Saturday, 18 July 2015
26 November 2020
قسمت سی‌ام

«دریا پر از کروکودیل است»

2012 May 07

مازیار مهدوی‌فر / رادیوکوچه

میدان جلوی ایست‌گاه پر از آدم‌ و ماشین‌ بود. دور میدان چرخیدم و همه اتوبوس‌های زردرنگ را چک کردم تا به شماره ۱۷۵ رسیدم. می‌دانستم باید سوار همان اتوبوس شوم و در ایست‌گاه آخرش پیاده شوم. وقتی به «اوستینس» رسیدیم هوا کاملن تاریک شده بود. آدم‌های زیادی آن اطراف بودند. همان‌هایی که شما به آن‌ها می‌گویید ولگرد و ما صداشان می‌زنیم آدم‌های فقیر و بی‌چاره. اما از افغان‌ها خبری نبود. ناگهان گروهی را دیدم که پشت دیواری صف کشیده بودند. بین آن‌ها چند تا افغانی پیدا کردم. فهمیدم صف برای دریافت غذا از کلیسا هست و تازه اگر درخواست می‌کردیم به ما پتو هم می‌دادند. نوبتم که شد یکی از راهب‌ها از من پرسید: «گرسنه‌ای؟» درست متوجه حرفش نشدم. فقط من و من کردم. آن‌ها هم به من دو قرص نان و دو تا سیب دادند.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

 -عنایت! چطور به همین سادگی مکانت را عوض می‌کردی و جای جدیدی را برای زندگی انتخاب می‌کردی؟

-می‌دانی فابیو؟ تو هرگز مهاجر نبودی تا من را درک کنی. قطعن ایتالیا جای بدون ایرادی نبود. هیچ مکانی کامل نیست. اما بعضی جاها هستند که حداقل توی آن‌ها احساس امنیت بیش‌تری می‌کنی.

-اگر توی ایتالیا ماندگار نمی‌شدی کجا می‌رفتی؟

-درست نمی‌دانم. شاید پاریس. فکر می‌کنم می‌شود از طریق یک پل این کار را انجام داد. اسم پل را درست یادم نمی‌آید. اما می‌دانم با اتوبوس می‌توانی از رم بروی پاریس. من عادت دارم شماره خط اتوبوس‌ها را حفظ کنم. البته متاسفانه این یکی را فراموش کرده‌ام.

200یورو پول توی جیبم داشتم. همان پولی که از کار توی یونان جمع کرده بودم. باید فورن تصمیمم را می‌گرفتم. چون به هر حال برای خرید بلیط قطار یا هواپیما و خرج سفر نیاز به پول داشتم و این پول اگر توی جیبم می‌ماند زیاد نمی‌شد. بعضی وقت‌ها آینده برای آدم اسم خاصی پیدا می‌کند و در آن لحظات آینده من فقط در یک اسم خلاصه می‌شد: «پیام»

 همان‌طور که قبلن هم گفتم مطمئن بودم پیام در ایتالیا زندگی می‌کند. اما نمی‌دانستم کجای ایتالیا. آدم‌های زیادی آن‌جا زندگی می‌کردند و پیدا کردن پیام بین آن همه آدم کار سختی بود. شروع کردم به جست‌جو. به هر کسی می‌رسیدم اسم پیام را می‌گفتم تا این‌که یک روز یکی از افغانی‌ها به من گفت دوستی دارد که در حال حاضر در انگلستان است. او چند وقت پیش در مورد پسری حرف زده بود که اسمش پیام بود.  البته ممکن بود او یک پیام دیگر باشد. چون مطمئنن برای نام‌گذاری آدم‌ها قانون کپی‌رایت وجود ندارد.

 رفتیم مرکز تلفن و به دوست دوستم که در لندن بود زنگ زدیم. او در یک بار کار می‌کرد. گفت یک شماره موبایل از آن پسری که اسمش پیام است دارد و اگر بخواهیم آن را به ما می‌دهد. در جوابش گفتم: «البته که می‌خواهم.» و از او پرسیدم که آیا می‌داند پیام الان کجا زندگی می‌کند و او جواب داد: «تورین» شماره را روی یک تکه کاغذ نوشتم و بلافاصله به آن زنگ زدم.

– الو!

– بفرمایید.

– می‌خواهم با پیام صحبت کنم.

– من پیام هستم. شما؟

– عنایت اله اکبری. از نوا. مدتی سکوت برقرار شد. دوباره گفتم:

– الو!

– بله. صدایت را می‌شنوم.

– من عنایت اله اکبری هستم. از نوا. دوباره سکوت برقرار شد.

– پیام! تویی؟

– بله. من پیام هستم. تو واقعن عنایت اله هستی؟ از کجا زنگ می‌زنی؟

– از رم.

– امکان ندارد. مگر می‌شود؟

– چرا نمی‌شود پیام جان؟

– تو ایتالیا چکار می‌کنی؟

پیام واقعن نمی‌توانست باور کند من پشت خط باشم. چند تا سوال در مورد روستایمان نوا و فامیل‌های من و خودش پرسید تا مطمئن شود خودم هستم. من هم همه سوال‌هایش را درست جواب دادم. بعد از این‌که مطمئن شد گفت: «حالا برنامه‌ات چیست؟» گفتم: «نمی‌دانم.» «پس بیا تورین پیش من.»

با دوستم خداحافظی کردم و رفتم سمت ایست‌گاه قطار. یادم می‌آید همان‌جا بود که اولین کلمه ایتالیایی را یاد گرفتم. از یکی از افغان‌هایی که مدتی بود در ایتالیا زندگی می‌کرد و به زبان ایتالیایی آشنایی داشت خواستم با من بیاید ترمینال و برایم بلیط بخرد و تا پای قطار هم‌راهیم کند تا اشتباهی سوار نشوم. او به اطراف نگاهی انداخت و یک خانم را که صورت مهربانی داشت انتخاب کرد. به او گفت که من می‌خواهم  تورین پیاده شوم. کلمه‌ای که استفاده کرد شبیه یک کلمه ایرانی بود. برای پیاده شدن از کلمه شیندره (Scendere) استفاده کرد که خیلی شبیه کلمه شن بود که ما در زبان فارسی هم آن را داریم. چون برایم آشنا بود فورن آن را حفظ کردم. حواسم بود که به هر کسی رسیدم باید بگویم: «شیندره تورین، شیندره تورین.» این یعنی می‌خواهم تورین پیاده شوم. حداقل این‌جوری مثل وقتی که می‌خواستم بروم رم با مشکل مواجه نمی‌شدم.

در طول سفر آن خانم از من خواست شماره کسی را که قرار است بیاید دنبالم به او بدهم. من هم شماره تلفن پیام را به او دادم. او به پیام زنگ زد و ساعت رسیدنمان را اطلاع داد. همه چیز خوب پیش رفت. تورین که پیاده شدم با انبوهی از ساک‌ها و چرخ‌های حمل بار و بچه‌هایی که ظاهرن همگی از یک مسافرت برمی‌گشتند مواجه شدم. به سختی توانستم چهره پیام را تشخیص دهم. از وقتی من ۹ سالم بود هم‌دیگر را ندیده بودیم. حالا من ۱۵ ساله بودم و او هم فقط دو سال از من بزرگ‌تر بود. صداهامان برای هم غریبه بود. چون ما دیگر کودک نبودیم.

پیام مرا برد به اداره امور مهاجران. بدون این‌که فرصتی بدهد تا من به شکل و قیافه خانه‌ها یا حتا سرمای هوا عادت کنم. بلافاصله از من پرسید: «تصمیمت چیست؟» چون بدون تصمیم نمی‌توانستم مدت زیادی آن‌جا بمانم. بلاتکلیفی برای کسی که پناهندگی ندارد اصلن خوب نیست. او این موضوع را می‌دانست چون دقیقن وضعیت خودش موقع رسیدن به ایتالیا همین بود. اما او خوش‌شانس بود و چند نفر کمکش کرده بودند. نشسته بودیم توی یک کافه و داشتیم کاپوچینو می‌خوردیم. نگاهی به بیرون پنجره انداختم و به یاد پسر ونیزی و بانوی توی قطار افتادم. هر دوی آن‌ها را خیلی دوست داشتم. فکر کردن به آن‌ها باعث شد که دوست داشته باشم همان‌جایی که آن‌ها زندگی می‌کردند بمانم.

با خودم گفتم: «اگر همه ایتالیایی‌ها مانند آن دو نفر باشند پس این‌جا جای خوبی برای زندگی کردن است.» راستش را بگویم خیلی خسته بودم. خسته از مسافرت‌های همیشگی. این بود که به پیام گفتم که می‌خواهم همان‌جا بمانم. او خندید. پول کاپوچینو را حساب کرد  و دستش را برای فروشنده تکان داد. به نظر می‌رسید او را می‌شناسد. راه افتادیم سمت اداره مهاجرین.

خورشید داشت غروب می‌کرد و باد شدیدی توی خیابان‌ها می‌وزید. وقتی رسیدیم خیلی دیر شده بود و وقت اداری تمام شده بود. پیام از طرف من با خانم متصدی امور مهاجران صحبت کرد. اما آن خانم به ما اطلاع داد که هیچ جای خالی در مکان‌های مخصوص مهاجرین برای سکونت من وجود ندارد. من باید یک هفته صبر می‌کردم. پیام همه حرف‌های او را برایم ترجمه کرد. شانه‌هایم را انداختم بالا. از او تشکر کردیم و خداحافظی کردیم. پیام خودش توی یکی از همین مکان‌ها زندگی می‌کرد و نمی‌توانست من را با خودش ببرد. به او گفتم: «من می‌توانم توی پارک بخوابم.» پیام گفت: «من نمی‌خواهم تو توی پارک بخوابی عنایت. دوستی دارم که خانه‌اش در یکی از روستاهای اطراف تورین است. از او می‌خواهم به تو جا بدهد.»

پیام با دوستش تماس گرفت و او فورن موافقت کرد که من بروم پیشش. با هم رفتیم به ایست‌گاه اتوبوس. پیام به من گفت: «از اتوبوس پیاده نشو تا وقتی که یک نفر سرش را بیندازد تو و به تو بگوید پیاده شوی.» من هم دقیقن همین کار را کردم. بعد از یک ساعت طی مسیر در یکی از توقف‌های اتوبوس یک پسر افغان سرش را از لای در اتوبوس آورد تو و با دست به من علامت داد و این معنایش این بود که به مقصد رسیده‌ام.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , ,