شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
25 August 2016

«قصه‌های جزیره»

۱۳۹۱ خرداد ۱۲

هادی خوجینیان/ رادیو کوچه

 

……………………….

«جنگ رنگین کمان اثر ماکس لوندگرن»«جنگ رنگین کمان»

ماکس لوندگِرِن نویسنده سوئدی ادبیات کودکان و نوجوانان است که در ٢٢ ماه مارس ١۹٣٧ در شهر لندسکرونا واقع در استان جنوبی سوئد، اسکونه متولد و در ٢٧ ماه مه ٢٠٠۵ در شهر مالمو، مرکز استان نامبرده درگذشت.

…………………………………..

«نان و شراب»«نان و شراب»

 

ما دو نفر بی آن‌که ملالی از رفت‌ و آمد موش‌های باهوش داشته باشیم، روی مبل می‌نشستیم، تا نان و شراب و پنیرمان را بخوریم . ما دو نفر اصلن و ابدان از حرکات موذی موش‌های چاق ‌و چله‌ی اطراف‌مان …

…………………………………..

«بازوانت به تن من پیوست»

«به استانبول نگاه می‌کنم با گوش‌های مست»

این راه را با اتوبوس آبی رنگ عمدن این‌جا آورده‌اند / با فوج عجیب کبوترها / و بی قراریِ پیراهن و دامن و چکمه‌ها / انگار در آینه خبرهایی شده / چیزیت شده است استانبول؟ / تو کسی را پوشیده‌ای و …

……………………….

«بازوانت به تن من پیوست»«بازوانت به تن من پیوست»

آه ای دل چموش
خردت نمود بار عشق؟
دیگر مگو، مگو
چون با سرشک خویش
آن تکه‌های خرد تو‌ را من
بند می‌زنم

با چشم دریایی اشک‌بار خویش

بر چشمان وحشی تو لبخند می‌زنم.

…………………………………..

«آقای‌ بروکه شهر‌دار جزیره»«آقای‌ بروکه شهر‌دار جزیره»

ما را به سراغ نقاشی‌های‌ کشتی‌های ‌جزیره برد و با صداقت و ساده گفت: «که من کارم را با پاک کردن شیشه‌های ‌کشتی شروع کردم و حالا شهردار جزیره هستم. نمی‌دانم چرا یاد «هوگو» و بینوایان افتادم.»

…………………………………..

«اروتیک خوانی در کوچه‌ی‌ برلن تهران»

«اروتیک خوانی در کوچه‌ی‌ برلن تهران»

آبیِ روسر‌یات اقیانوس
لاکِ ‌زردت خورشید
دست کن در موهات
این یک عاشقانه‌‌ی ‌بلند لعنتی‌ست
که هجده سالِ تمام طول کشیده تا نوشته شود

«آقای ‌پرتقال فروش»

«آقای ‌پرتقال فروش»

حالا او آبستن است. همسایه‌مان را می‌گویم. بچه‌ی ‌سومش را دارد به دنیا می‌آورد. آب رودخانه بالا آمده. حتمن دلیل حامله‌گی‌اش همینه، وگرنه این وقت ‌سال کسی از آب ‌رودخانه‌های ‌جزیره آبستن نمی‌شه که.

…………………………………..

«کارشناس وزارت»

«کارشناس وزارت»

ما صبح‌ها در پاریس سراسیمه از خواب بیدار می‌شدیم تا زودتر طلوع خورشید ‌پاریسی را ببینیم. خب ما تازه از ایران آمده بودیم و عشق ‌پاریس ما را منگ کرده بود. صبحانه می‌خوردیم و به آینه‌های دور و برمان نگاه می‌کردیم که ما را خیلی لاغر نشان می‌داد.

…………………………………..

«زن ‌قشنگ زیبا»

«زن ‌قشنگ زیبا»

نه احساس تازه‌ای داشتم و نه هیچ هولی در من موج می‌زد. هوارهای خودم را در جایی نزدیک شهر «رامزی» خفه کردم. یاد ‌سربازانی افتادم که در این شهر زیر بمباران آلمانی‌ها نفس کشیدن را یک آن از دست داده بودند.

…………………………………..

«بادهای‌ گلاسکو»

«بادهای‌ گلاسکو»

وسط پل «کلاید» ایستاده ام

دو دستم بر نرده‌ها، گلی درشت و زرد بر شانه‌ام

روی رود نگاه می‌کنم

لرزش ماه ، موج‌های نازک آب

نفس باد، قلقلک می‌داد ذهن بنفش بافته در شال

…………………………………..

«پست‌چی هوایی»

«پست‌چی هوایی»

در‌خانه را می‌زدند. پست‌چی‌ هوایی پاکت کوچکی را به دست‌ گربه‌ی‌ «خانم میشیگان» داد. من پشت میز‌ ‌کارم نشسته بودم و تو پشت پنجره ایستاده. «گوستاو» با نوکش پاکت را باز کرد. عکس شهر‌ خودمان «آکسفورد» را با یک «سی‌دی» فرستاده بودی.

…………………………………..

«اِلف/ چارلز بوکوفسکی/ از مجموعه‌ی‌ یاداشت‌های یک پیرمرد هرزه»

 «اِلف/ چارلز بوکوفسکی/ از مجموعه‌ی‌ یاداشت‌های یک پیرمرد هرزه»

یک حرام‌زاده پول‌ها را نگه داشته بود. همه ادعا می‌کردند که خالی‌اند. ورق بازی تمام شد، من با رفیقم «اِلف» نشسته بودم، اِلف از کودکی به گا رفته بود، کاملن داغون، سال‌ها عادت کرده بود که در تخت دراز بکشد و توپ‌های‌لاستیکی را بغل کند و تمرین‌های‌دیوانه‌وار بکند؛ و یک‌روز وقتی از تخت بیرون آمد، طول و عرض‌اش یکی شده بود.

…………………………………..

«هم‌بستری در بیشه‌ی ‌آفتاب»

«هم‌بستری در بیشه‌ی ‌آفتاب»

از آسمان به زمین آمدم. از خدا اجازه پرسیده بودم که پا به خشکی بگذارم. دیگر از ابرهای‌ فشرده از اشک خسته شده بودم. دیگر از بهشت دل‌زده شده بودم. دلم هوای ‌تازه می‌خواست.

…………………………………..

«مارگریتای‌ ما»

«مارگریتای‌ ما»

با گربه‌ی ‌خانم «میشیگان» و «گوستاو» تصمیم گرفتیم «مارگریتا» از امشب که اولین روز سال‌نو است، با ما زندگی کند. مشکل ‌تخت‌خواب را هم حل کرده‌ایم. گربه روی‌‌تخت با من خواهد خوابید و «گوستاو» هم در کنار ‌طاقچه، خواب‌های خودش را ادامه خواهد داد.
…………………………………..
«موی ‌کوتاه‌ مارگریتا»

«موی ‌کوتاه‌ مارگریتا»

حالا در خانه‌ی ‌مارگریتا هستیم و در حال مستی. می‌دانید یک مستی آرام و بی هیچ تنشی. ما صدای باران را می‌شنویم و بس. دنیا را فراموش کرده‌ایم با همه‌ی‌ بی‌مرامی‌هایش. دنیای ‌ما دو‌نفر در همین خانه شکل گرفته.

…………………………………..

«دنیای‌ مارگریتا»

«دنیای‌ مارگریتا»

بازیافت ‌زندگی‌ام را به داخل کیسه‌ای می‌اندازم تا هر‌وقت که بخواهم شکل‌ تازه‌ای داشته باشم، دست به داخل کیسه بیاندازم تا هر آن‌چیزی که دوست دارم به کف ‌دستم بیاورم؛ نگاهش بکنم و حالی را در خودم بیابم که دلم می‌خواهد داشته باشم.

…………………………………..

«کرانه‌ی‌کبود» «کرانه‌ی‌کبود»

اصلن قرار نبود یکی از ما در دیگری حل بشود و دو آدم در یک‌تن جا بگیرند. نه باور کنید شوخی نمی‌کنم. اصلن معنی ندارد من ایرانی در یک «انگلیسی» جمع بشود و ترکیبی از حالت‌هایی را اشاعه بدهد که شاید باورش کمی سخت باشد.

…………………………………..

«چشم‌بند‌ تاریکی» «چشم‌بند‌ تاریکی»

ما هیچ روزنی به جز همین سوراخ‌های ‌ریز‌چشم‌بند را نداشتیم. سرمان پایین بود. یعنی مجبورمان می‌کردند که به زمین زل بزنیم. به دمپایی پلاستیکی‌مان نگاه می‌کردیم که پای‌زخمی‌مان در آن جای گرفته بود.

…………………………………..

