Saturday, 18 July 2015
16 December 2019
کتاب‌خانه‌ی کوچک من- داستان «عید خون»

«لطفن ننویسید»

2012 June 26

نهال نوریان/ رادیو کوچه

این روزها و هر روز دیگر شاید، پیش از گشایش و ورق زدن کتاب، باید آرام‌بخش خورد و یا به خود قبولاند که گاهی هم این‌طور پیش می‌آید، ولی اگر این گاهی‌ها، بیش‌تر شوند و این بیش‌ترها به اغلب برسند چه باید کرد؟ اگر پس از ناامیدی از بازار کتاب رسمی، به‌سمت دست‌فروش‌های میدان انقلاب کشیده شوی و بعد از یاس مفرط از آن‌ها و یا شاید برای تجربه‌ی گونه‌ای دیگر به دنیای سایبری پناه ببری و آن‌جا هم یاس مضاعف شود چه گشایشی را می‌توان سراغ گرفت؟ آیا این‌که فایل ورد می‌تواند به یک فایل پی‌دی‌اف تبدیل شود و بعد هم می‌توان آن را در فضای مجازی بارگذاری کرد، دلیل می‌شود که هر آن‌چه نوشته می‌شود، ساختاری به این شکل گیرد و سرانجامی در قامت کتاب داشته باشد؟

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

اگرچه همه‌ی داستان‌ها به جهان وجودی یک من نویسنده ختم می‌شوند، ولی باید و حتمن بدانیم که خلق ادبیات داستانی با خاطره‌پردازی و یا هذیان‌گویی متفاوت است. قصه‌گویی ساحتی جدا از داستان کوتاه دارد و لزومن یک راوی نمی‌تواند نویسنده‌ی داستان باشد. نویسندگی در هر موقعیتی احتیاج به ملزومات و امکان‌هایی دارد که باید وجود این امکان‌ها و ضرورت‌ها، خود را در داستان آشکار سازند. نمی‌توان به زبان فارسی و نحو آن مسلط نبود و ادعای داستان‌نویسی کرد، نمی‌شود ساختار داستانی را نشناخت و بعد بدون هیچ‌گونه شناخت آن ساختار را شکست. چندین دهه است که نقد و نوشتار حرفه‌ای با این بهانه رخت بربسته است که هنر چارچوب و آموزه‌های آکادمیک را نمی‌شناسد و نتیجه این می‌شود که همه به‌صرف داشتن اندک قریحه‌ای که مورد کم‌یابی هم نیست، شروع به نوشتن و پراکندن نوشتار خود می‌کنند، حتا بدون این‌که نقدی را پذیرا باشند چراکه پاسخ ایشان همواره به نبود چارچوب‌ها برمی‌گردد و در هر حالی بر این پا می‌فشارند که الهام، استعداد و جوشش درونی، نوشتار را پیش می‌برده است، بی این‌که مشروعیت حضور تولید خود را بپذیرند و به شعور مخاطب ذره‌ای احترام بگذارند.

مجموعه داستان «عید خون» که به شهادت شناس‌نامه‌ی کتاب، چاپ دوم آن را در دست داریم، نوشته‌ی علی‌رضا ذی‌حق است که خود نیز ناشر کتاب به حساب می‌آید. این کتاب در 67 صفحه‌ی خود 18 داستان را پیش روی مخاطب می‌گذارد. با جست‌وجو در اینترنت، کتاب‌های دیگری هم از علی‌رضا ذی‌حق یافت می‌شود. جمله‌های بیمار، روایت خطی قصه‌پرداز از مشخصه‌های این کتاب هستند که در کنار توهین به خواننده می‌نشینند. در این جستار ضرورت بیرون کشیدن کور‌سوهای امید عبث می‌نماید چراکه حتا اگر قائل به شاخصه‌ای هم باشیم، اذعان به آن، کار را دچار مشروعیت می‌کند که این ضرورت به‌هیچ‌وجه احساس نمی‌شود.

نویسنده در جایی از داستان هم‌نام با مجموعه‌ی خود، چنین می‌آورد که «ما هیچ‌وقت اتاق‌مان گرم نبود. فقط شب‌ها می‌توانستیم منقلی از زغال‌های گداخته را زیر خاکسترها پنهان کنیم و زیر کرسی بگذاریم که تا صبح یخ نزنیم.» و در جای دیگر از همان داستان چنین می‌خوانیم که «بزرگ‌ترها که تو دهان‌شان فقط کلمه‌های هیتلر و استالین و پهلوی و پیشه‌وری را می‌جویدند، مرتب از درشکه‌هایی می‌گفتند که قرار بود از قلب آتش بگذرد.» با یک نمونه‌ی دیگر در بسته‌ای سالاد دیجیتال مواجه می‌شویم: «و آن بن‌بست را نیز‌ به‌خاطر روزهایی که از عمر او ربوده بود و گذشته جز خاطرهای در سلول‌های خاکستری مغزش، دیگر چیزی نبود با سرعت تمام رد کرد.» نویسنده خاطره می‌گوید. او را می‌توانید در حالی تصور کنید که بر مسندی نشسته است و برای دیکران از گذشته‌ها سخن می‌راند. گاهی مانند مثال دوم، واقعیت و آن‌چه او می‌پسندد در هم تنیده می‌شوند و در اغلب موارد «علی‌رضا ذی‌حق» به‌ هیچ طریقی به زبان فارسی تعهدی نشان نمی‌دهد و این را می‌توانید در نمونه‌ی سوم پررنگ‌تر بیابید. در هر حال، حد فاصل میان بدعت و بلاهت آن‌چنان است که دست کم در این حد نوشتار مبتذل، لزومی به دانش، آموزش و یا تخصص ویژه‌ای وجود ندارد تا مخاطب از نویسنده‌ بخواهد که لطفن ننویسید.

فایل پی‌دی‌اف را از این‌جا دانلود کنید.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , , 

۱ Comment

  1. 1

    با مهر و درود به خانم نوریان
    یادداشت کوتاه شما خوشحال ام کرد و فایل صوتی رانیز با کمال دقت گوش کردم . نگاه شما به داستان های مجموعه عید خون را با همه ی اختلاف نظر اصولی که با پاره ای ازدیدگاه هاتان داشتم و تلخی های بی رحمانه ی کلامتان که اندکی آزارم دادند، گرامی می دارم .از این که خواننده ی این مجموعه بودید سپاسگزارم و این اطمینان را می دهم که با توجه به نقد های صورت گرفته، نه ابتذالی در کار بوده و نه هذیانی ونه که از اصول داستان نویسی و زبان فارسی تخطی شده است که
    مخاطب بگوید لطفن ننویسید . با همه ی اینها خوشحال ام که این کتاب ، خواننده ی فهیمی چون شما داشته است و در کتابخانه ی کوچک شما رد پایی از خود به جای گذارده است .