Saturday, 18 July 2015
27 September 2020
هفت سنگ

«بازی، رنگ است»

2012 April 15

رضا حاجی‌حسینی / رادیو کوچه

«زندگی، رنگ است… عشق، رنگ است… مرگ، رنگ است…»

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

آن‌ها که فیلم‌بازند و اهل سینما، حتمن به‌ یاد می‌آورند که این جمله‌ها را در کدام فیلم شنیده‌اند. برای آن‌ها که ندیده‌اند یا به یاد نمی‌آورند هم بگوییم که این‌ها جمله‌هایی هستند روایت شده در فیلم «گبه»، ساخته‌ی «محسن مخملباف». این فیلم در محیطی عشایری، طبیعت بخش‌هایی از ایران را که تا آن زمان هنوز بکر مانده بود به تصویر می‌کشد و روایتی است از یک عشق و عاشقی که فرجامش صدای گلوله و تفنگ است.

خلاصه‌ی داستان را یک‌جوری گفتیم که اگر این فیلم را ندیده‌اید، حسابی راغب شوید که از راه‌های قانونی، آن را تهیه کنید و ببینید.

قصد ما اما از این یادآوری و معرفی فیلم، چیز دیگری است. ما با استفاده از این جمله‌ها می‌خواهیم بگوییم بازی هم رنگ است. البته اگر بپذیریم که زندگی رنگ است، خب آن‌وقت هر چه در آن هست هم رنگی خواهد داشت. این ماجرا، برآمده از منطق و «صغرا»، «کبرا»‌ست که اتفاقن «اوژن یونسکو»، نمایش‌نامه‌نویس نامی رومانی‌تبار فرانسوی‌الاصل، در نمایش‌نامه‌ی «گرگدن»، یک بازی درست و حسابی با آن می‌کند. در این نمایش‌نامه که بسیار معروف است و توصیه می‌کنیم اگر نخوانده‌اید، حتمن بخوانیدش، شخصیتی هست به نام «منطق‌دان» که چنین استدلال‌هایی می‌کند: «گربه 4 پا دارد. سگ 4 پا دارد. گربه، سگ است.» حالا ما هم می‌گوییم: «زندگی رنگ است. بازی رنگ است. زندگی، بازی است»

رنگ بازی اما از رنگ‌های شاد زندگی است، چه آدم برنده‌ی بازی باشد و چه بازنده. البته کلیشه‌ای و تکراری شده‌است این نگاه که بازنده‌ی بازی زندگی، رنگ شادی نمی‌بیند اما او که به‌زور و با تقلب و «جر زنی» در این بازی برنده می‌شود چه‌طور؟ آیا او شاد خواهد بود؟ اساسن معیار برد و باخت در بازی زندگی چیست؟ چه کسانی برنده‌اند و چه کسانی بازنده؟ آیا می‌شود به این سوال‌ها پاسخ داد؟ ما که نمی‌دانیم. ما تنها طرح پرسش می‌کنیم. در همین فضای مجازی هستند کسان دیگری که آن‌ها هم طرح پرسش می‌کنند. لابد اگر خوب بگردیم، کسانی که پاسخ می‌دهند را هم می‌شود پیدا کرد.

یکی از آن‌ها که پرسش می‌کنند و پاسخ هم می‌دهند و حال و هوای کودکی دارند و رنگ‌ها را می‌فهمند، وبلاگی دارد به نام «رنگ بازی‌ها» (www.rangebaaziha.blogspot.com) اگر سری به این وبلاگ بزنید در گوشه‌ای از  آن می‌خوانید:

«پرت شدیم روی یک صحنه. دیگر مجبوریم بازی کنیمش. هر کسی یک رنگی دارد. بازی‌های هر کس هم یک رنگی دارد. سرد، گرم، خنثا یا رنگین‌کمان. من هم روی این صحنه برای خودم یک نقشی دارم برای بازی و یک رنگی. رنگ‌ها و بازی‌ها گاهی زورکی‌اند، گاهی هم به انتخاب خودم. کسی نمی‌داند جریان چیست، کارگردان کیست و آخرش چه می‌شود بالاخره.»

جالب است که بازی‌ها می‌توانند بستری برای طرح همه‌ی این مسایل باشند. از بحث‌های کلان علمی و فلسفی و… گرفته تا مباحث و موضوعات ساده و دم‌دستی. همین نکته است که باعث جذابیت بازی‌ها و علاقه‌ی آدمی به آن‌ها، از خرد گرفته تا کلان، با هر رنگ و نژاد و جنسیتی می‌شود. هر کسی بازی یا بازی‌های مورد علاقه‌ی خودش را دارد و بازی‌هایی هم هستند که او آن‌ها را دوست ندارد. به این‌ترتیب همان‌طور که نویسنده‌ی وبلاگ مورد اشاره هم تایید می‌کند، بازی‌ها هم رنگ‌هایی برای خودشان دارند که برآمده از همین دوست ‌داشتن‌ها یا دوست نداشتن‌هاست.

شما چه بازی‌ای را دوست دارید؟ از چه بازی‌ای خوش‌تان نمی‌آید؟ تا حالا این سوال‌ها را از خودتان پرسیده‌اید؟

شما چه بازی‌ای را دوست دارید؟ از چه بازی‌ای خوش‌تان نمی‌آید؟ تا حالا این سوال‌ها را از خودتان پرسیده‌اید؟ به نظر می‌رسد رسیدن به پاسخ این سوال‌ها می‌تواند بخشی از یک خود‌شناسی باشد. علاقه‌مندی ما به یک بازی به دلیل وجود ویژگی‌هایی خاص در ما و در آن بازی است و به همین دلیل افراد در این مورد، علاقه‌مندی‌های متفاوت و حتا متضادی دارند.

به همه‌ی آن‌چه درباره‌ی بازی‌ها گفتیم باید بازی‌های در غربت یا «بازی‌های غربت» را هم اضافه کرد. این بازی‌ها مخصوص آدم‌های ترک وطن کرده‌اند و ممکن است بیش‌تر از بازی، لوس‌بازی باشند. آخر بازی امروز می‌شود روایتی از این شرایط و رنگش. نویسنده، عنوان این روایت را گذاشته «این چیدمان رنگارنگ مرطوب.»

او نوشته: «آدمیزاد اصولن پوست کلفت است و یاد می‌گیرد که باید بعضی عادت‌ها و لوس‌بازی‌هایش را کنار بگذارد و با شرایط کنار بیاید. در مورد من، اولش لوس‌بازی‌های مربوط به -گلاب به روی‌تان- دست‌شویی بود. هر موقع سفری به ممالک کفر پیش می‌آمد، با خودم یک عالم انواع دستمال مرطوب و ضد‌عفونی کننده و روکش توالت می‌بردم. این‌جا هم که آمدم، بعد از یک مدت دیگر حوصله‌ی این کارها را نداشتم و الان در مکان‌های عمومی، دیگر فقط با دقت تمام به قاب کردن دور تا دور توالت با دستمال رولی بسنده می‌کنم. احتمالن نفری که پشت سر من است خیلی صلوات نثار در‌گذشتگان من می‌کند.

دومین لوس‌بازی هم مربوط به استفاده از ماشین لباس‌شویی عمومی‌ست. این‌جا خانه‌های خیلی شیک و مدرن مثل خانه‌ی من(!)، معمولن یک اتاق رخت‌شورخانه دارند که شامل لباس‌شویی و خشک‌کن است و اهالی آپارتمان، با انداختن سکه از آن استفاده می‌کنند. خب اولش که من آمدم خیلی توی ذوقم خورد. وسواس‌های ایرانی‌ست دیگر. تا یک مدت لباس‌هایم را نشستم. بعد چون دیگر هیچی نداشتم که بپوشم، مجبور شدم یک روز با غر‌و‌لند بروم لباس‌هایم را بریزم توی ماشین لباس‌شویی. خب یکی نیست بگوید آخر منطق این وسواس‌ها چیست؟ وقتی با این مایع لباس‌شویی قوی و آب داغ لباس‌ها شسته می‌شوند، دیگر کدام جانوری زنده می‌ماند که بیاید من را بخورد…»

این هم بازی‌ای از غربت که هم بازی بود، هم تجربه و هم لوس‌بازی! رنگ بازی‌ها و لوس‌بازی‌های غربت اما چندان شاد نیستند.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,