«ساعت به وقت گرینویچ» «ساعت به وقت گرینویچ»

با خودمان فکر کردیم قبل از طلوع‌خورشید‌ کم‌جان‌جزیره به سراغ کم‌طاقتی‌های‌خودمان برویم که پیش‌نهاد بدی نبود. پنجره‌های‌رنگی‌خانه‌ی‌ما چند‌نفر را شب قبل یکی با دقت و مهربانی رنگ‌های‌تازه‌ای زده بود.

…………………………………..

«سیال در ابرهای‌خوش‌بختی» «سیال در ابرهای‌خوش‌بختی»

یکی از ابرهای‌ «فنلاندی» استکان چای را که در سماور‌ آسمان دم کشیده بود تعارف ما چند نفر کرد. برای آنی حس کردیم در خانه‌ی مادر بزرگ هستیم و پیرزن‌خوش‌اخلاق در سوز و سرمای‌‌بیرون دعوت به چای‌داغ کرده. یکی از ما خواست لپ ابر را بکشد ولی ادب‌انگلیسی اجازه نداد.

…………………………………..

«بانوی ‌آذری‌ما» «بانوی ‌آذری‌ما»

وقتی بانوی‌ساکن‌شمال‌جزیره در خانه‌ی‌ما زندگی می‌کرد، هوا خیلی ملایم‌تر بود. زبان‌مادری‌ام از یادم نمی‌رفت، چون با زبان‌شیرین‌ترکی با من و چند‌نفر دیگر حرف می‌زد. باران را با اشتیاق بیش‌تری قبول می‌کردیم.

…………………………………..

«فراموشی‌ایرانی» «فراموشی‌ایرانی»

شام مهمان «میکس» بودیم.بیرون از خانه‌‌‌آدم برفی‌ها در حال شکار ستاره‌ها بودند.قلاب‌های‌ماهی‌گیری در هوا چرخ می‌خوردند. ما چند نفر به فکر نور و گرمایی بودیم که از جزیره رفته بود.

…………………………………..

«باران ‌غربی» «باران ‌غربی»

پرنده‌ی مشکی‌پوش از روزنه‌ی‌باریکی که در گوشه‌ی‌پنجره بود خودش را داخل‌اتاق کرد. باران‌ریزی می‌آمد. منتظر توفان بودیم ولی به جایش همین باران‌ریز سراغ ما چند نفر آمد. شاید باورتان نشود ولی همین که ابر‌منفجر شده از آب به روی صندلی نشست ما کمی یکه خوردیم ولی نترسیدیم …

…………………………………..

 «مسافر شبانه» «مسافر شبانه»

از سر خیابان «سر‌پیکو» سلانه‌سلانه راه خودمان را می‌رفتیم. برف ‌جزیره با آواز انگلیسی به آرامی کف خیابان را سفید می‌کرد. خواهرش باران از دور دست با شتاب می‌آمد. به نزدیکی بندر رفتیم تا آمدن کشتی‌ ملکه را ببینیم. با گوش‌های‌ خودمان صدای‌ لنگر‌کشتی را شنیدیم

…………………………………..

«کافکا در ساحل» «کافکا در ساحل»

گاهی سرنوشت مثل توفان‌شنی‌ست که مدام تغییر‌جهت می‌دهد. تو تغییر‌جهت می‌دهی اما توفان‌شن تعقیبت می‌کند‌. دوباره بر می‌گردی ‌اما توفان خودش را با تو مطاقبت می‌دهد. بارها و بارها این حرکت را تکرار می‌کنی‌.

…………………………………..

 «سه‌سالگی رادیو‌کوچه» «سه‌سالگی رادیو‌کوچه»

قبل از این‌که از رادیو‌کوچه حرف بزنم دوست دارم از دنیای‌رسانه حرف بزنم. از صدا، تصویر، نوشتار. برای من که هادی خوجینیان باشم این تکاپو همیشه به زندگی امیدوارم می‌کند. حالا چرا امیدوار؟

…………………………………..

«باران‌انگلیسی» «باران‌انگلیسی»

نه برای باورهای قدیمی‌ام ناله‌ی بلند سر می‌دهم و نه برای همین سرمایه‌ی‌اندکی که از باورهای جدیدم کسب کرده‌ام،نه کف دستم را رو به عابران‌انگلیسی دراز می‌کنم و نه خواهشی از ته‌ی‌دلم از گربه‌های‌غریبه‌ی رومانیایی می‌کنم.

…………………………………..

 «اتاقی به وسعت‌ جهان» «اتاقی به وسعت‌ جهان»

لباس‌هایم را در‌می‌آورم. کفشم را در جا‌کفشی می‌گذارم. شال گردنم را به روی‌تخت می‌اندازم. شلوارک‌زیتونی‌ام را می‌پوشم با تی‌شرت‌سبز. ترانه‌ی‌‌‌ذهنم را با خودم زمزمه می‌کنم. گل‌دان‌اتاقم را آب می‌دهم. پرده‌ها را کنار می‌زنم.

…………………………………..

 «‌رقص‌چشمان‌تو» «‌رقص‌چشمان‌تو»

وقتی پشت پنجره نشستیم تا تو بیایی، عقربه‌های‌ساعت‌اتاق به کندی زمان را طی کرد. پنجره از رویای‌تن‌تو پر شد. به «مارکس» زنگ زدم تا از تو بپرسم. گفت: « خیلی وقت است که حرکت کرده‌ای.»

…………………………………..

قد بلندی دارد و صورت سفید و ملیح. سر میز صبحانه به مارسیا و مارگریتا حرفش را زدیم. مارگریتا به کمک مداد جادویی‌اش صورت اورسلا را به روی دستمال پارچه‌ای گل‌دوزی شده نقاشی کرد.

…………………………………..

الان که این نامه را برای‌تو می‌نویسم ساعت یازده‌و ده‌دقیقه‌ی‌شب است. هنوز از طبل آسمان باران می‌بارد. تمام راه‌ها بسته‌ شده . تمام جزیره غرق‌آب شده. آب رودخانه‌ی «پیدرا» به زیر تختم رسیده و من بی‌آن‌که بترسم، مشغول نامه نوشتن به تو هستم چون به این جذر و مد همیشگی عادت کرده‌ام.

…………………………………..

با صدای گوشی‌ام از خواب بیدار می‌شوم ولی از خستگی دوباره به رویا پناه می‌برم. پرنده‌ی کوچکی از دی‌شب لانه‌اش را کنار پنجره‌ام درست کرده و با نوکش دایمن به شیشه می‌زند و من این دفعه از خواب بیدار می‌شوم.

…………………………………..

تا به‌بندر برسم، سوار کشتی شدی و گره‌های‌دریایی فاصله‌ی بین من و تو را پر کرد. فانوس‌های کهنه‌ی‌دریایی حد فاصل نگاه را از حجم سنگین‌ هوا و مه تشخیص ندادند. کشتی‌های منتظر دوباره گم شدند.

…………………………………..

«توفان ‌آب»

«توفان ‌آب»

درست همین امروز سی سال از آخرین خداحافظی من و تو گذشت. زندان‌بان قفل‌در را باز کرد و بازجو که کنارش ایستاده بود، با کاغذ دادگاه‌انقلاب حکم بچه‌ها را خواند.

…………………………………..

همین که به بیرون قهوه‌فروشی نگاه کردیم، مرغ دریایی اهل «فنلاند» را دیدیم که بی‌هوا رویاهای‌شمال‌اروپا را به سر و روی ما دو نفر پاشید. برای‌این‌که دچار پیر چشمی نشویم، قطره‌های آبی‌دریا را به دور چشمانمان ریختیم.

…………………………………..

همین فردا‌ صبح اگر عروسی بکنیم، چه اتفاق‌دیگری خواهد افتاد؟ فکر می‌کنی برای‌ عشق‌بازی‌ کردن، کدام اتاق را انتخاب کنیم؟ اتاق‌خواب یا همان آشپزخانه اکتفا می‌کند. اصلن انتخاب با تو.

…………………………………..

ساعت‌دیواری‌اتاق با وزشِ باد پایین افتاد و شکست. شیشه‌های‌ساعت به روی‌زمین پخش شد. جارو دستی را از آشپزخانه به اتاق آوردم تا مبادا پای‌کسی را بخراشد. عقربه‌ها کج و کوله شده بودند.

…………………………………..

نگاه کن ـ یخمه‌های کهنه و پاره شده از در و دیوار شهر به سمت ساحل در حال حرکت هستند. نگاه کن محبوب‌من ـ به همین سادگی که کنارم نشسته‌ای، اشک‌هایت در زیر پای‌ من‌ و تو در حال سرازیر شدن به همین دور ـ نزدیک دریا هستند.

…………………………………..

امروز می‌خواهم از تو بنویسم‌ که سال‌ها بود که گم‌ات کرده بودم. از تو که چهارده‌سال بود که در زندگی روزانه‌ی من نبودی. دقیقن راس ساعت شش‌عصر ‌بیست‌و‌نهم‌اکتبر‌دو هزار‌و هفت بود که از باجه‌ی‌تلفن خیابان‌ پنجم‌ نیوریورک به گوشی‌ام زنگ زدی.

…………………………………..

از خانه بیرون آمد و در هوای‌ گرگ‌و‌میش پیاده به سر کار رفت. در راه «میشل» را دید. با سر سلامی داد و از در خانه‌اش رد شد. هوای‌ متراکم از مه‌و‌باران، صورتش را خیس کرد. کلاهش را به روی‌ سرش گذاشت. باران شدت گرفت.

…………………………………..

بی‌آن‌که لحظه‌ای از نوازش‌‌موهای «اورسلا» دست بردارم به ماهی‌ها فکر کردم که چطور در حال شیطنت در آب رودخانه هستند. حال خوشی نداشتم. «مارسیا» و «مارگریتا» در گوشه‌‌ی تخت‌های خودشان به تنهایی خوابیده بودند.

…………………………………..

با شلوار‌کوتاه و تاپی به‌تن به خانه آمدی. و دم‌پایی لاانگشتی به پایت بود. موهایت را خیلی کوتاه کرده بودی و من دیگر نمی‌توانستم انگشتانم را لا‌به‌لای موهای «ها‌ی‌لایت» شده‌ی تو ببرم. بد جوری ازت دل‌گیر شدم. با خودت از خانه‌ات خوراکی آورده بودی با میوه‌های زیاد .

…………………………………..

دی‌شب خواب دیدم در خیابان انقلاب هستم و دارم سوار اتوبوس مسیر‌آزادی می‌شوم. در اتوبوس زن‌ها‌ و مردها سر نداشتند. ولی صدایشان در اتوبوس پیچیده بود. کف اتوبوس پر از خون بود. مردم با شادی از عشق و زندگی حرف می‌زدند.

…………………………………..

همه‌ی لباس‌هایم را شسته‌ام و رو‌ به آفتاب ماه «ژوئن» پهن کرده‌ام. پرده‌های سبز اتاق را به‌هم پیچیده‌ام و در دو‌طرف میل‌پرده، بسته‌ام. نور تمام اتاق را پر کرده.

…………………………………..

چند‌ روز بیش‌تر نیست که از بیمارستان مرخص شده، ساعت‌دو‌و‌چهل‌وپنج‌دقیقه به گوشی‌ام زنگ زد و گفت: «برای چمن‌زدن‌باغ کی می‌آیی؟»
هر ماه برای زدن چمن‌‌باغش به خانه‌ی بزرگش می‌روم و بعد ازآن کلی با‌هم از خاطراتش حرف می‌زنیم.

…………………………………..

چند‌ روز بیش‌تر نیست که از بیمارستان مرخص شده، ساعت‌دو‌و‌چهل‌وپنج‌دقیقه به گوشی‌ام زنگ زد و گفت: «برای چمن‌زدن‌باغ کی می‌آیی؟»
هر ماه برای زدن چمن‌‌باغش به خانه‌ی بزرگش می‌روم و بعد ازآن کلی با‌هم از خاطراتش حرف می‌زنیم.

……………………………………

باران از منتهی‌الیه‌ی جنوب‌غربی به‌روی‌سقف یکی از کلبه‌های ده‌کده‌ی «سنت‌مارتین» بارید. در‌حالی‌که لیوان‌آبجو را در دست داشتم به صدای‌فرو‌ریختن ریزش‌باران گوش کردم که چگونه این‌قدر محکم و سهم‌ناک می‌بارید.

……………………………………

شمع‌دانی‌ها را از روی‌طاقچه برداشتم. به‌دور شمع‌دانی‌ها پارچه‌ی سفید بستم. کشیش‌ «فرانسوی» با تبسم نگاهم کرد. پیش‌خدمت‌پیر خانه ـ نان‌و‌نمک را در کوله‌پشتی‌ام گذاشت. موهای‌پر‌پشتم را که به‌روی‌صورتم ریخته شده‌‌ بود، به‌کناری زدم.

……………………………………

از «بریستول» تا «لندن» در آغوشم خفته بودی. با موهایت بازی می‌کردم. هر وقت قطار می‌ایستاد، چشمانت را باز می‌کردی. لب‌خند می‌زدی و دوباره نور‌چشمانت را از نور داخل‌قطار دریغ می‌کردی.

……………………………………

اصلن مهم نیست که درست همین حالا ـ پرنده‌ای از بالای سرت می‌گذرد، بی‌آن‌که حتا نگاهت بکند. اصلن مهم نیست که در کناره‌های ساحل‌ جزیره، غول عاشقی غرق شده باشد بی‌آن‌که حتا صدای اخرین آخش را شنیده باشی.

……………………………………

روزها از پی‌هم می گذرد. روزها شب و شب‌ها روز. از خیاطی‌سرکوچه قیچی‌ظریفی قرض گرفته‌ام تا نصف‌شب‌ها که همه در خواب هستند، به‌کار پاره‌کردن تار‌‌و‌پود‌های نچسب و بیهوده‌ی تن و روحمم مشغول باشم.

……………………………………

بعضی‌ها وقتی خودشان را گم می‌کنند، به خاور‌دور می‌روند. بعضی‌ها هم به جزیره‌های یخی پناه می‌برند تا بی‌خورشیدی را حس کنند.این‌روزها، آدم‌ها را جور دیگری می‌بینم. احساس می‌کنم بی‌پوشش و «اسکن» شده، حالات روحی و جسمانی‌شان را تماشا می‌کنم.

……………………………………

نه این‌که بخواهیم از حوادث روزانه در جزیره‌های دور‌دست بی‌خبر باشیم ها. ما این‌روزها گاهی اوقات عین خیال‌مان هم نیست که دارد چه می‌گذرد. نه اشتباهی عوضی نوشتم. دایره‌ی زندگی‌مان فقط کمی کوچک‌تر شده و بس.

……………………………………

قطار پشت قطار آمد‌ و رفت، از «تو» اما خبری نشد. سیگار پشت سیگار، اتاق آکنده از مه و خاکستر. سوزن‌بان‌پیر، شیفت شبش تمام شد و به خانه برگشت. پیر‌زن‌ خانه، سوزن به‌دست، لحاف تنهایی را دست گرفت. سماور را آتش انداخت.

……………………………………

با خودم عهد کرده بودم که همه‌ی خاطرات تلخ خودم را یک جوری از صفحه‌ی ذهنم پاک کنم ولی نشد که نشد. به همین سر‌ چراغ سر کوچه‌ام قسم می‌خورم که خودم هم نمی‌دانستم با خودم چه عهد‌ی کرده بودم که نتوانستم به قول خودم عمل کنم.

……………………………………

با «سیلویا» در جنگل نزدیک خانه آشنا شدم. داشتم دوچرخه‌سواری می‌کردم که در بیشه‌ی نزدیک رودخانه دیدمش که مچ پایش را گرفته بود. نگاهش کردم و با بازی چشمانم گفتم: «اگه بخواهی بهت کمک می‌کنم.» لب‌خند خفیفی زد. دوچرخه را کنار درخت تنومندی پارک کردم. به طرفش رفتم.

……………………………………

هوا هنوز تاریک بود. سنگ کنار جاده، باعث شد، راهی که به ده‌کده‌ی «سنت مارتین» منتهی می‌شد را گم نکنیم. آخر می‌دانید چند ماه پیش خودم این سنگ راه‌نما را جلوی ورودی ده‌کده گذاشتم تا خدای نکرده وقتی مست‌و پاتیل هستم، راه خانه‌ی «لکسی» را گم نکنم.

……………………………………

دامن تنگ خیلی کوتاهی پوشیده بود. برف با شدت می‌بارید. «مارگریتا» در خانه منتظرم بود. از نوش‌گاه بیرون آمدیم. شال پرتقالی رنگی را به دور شانه‌اش انداخته بود. دست‌کش چرمی‌اش را داخل کیفش گذاشت. دست چپش را داخل پالتوی بلند مشکی‌ام کردم.

……………………………………

«متاسفانه ملت عجیب‌و غریبی هستیم. ولی به شخصه با هر ترانه‌ای حتا مزخرف ارتباط برقرار می‌کنم برای من به عنوان یه آدم کله‌پوک که تصویرهای زیادی تو سرش هست این گوش‌دادن‌ها کمک بزرگیه.»

……………………………………

همین طور که مست‌و‌پیلی قدم می‌زدیم به کنار بارانداز رسیدیم. دستم را به روی شانه‌‌اش گذاشتم و سعی کردم تا حد امکان هوای سردی که از آن‌سوی اقیانوس می‌آمد را به درون الکل زده‌ام فرو کنم.

……………………………………

فکر کنم اوایل انقلاب بود. در مدرسه‌ی «مریم» هم‌کلاس بودیم. هنوز دختر و پسرها را از هم جدا نکرده بودند. بغل دست من می‌نشست. بوی لباس‌هایش که مادرش با گل محمدی می‌شست را دوست داشتم. چشم‌های درشت با لب‌های همیشه خندانش همه را شاد می‌کرد.

……………………………………

صدای تلفن را شنیدم. حوله را از گوشه‌ی حمام برداشتم. شیر آب را بستم. از پله‌ها با عجله پایین آمدم. تلفن را از روی تخت برداشتم. از پشت تلفن به آهستگی پرسید: «امشب برای هم خوابگی به خانه‌ام می‌یایی؟»

……………………………………

اگر اشتباه نکرده باشم، سر خیابان «ویلا» جنب کلیسا، با هم قرار گذاشتیم. یازده ماه با هم دوست بودیم، بی‌آن‌که انگشت به تن‌مان زده باشیم. یازده ماه نامه‌نگاری و هراز‌گاهی ارتباطی کوتاه از راه سیم‌های تلفن.

……………………………………

وقتی با «تو» آشنا شد در خیابان نیمه‌شب داشتی با صدای بلند آواز می‌خواندی. دست‌هایت را از هم باز کرده بودی. زن پشت سرت می‌خواست راهی برای گذشتن، پیدا کند ولی تو خبر از پشت سرت نداشتی.

……………………………………

«تا یک‌شنبه با شیشه‌های احمق» «تا یک‌شنبه با شیشه‌های احمق»

می‌دانی حالا به چه فکر می‌کنم؟ به تو که در خواب شبانه‌ام حضور همیشگی داری و در تک‌تک ثانیه‌های نفس‌هایم به آغوشم می‌کشی و زیر لب و به گوشم، زمزمه‌های امید را می‌خوانی.

……………………………………

«سرزمین خسته از جفا» «سرزمین خسته از جفا»

«حبیب احمدی» رفیق «افغانی» ساکن جزیره‌‌ را چند سال است که می‌شناسم. یک رفیق خوب و دانش‌آموخته که گپ‌های گاه و بی‌گاه ما دو نفر، همیشه شاد و خندان‌مان می‌کند.

……………………………………

«نامه‌ی عاشقانه» «نامه‌ی عاشقانه»

ما هر وقت مسیر قطارهای شمال را از روی صفحه‌ی تلویزیون و یا اینترنت می‌بینیم، بی‌اختیار به‌یاد روزهای خوش ماه «نوامبر» و «دسامبر» سال دو هزار و ده، می‌افتیم. ما بی‌ آن‌که فرصتی برای پلک‌زدن پیدا کنیم، هم‌دیگر را بغل می‌کردیم.

……………………………………

«توفان برگ و باد» «توفان برگ و باد»

دخترهای باردار مست از جلوی صورتم می‌‌دویدند تا باد بدن لخت‌شان را به دریا نیاندازد، ولی انگار این کلاه تازه‌‌ام، انرژی تازه‌ای را در من به وجود آورده بود تا از هیچ چیزی نترسم، حتا از این باد سمجی که جزیره را به هم ریخته بود.

……………………………………

«مادام بوواری» «مادام بوواری»

ساعت ده صبح با «مادام بوواری» قرار ملاقات داری. آفتاب رنگ پریده‌ی جزیره تورش به روی کف تونلی که سر از تاریکی بیرون آورده پهن شده. تا به ایست‌گاه قطار برسی، چند دقیقه‌ای وقت داری، کت و شلوارت را مرتب می‌کنی.

……………………………………

«پاشیدن نور در بزرگ‌راه»«پاشیدن نور در بزرگ‌راه»

از بزرگ‌راه بیست و پنج به بعد، مزرعه‌ها با رنگ‌های زرد و طلایی به مهمانی چشم‌هایم آمدند. از شدت نور برای لحظه‌ای احساس کردم چشم‌هایم سیراب از رنگ شده، ولی اشتباه می‌کردم چون ترکیب هر کدام‌شان با هم فرق می‌کرد.

……………………………………

از میان بازوهای دریا که خلیج کوچکی در خشکی برای خود ساخته بود، گذشتم. صخره‌های آویزان، پرده‌های آسمان را می‌سابیدند. چکه‌های پودر شده به روی زمین پاشیده می‌شدند. درخت‌‌های سرو، هوای مابین قله‌های برفی جنگل‌‌های سبز را معطر می‌کردند.

……………………………………

ما‌ شروع کردیم به حرف زدن با خودمان و گاه‌گاهی با دیوار و کف چوبی سلول‌های در هم فشرده از خون و چرکاب. همان‌طور که در سلول‌های آهنی در هم ریخته شده از رد شلاق و باتوم را به روی‌مان می‌بستند، پتو را روی سرمان گذاشتیم تا خدای نه‌کرده بازجو و نگه‌بان‌ها اشک صورت‌مان را نبینند.

……………………………………

«روزگار خوش من و تو»

وقتی از ناگفتی‌ها و گفتی‌های روزمره حرف می‌زنی، انگار لحظه به لحظه به من نزدیک‌تر و نزدیک‌تر می‌شوی. وقتی از هراس‌ها و دل‌واپسی‌های خودت برایم می‌نویسی، انگار در کنار روح‌ات، همسایه‌ام و از پنجره‌ی خانه‌ام، صدای طپش‌های قلب نگران ترا می‌شنوم.

……………………………………

  «ترانه‌های عاشقانه»

ما همان‌طور که در قهوه‌خانه‌ی «پل» در خیابان «بیکر استریت» منتظر رفیق‌مان «عبدی بهرانفر» بودیم، به خانم ایرانی که روبه‌روی ما نشسته بود نگاه می‌کردیم که مشتاقانه مکالمه‌ی فارسی ما را گوش می‌کرد.

……………………………………

«توت فرنگی‌های وحشی»

رویاها فقط دو دقیقه بیش از رفتن به رختخواب، همه‌ی آن‌ها به صورت واقعی در‌می‌آیند. به همین دلیل است که شب‌ها چراغ خواب را روشن می‌گذاریم. دی‌شب با گربه‌ی خانم «میشیگان» و «گوستاو» پرنده‌ام، به شهر«نیو میلتون» رفته بودیم.

……………………………………

«خبرنگار زاگربی»

با خودم گفتم برای برنامه‌ی نهم، از «ژلنا» برای‌تان حرف بزنم. از رفیق مهربانی که، لحظه‌ای از ذهن و خاطره‌ام نرفته. یک زن محشر که فارسی را قشنگ حرف می‌زند و با دنیایی که در جزیره کشف کرده‌ام، آشنایی کامل دارد. امیدوارم در برنامه‌های بعدی از ژلنا بیش‌تر حرف بزنم.

……………………………………

«شعر یعنی زبان روح»

در برنامه‌ی هشتم قصه‌های جزیره، شما را به دنیای «شیوا شکوری» نویسنده‌ی کتاب «قصه‌های شب» می‌برم . شیوا شکوری در سال ۱۳۴۳ در تهران از مادری بیست و یک ساله به دنیا آمده، سال‌هایی را در شاهرود زندگی کرده و از دانش‌گاه الزهرا‌ی تهران مدرک علوم کتاب‌داری و اطلاع‌رسانی گرفته است.

……………………………………

«ماهی‌های آسمانی»

امروز صبح به ماهی‌گیری رفته بودم‌. با خودم زیر بارانی که به روی سرم آرام می‌چکید، می‌گفتم: «چه خوب است در جزیره‌ای زندگی می‌کنم که به آسانی می‌توانم ماهی‌هایی را که می‌گیرم به آسمان بالای سرم پرت کنم تا به پرنده‌ای تبدیل شوند که می‌تواند فراغ بال به هر سویی پرواز کند‌.»

……………………………………

«کاملیا دختر ایرانی»

ما برای مصاحبه کردن، قراری در کافه‌ای در کنار بندرگاه جزیره، گذاشتیم. به او گفته بودم تی‌شرت یشمی بپوشد که به چشم‌های سبزش خیلی می‌آید. اندام ظریف کاملیا را دوست دارم‌. به خودش هم گفته بودم که دیدنش حس خوبی به من می‌دهد.

……………………………………

«ناگفته‌هایی از یک شاعر افغان»

با آثار «رضا محمدی» شاعر افغانی در ایران آشنا شده بودم. در این چند هفته که تور شعر خوانی‌اش در جزیره به راه افتاده بود، هوس مصاحبه کردن با او را داشتم که از طریق رفیق جانم «مروه سبحان» شاعر افغانی که در لندن زندگی می‌کند، با رضا تماس گرفت.

……………………………………

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , 

۱ Comment


  1. Masoud
    1

    سلام.چرا اکثر برنامه های قصه های جزیره باز نمیشن؟