Saturday, 18 July 2015
23 September 2020
کتابخانه‌ی کوچک من

«ابراهیم آن‌جا هم نبود»

2012 March 20

نهال نوریان / رادیوکوچه

«جلال ذوالفنون» در همین روزهای آخر سال، ما را ترک کرد و «سیمین دانشور» هم در همین ماه سرد بود که از میانمان رفت، اگرچه به‌قول یکی از دوستان، سیمین دانشور نویسنده، سال‌ها بود که دیگر در میانه حضور نداشت. سیمین می‌گفت دوست دارد زمانی بمیرد که مشغول نوشتن است، ولی او دیگر نمی‌نوشت در آن زمان که این جهان را ترک کرد. بودن در کنار مردی چون جلال آل احمد، با تمام خوبی‌ها و بدی‌هایش، برای یک زن نویسنده و صاحب فکر، بیش از آن‌که حسن باشد، سایه‌ای است که حضور زن را می‌پوشاند. این همان عاقبتی است که زوج‌های هنری را چونان در خود فرو می‌کشد و بی‌رحمانه به تاراج می‌برد که حتا زن ماجرا را وادار به مقدس‌نمایی مرد داستان می‌کند.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

باری، اگرچه سیمین دانشور از نام‌های ادبیات داستانی معاصر ماست، ولی بر او نقد بسیار است. سیمین و مجموعه‌ای که با سووشون آغاز شد، خود را با وجود تمام نقدهایی که بر ایشان رواست، در ادبیات و تاریخ این سرزمین ماندگار کردند. سیمین دانشور نود سال عمر خود را درحالی‌ در هشتم مارچ سالی که گذشت به پایان رسانید که از او چند مجموعه‌ی داستان کوتاه، چندین رمان و تعدادی ترجمه به‌اضافه‌ی چند اثر غیر داستانی بر جای مانده است.

سیمین نخستین زنی بود که داستان‌های کوتاهش را به چاپ می‌رسانید. «شهری چون بهشت» دومین مجموعه‌ی داستان او، برای نخستین‌بار در زمستان 1340 به دست مخاطب رسید و داستان کوتاه «مردی که برنگشت» از همین مجموعه است. محترم‌خانم همسر مرد گمشده با دو فرزندش، شهر را زیر پا می‌گذارد تا ابراهیم را پیدا کند و خواننده را هم با خود می‌کشاند. در این میان نویسنده‌ی داستان به قصه‌گویی مشغول است که البته این را هم کافی نمی‌داند و خود را به میان داستان چنان پرتاب می‌کند و از درماندگی خود حرف‌ها می زند که جای بسی شگفتی است.

«یعنی چه بر سر ابراهیم آمده بود؟ زیر ماشین رفته بود؟ امیرخان لگد به بد جایی‌اش زده بود و ابراهیم غش کرده بود و وسط کوچه افتاده بود؟ زن گرفته بود؟ رفته بود اراک؟ جرات نمی‌کرد به زهرا سلطان و زن مش‌تقی و زینت‌خاتون، همسایه‌ها و صاحب‌خانه‌اش بروز بدهد. زهرا سلطان اگر می‌شنید دلسوزی می‌کرد، اما چه کار از دستش بر می‌آمد؟ و زینت‌خاتون که پناه بر خدا، هم‌چه که سر نان‌آورشان را دور می‌دید جل و پلاسشان را می‌ریخت توی کوچه.»

خارج از ساختار و توصیف‌های بی‌رمق داستان و تصویرسازی پاستوریزه‌ای که نویسنده مدام در حفظ آن می‌کوشد، برخورد سیمین دانشور با خشونت آشکار جامعه در آن دوران، به این شکل سانتیمانتال که در نهایت خود را با درماندگی نشان می‌دهد و راه گریز را در تخفیف خشونت به شکلی عادی‌شده می‌داند، به قدری ناامیدکننده است که بی‌سامانی شخصیتی چون هستی نوریان را کم‌رنگ می‌کند. سیمین در گوشه‌گوشه‌ی داستانش از ناقص‌العقلی زن‌ها می‌گوید و آرزوی این‌که ای کاش خلق نمی‌شدند را بر زبان زن داستان می‌نشاند. اگرچه این‌ها از زبان محترم‌خانم به داستان راه می‌یابند، ولی وقتی همین نقص عقل در شخصیت تحصیل‌کرده‌ای چون هستی نوریان نیز دیده می‌شود، باید در این باره و در مورد سرچشمه‌ی چنین نگرشی بیشتر دقیق شد. باید گفت که نام این داستان، مهم‌ترین نکته‌ی آن است. به‌واقع نویسنده، مرد را به داستان برمی‌گرداند اگرچه خوب می‌داند که آن مرد باز نگشته است و باز نخواهد گشت، ولی خانم نویسنده به‌جای پذیرش واقعیت موجود، حرف را به جای دیگری می‌کشاند.

درهرحال، سیمین نور چشم ما بود که چند روزی می‌شود در میان ما نیست. سال 1390 را با یاد بانوی نویسنده به پایان می‌رسانیم با این امید که نویسنده‌های خود را با بی‌توجهی خود، پیش از رفتنشان به پایان نرسانیم.

فایل پی‌دی‌اف کتاب را ازاین‌جا دانلود کنید.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,