدا قایق را توی ساحل پارک کرد. اگر دوست داری می‌توانی اولین شیفت نگهبانی را خودت بدهی.

–  چرا من؟

–  چون خودت پیشنهاد دادی.

–  چه کسی بعد از من نگهبانی می‌دهد.

–  من را بیدار کن.

– بسیار خوب. پس فعلن شب به خیر.

–  شب به خیر.

وقتی سروصدای خور‌و‌پف حسین‌علی درآمد من هنوز بیدار بودم. البته واقعن لازم نبود کسی آن شب نگهبانی بدهد.

غروب روز سوم بود که تصمیم گرفتیم این‌بار کمی زودتر راه بیفتیم. چون دفعه قبل آن قایق حوالی نیمه‌شب از آن‌جا گذشته بود. احتمال می‌دادیم که حدود ساعت ۱۰ شب آن‌ها مشغول استراحت، خوردن شام و یا تماشای تلوزیون باشند. دو ساعت از شب که گذشت دوباره رفتیم ساحل و قایق‌مان را باد کردیم و آن را انداختیم توی آب. همان‌طور که گفتم من توی آن جمع از همه بزرگ‌تر بودم و البته تنها کسی که کمی شنا کردن بلد بود. بقیه نه نتها شنا بلد نبودند بلکه خیلی هم از آب می‌ترسیدند. وقتش شد که یکی از ما بپرد توی آب و‌قایق را نگه دارد تا بقیه سوار شوند. من مثل یک قهرمان پریدم جلو و و یک پایم را گذاشتم توی آب تا کف دریا را پیدا کنم. نمی‌دانستم دقیقن کف دریا چه شکلی است. همان وقت بود که کشف کردم توی دریا هم صخره دارد. داد زدم: «بچه‌ها این‌جا صخره‌ای است.» آن‌ها گفتند: «واقعن؟» در حال گفتن جواب “بله” بودم و داشتم یک قدم دیگر به سمت جلو برمی‌داشتم که ناگهان لیز خوردم و افتادم توی آب.

 فوری دست و پا زدم و خودم را از غرق شدن نجات دادم. کناره قایق را گرفتم و آن را نگه داشتم تا بقیه هم سوار شوند. حسین‌علی گفت: «عجله کنید. الان است که کروکودیل‌ها پاهایمان را بخورند.» لیاقت ضربه‌ای زد توی سر او و گفت: «شاید این‌جا نهنگ پیدا شود. اما از کروکودیل خبری نیست.»

وقتی همه سوار شدند با کمک سلطان و رحمت پریدم توی قایق. پاروها را برداشتیم و شروع کردیم به کوبیدن روی سطح آب. آن‌قدر محکم پارو زدیم که حتا یکی از پاروهامان شکست. اما نتیجه چندان مطلوب نبود. مشکل این بود که همه ما به یک سمت پارو می‌زدیم. وقتی همه به سمت راست پارو می‌زدیم قایق می‌رفت به راست و وقتی به چپ می‌زدیم قایق به سمت چپ متمایل می‌شد. به همین خاطر دوباره پرت شدیم سمت صخره‌ها.

 درست نمی‌دانم قایق از چه موادی ساخته شده بود. ولی فکر می‌کنم از دو لایه ضد آب بود. چون با این‌که بخش بیرونیش سوراخ شده بود اما باز هم غرق نشد. باید آن را تعمیر می‌کردیم. با زحمت زیاد قایق را دوباره برگرداندیم به ساحل. خوش‌بختانه با خودمان نوار چسب داشتیم و سوراخ ایجاد شده را با آن پر کردیم. اما مطمئن نبودیم سوراخ کاملن پر شده باشد. به همین دلیل قرار شد حسین‌علی که کوچک‌ترین عضو گروه بود به جای پارو زدن دستش را محکم بگیرد روی سوراخ تا آب از آن نشت نکند.

من و رحمت نشستیم سمت چپ. لیاقت و سلطان هم سمت راست. با فرمان من هر چهار نفر با هم شروع کردیم به پارو زدن. بالاخره موفق شدیم قایق را راه بیندازیم. نیمه‌های شب بود که دریا ناآرم شد. ما داشتیم سخت پارو می‌زدیم اما مثل قایقران‌های حرفه‌ای نبودیم که به هم انرژی می‌دهند. یا مثل آن‌هایی که جلو یا عقب قایق‌ها نشسته و فریاد می‌زنند: «یک، دو، سه. یک، دو، سه.» چون پاروزنان باید هم‌زمان و متحد پارو بزنند. اما این کار برای ما ممکن نبود. چون نمی‌خواستیم سروصدایی ایجاد کنیم. حتا می‌ترسیدیم عطسه کنیم. می‌ترسیدیم رادار گارد ساحلی صدای عطسه‌مان را از توی موج‌های دریا جذب کند.

ما به اندازه دندان یک نهنگ هم نمی‌شویم. مطمئنم نهنگ‌ها ما را می‌خورند. تازه اگر هم نهنگ ما نخورد حتمن کروکودیل‌ها ما را می‌خورند. با این‌که شما می‌گویید این دریا کروکودیل ندارد اما من باور نمی‌کنم. ما باید برگردیم

همه نیمه‌لخت بودیم. چون لباس‌هامان را گذاشته بودیم توی یک پلاستیک و از آن برای بستن سوراخ قایق استفاده کرده بودیم. قاچاق‌چی گفته بود اگر خوب پارو بزنیم بعد از حدود دو ساعت به ساحل یونان می‌رسیم. دریا طوفانی شده بود و آب آرام آرام داشت می‌آمد توی قایق.  یک بطری آب برداشتم و با دندانم آن را از وسط بریدم و به شکل یک ظرف درآوردم. از حسین‌علی خواستم سوراخ را ول کند و با آن ظرف آب قایق را خالی کند.

داشتم ظرف را می‌دادم به حسین‌علی که ناگهان یک موج بلند آن‌را پرتاب کرد توی آب. انگار حرف من را شنیده بود و با آن مخالف بود. مجبور شدم یک ظرف دیگر درست کنم. این‌بار دست حسین‌علی را گرفتم و بطری را محکم فشار دادم توی دستانش تا موج آن را نبرد. دوباره گفتم: «با این ظرف، آب قایق را خالی کن.»

هنوز داشتیم پارو می‌زدیم. اما احساس می‌کردیم دیگر حرکت نمی‌کنیم. بدتر از آن این‌که به نظر می‌رسید داریم برمی‌گردیم سمت عقب. چند تا لاستیک داشتیم که قرار بود در مواقع خطر ما را از غرق شدن نجات دهند. آن‌ها را با طناب محکم بسته بودیم به قایق. می‌ترسیدیم موقع پارو زدن برایمان ایجاد مزاحمت کنند. متاسفانه باد شدید لاستیک‌ها را کشید سمت بالونی که موقع چرخیدن قایق جهت را نشان می‌داد و آن را از کار انداخت. حالا نمی‌دانستیم در کدام جهت پارو می‌زنیم. دیگر نمی‌دانستیم کدام سمت ترکیه است و کدام سمت یونان. حسین‌علی هنوز داشت قایق را از آب خالی می‌کرد. اما قایق هر لحظه پر و پرتر می‌شد. او ناگهان دست از کار کشید و گفت: «من می‌دانم چرا ما به یونان نمی‌رسیم. چون از ترکیه به سمت یونان دریا به سمت بالا شیب دارد.»

نقطه‌ای که نشان کرده بودیم خانه روشنی بود در سمت ساحل یونان. اما بعد از مدتی دیگر از نور آن خانه خبری نبود. موج‌ها آن‌قدر بزرگ بودند که دیگر نمی‌شد چیزی دید. همین موقع بود که حسین‌علی فریاد کشید: «ما به اندازه دندان یک نهنگ هم نمی‌شویم. مطمئنم نهنگ‌ها ما را می‌خورند. تازه اگر هم نهنگ ما نخورد حتمن کروکودیل‌ها ما را می‌خورند. با این‌که شما می‌گویید این دریا کروکودیل ندارد اما من باور نمی‌کنم. ما باید برگردیم.»

گفتم: «من تصمیم ندارم برگردم. ما نزدیک یونان هستیم. اگر هم نزدیک نباشیم حداقل در میانه راه ترکیه و یونان هستیم. پس فرقی ندارد بخواهیم برگردیم یا برویم جلو. من ترجیح می‌دهم توی همین دریا بمیرم تا این‌که بخواهم دوباره همه‎‌چیز را از اول شروع کنم.»

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , ,