Saturday, 18 July 2015
26 January 2021
به بهانه پنجاهمین سالگرد درگذشت نیما یوشیج؛ پدر شعر نو فارسی

«من زندگی‌ام را با شعرم بیان کرده‌ام»

2010 January 05

به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده‌ی خود را

تا کشم از سینه‌ی پردرد خود بیرون

تیرهائی که به زهر خون‌دل آلوده است

وای بر من وای بر من

سام شریف/ رادیو کوچه

من زندگی‌ام را با شعرم بیان کرده‌ام. در حقیقت من این‌طور بسر برده‌ام. احتیاجی ندارم کسی بپسندد یا نپسندد، بد بگوید یا خوب بگوید. اما من خواستم دیگران هم بدانند، چطور می‌توانند بیان کنند و اگر چیزی گفته‌ام برای این بوده‌است و حقی را پشتیبانی کرده‌ام. زیرا زندگی من با زندگی دیگران آمیخته بود و من طرفدار حق و حقانیت بودم

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

این واپسین جملاتی بود که نیما یوشیج 5 روز قبل از مرگ در وصف خویش بیان کرده‌بود. علی اسفندیاری معروف به نیما یوشیج، در سال 1274 شمسی در یوش مازندران به دنیا آمد. وی آموزش‌های ابتدایی را در یوش آغاز کرد و در سن دوازده‌سالگی 1288) ) با خانواده‌اش به تهران رفت و در آن‌جا مسکن گزید. او ابتدا به دبستان (حیات جاوید) و سپس به مدرسه متوسطه کاتولیک (سن لوئی) رفت. در این مدرسه بود که زبان فرانسه را آموخت. نیما یوشیج به سال 1296 در سن بیست سالگی موفق به دریافت تصدیق‌نامه از مدرسه‌ی عالی سن‌لوئی شد.

20100105-cul-nima-samsharif

نخستین کار اداری نیما، شغلی در درجه پایین کارمندی در وزارت مالیه بود، او تا سال 1298 در این کار دوام آورد. از سال 1306 در کنار همسرش عالیه، در آموزشگاه‌های کوچک شهرهای شمال ایران: بارفروش (بابل‌کنونی)، لاهیجان، رشت، آستارا به کار تدریس اشتغال داشت. از فروردین ماه سال 1312 نیما و همسرش به تهران آمدند. نیما نخست در بلا تکلیفی بسر برد و سپس در جست و جوی کاری مناسب بر آمد. در سال 1316 به تدریس ادبیات در دوره دوم دبیرستان صنعتی پرداخت. پس از آن به وزارت پیشه و هنر منتقل گردید. یک سال بعد به اداره موسیقی کشور منتقل شد و به عضویت هیات‌تحریریه‌ی مجله موسیقی انتخاب گردید؛ نیما یوشیج تا سال 1326 شغل ثابتی نداشت و پس از آن به خدمت در اداره ی نگارش وزارت فرهنگ پرداخت. او تا پایان زندگی‌اش در این شغل اداری باقی‌ماند.

نظریه ادبی

نیما یوشیج در سال 1316 موفق به کشف شکل تازه‌ای در شعر فارسی شد که این شیوه به کلی با شعر قدیم فرق دارد و با نگرشی که در شیوه شکل آن پدید آورد به پدر شعر نو لقب گرفت. نظرنیما درخصوص شعر، یک نگاه جدید بود که بعضن شیوه‌های قدیم را به چالش کشیده و از منظری جدید، غالب شعر را تعریف می‌کرد. او می‌گوید: « ادبیات ما باید از هر حیث عوض شود. موضوع تازه کافی نیست و نه این کافی است که مضمونی را بسط داده و به طرز تازه بیان کنیم . نه این کافی است که با پس و پیش‌کردن قافیه و افزایش و کاهش مصراع‌ها یا وسایل دیگر، دست به فرم تازه زده باشیم. عمده کار این است که طرز کار عوض شود و مدل وصفی و روایی، که در دنیای با شعور آدم‌هاست، به شعر بدهیم.»

او در ادامه می‌گوید:« شعر وزن و قافیه نیست، بلکه وزن و قافیه هم از ابزار کار یک نفر شاعر هستند. هم‌چنین شعر ردیف ساختن مصطلحات و فهرست کلی‌دادن از مطالب معلوم که در سر زبان‌ها افتاده‌است نیست. این جور کار به درد دفتر حساب‌بندی یک تجارت‌خانه می‌خورد. شعر واسطه تشریح و تاثیردادن و کوچک‌کردن معنویات و شکافتن و نمودن درونی‌های دقیق و نهفته آن‌هاست و تمام کوشش و کاوش شاعر برای آن است که «مخصوصن شعر را از حیث بیان آن به طبیعت نزدیک کرده و به آن اثر دلپذیر نثر را دهد»

نیما فقط در ابداع شعر نو جسارت به خرج نداد بلکه همین آوردن واژه‌های روستایی و بومی در شعر فارسی و ملی در نوع خود بدعت و نوآوری محسوب می‌شود، تا جایی‌که که بعد از او بسیاری خواستند از این شیوه بهره بگیرند که راه به جایی نبردند.

در ایران به اندازه ای که هدایت را می شناسند و به بحث و بررسی پیرامون آثار او می پردازند کم‌تر در مورد نیما پژوهشی جدی انجام گرفته علی رغم آن‌که به گفته بسیاری از منتقدین خلاقیت نیما و جریانی که او در ادبیات فارسی بنیان نهاد شاید به مراتب بیش از هدایت بود. نیما در یکی از یادداشت‌های روزانه‌اش در این باره می‌نویسد: «کشندگان هدایت همین دوستان او بودند که او را مایوس کردند. علوی بزرگ یک نفر شهوتی و خودخواه است. حقیرترین آدمی در نظر او منم و بزرگ‌ترین آدمی هدایت».

نیمایوشیج در دوره‌ای که زندگی می‌کرد بسیاری از اهالی هنر و ادب آن روز او را را به دیده تمسخر و ریشخند می نگریستند

اما ارزش تفکر نیما از آن‌جا عیان می‌شود که صادق هدایت تنها کسی را که در ایران واجد شرایط نقد و خوانش آثارش می‌داند، نیما است. صادق هدایت در نامه‌ای به نیما از او می‌خواهد که کتاب «وغ وغ صاحاب» را نقد کند. اما نیمایوشیج در دوره‌ای که زندگی می‌کرد بسیاری از اهالی هنر و ادب آن روز او را را به دیده تمسخر و ریشخند می نگریستند تا جایی که وی در نامه‌ای خطاب به صادق هدایت چنین می‌نویسد: «بالاخره کار من هنوز نمودی نخواهدداشت و تا مرگ من هم نمودی نخواهد داشت . این کاری است که برای آن تمام عمرم را گذاشته‌ام بی خبر از این‌که دیگران چند ساعت را به مصرف رسانیده دیواری که من در تمام عمرم ساخته‌ام، در یک ساعت بهم زده و معلوم نیست چه جور باید ساخت و روزی ساخته‌ی نحس آن‌ها باید خراب شده به همین دیوار برگردند.»

شب همه شب شکسته خواب به چشمم

گوش بر زنگِ کاروانَستَم

با صداهای نیم زنده ز دور

هم‌عنان گشته، هم‌زبان هستم

جاده اما ز همه کس خالی است

ریخته بر سر آوار آوار

این منم مانده به زندانِ شبِ تیره که باز

شب همه شب

گوش بر زنگِ کاروانَستَم

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , ,