Saturday, 18 July 2015
25 January 2021
نویسندگان بدون مرگ - 3

«تحلیل رمان مرشد و مارگریتا – ۲»

2010 January 01

هایده/ رادیو کوچه

این برنامه از سری برنامه‌های «نویسندگان بدون مرگ»، به ادامه تحلیل رمان «مرشد و مارگریتا» اثر جاودان میخائیل بولگانوف می‌پردازد:

از قرارمعلوم نویسنده، رمان را با نگاهی به «فاوست» گوته آفریده‌است. در ابتدای کتاب هم نقل قولی از «فاوست» آورده‌‌است بدین مضمون: «سرانجام بازگو قدرتی که به خدمتش کمر بسته‌ام، قدرتی که همواره خواهان شر است اما همیشه عمل خیر می‌کند.»

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

در مرشد و مارگریتا هم مثل «فاوست» مساله‌ی واگذاری یا فروش روح به شیطان مطرح است. دراین‌جا مارگریتا برای نجات مرشد و وصال با اوست که روح خودرا به شیطان وا می‌گذارد.
همان‌طور که قبلن  هم گفته شد،یکی از سه داستان اصلی که رمان را شکل می‌دهد ماجرای حضورشیطان در مسکوست. شیطان در این رمان شخصیت به غایت رندگونه طناز وجالبی دارد. با نام مستعار «پروفسور ولند استاد جادوی سیاه» به مسکوی استالین‌زده آمده تا در ظاهر نمایشی سرگرم‌کننده اجراکند ودر اصل ضیافتی برپا کند به نام «مجلس رقص صد پادشاه» یا «مجلس بهاره‌‌ی ماه بدر» که مجلس رقصی است که ابلیس هرساله برای ارواح گنهکار برپا می‌کند. حضور شیطان در مسکو به واقع شیطانی‌‌ست، ابلیس و دستیارانش که به اندازه‌ی خود او جالب و به حدی مرگبار شوخ‌طبع و حتی دوست‌داشتنی هستند انواع بلاهای مافوق‌طبیعی و خارق‌العاده را به سر ساکنان مسکو البته آنان که طماع یا زورگویا مزور یا چاپلوس هستند می‌آورند.

20100101-cul-nevisandeganebedoonemarg-morshedomargrita2

اتفاقاتی که با توجه به تفکر علمی- ماتریالیستی اهالی و توجیهات علمی مسوولان، تضادهای عجیب وجالب و بسیار خنده‌آوری به وجود می‌آورد. شیطان اگرچه شیطان است و در خدمت شر اما به نحو عجیبی تابع حقیقت و آن‌طور که بعدن معلوم می‌شود درخدمت «واجب‌الوجود» است،اصطلاحی که از زبان او برای نا میدن خداوند استفاده می‌شود. در برخی نقدها شیطان را نمادی برای کمونیسم یا توتالیتاریسم دانسته‌اند اما به نظر من پرمدعا این‌گونه نیست چون شیطان دراین کتاب مشخصن با ماتریالیست‌ها و حامیان آن دشمنی دارد و شخصیت مطرح‌شده برای او با این نوع نگاه خوانایی ندارد .

داستان دیگر یعنی داستان «پونتیوس پیلاطس» و تصلیب‌ «یسوعا» به واقع زیباست، تغزلی و بسیار شاعرانه

داستان دیگر یعنی داستان «پونتیوس پیلاطس» و تصلیب‌ «یسوعا» به واقع زیباست، تغزلی و بسیار شاعرانه.«پیلاطس» مبتلا به میگرن است و «یسوعا» در همان دیدار اول ضمن تاثیر عمیقی که بر او می‌گئارد سردرد مزمن اورا هم شفا می‌بخشد و سعی میکند با خشونت اورا متوجه بلایی که جانش را تهدید می‌کند، بکند و به او راه‌کار نشان دهد اما «یسوعا» که در عین صداقت خواهان مرگ نیست و از «یلاطس» نجات زندگی‌اش را می‌طلبد نمی‌تواند توصیه‌های مبهم و سیاستمدارانه اورا ابتدا درک وپس از درک اجرا کند چون معتقد است که: «بزدلی بزرگ‌ترین گناه است» پیلاطس سعی می‌کند او یا به گفته‌ی خود «پیامبر صلح» را نجات دهد اما در جدال میان حفظ مقام و نجات یسوعا از دومی می‌گذرد و مرتکب همان گناه می‌شود و البته انتقامی که از ی«یهودا» می‌گیرد هم نمی‌تواند اورا از دوزخ نجات دهد دوزخی که برای او به صورت هرگز ندیدن یسوعا و در آرزوی رسیدن به بهشتی است که باز برای او به صورت قدم‌‌زدنی بی‌پایان با یسوعا در جاده‌ایست  که با نور ماه روشن شده .

اما داستان سوم ، داستان عشق مرشد و مارگریتاست. «مرشد»که نام کتاب از او گرفته شده، در صفحه 151 ترجمه‌ی فارسی به خواننده معرفی می‌شود و مردی تاریخ‌دان و شاعر و عاشق مارگریتاست.شخصیتی که به تایید تاریخ از روی زن سوم نویسنده آفریده شده. مارگریتا همسر مرد دامپزشکی‌ست و زندگی بی‌عشقی را می‌گذراند .روزی در خیابان از روی افسردگی وتنهایی بایک دسته گل همیشه بهار قرم می‌زند و با مرشد آشنا می‌شود و یک زندگی عاشقانه‌ی مخفی را با او آغاز می‌کند و درست مانند الگوی خود همسر «بولگاکف» اورا مرشد می‌نامد، وکلاهی با حرف «م» برایش قلاب‌دوزی می‌کند و عاشق رمانی‌ست که او می‌نویسد.

با پایان کتاب و عرضه‌ی آن به جامعه‌ی ادبی گوش به فرمان «مرشد» را تا حد مرگ و جنون له می‌کنند و بالاخره شبی ماموران او را به تیمارستان می‌برند و در آن‌جا بستری که نه، بلکه زندانی می‌کنند. مارگریتا  که «مرشد»ش ناپدید شده به زندگی افسرده‌ی خود برمی‌گردد تا روزی دریک پارک با «عزازیل» دستیار شیطان برخورد کند به عنوان ملکه‌ی جشن بهاره پیشنهاد خدمت به ابلیس را دریافت کند .ملکه‌‌ای که هرساله از بین زنان «مارگریتا» نام انتخاب می‌شود تا به عنوان جفت تشریفاتی ابلیس و پابه‌پای او از ارواح گناهکار  پذیرایی کند .
شیطان در آخر به همه چیز سرو سامان می‌‌بخشد بعد از غوغایی که در مسکو بر پا می‌شود و برپایی جشن، او  و مرشد را با مرگ به هم پیوند می‌دهد و از دنیای سخت و بی‌رحم بیرون می‌برد، با ندای یسوعا به عذاب «پونتیوس پیلاطس» به این صورت خاتمه می‌دهد که او را به باریکه راه روشن از نور ماه برای همراهی با یسوعا هدایت می‌کند وبا همراهان افسانه‌ایش به آسمان صعود می‌کند .

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , ,