Saturday, 18 July 2015
03 December 2020
معرفی و نقد کتاب «جاودانگی» اثر میلان کوندرا

«جاودانگی؛ دغدغه‌ی ابدی»

2010 January 08

هایده/ رادیوکوچه

haydeh@koochehmail.com

«میلان کوندرا» نویسنده‌ای‌ست که بیشتر اهل کتاب لااقل با نام او آشنا هستند. او در سال 1929 در چک‌اسلواکی به دنیا آمد . کشور موسوم به «چک‌اسلواکی» که درحال حاضر تبدیل به دو جمهوری جداگانه شده، تا قبل از فروپاشی شوروی و اقمارش جزو آن‌ها به شمار می‌رفت و طبق رسم آن دوره، تک حزب قدرتمند کمونیست، همه‌کاره‌‌ی کشور و خط‌دهنده‌ی همه‌ی جریانات سیاسی، اجتماعی و حتی هنری بود.

«کوندرا» پس از چندبار عضویت و اخراج از حزب کمونیست بالاخره در سال «1975» به فرانسه مهاجرت کرد و چون قبل از آن با چاپ رمان «شوخی» و «قصه‌های خنده‌دار» در سال 1967، و در فرانسه، به شهرت رسیده بود از سوی فرانسوی‌ها مورد استقبال گرمی قرار‌گرفت و جایزه‌ی معتبر ادبی «مدیسی» را به دست آورد و بعد از آن نیست به طور متوالی آثار جدیدی از او منتشر شد که باعث شهرت جهانی‌اش به عنوان نویسنده‌ای خلاق و با افکاری رها از قید و بند و پی‌در‌پی نو‌شونده شده‌است.

20100108-cul-dastanbedoonemarg-kondra-hayedeh1

آثار اولیه‌ی کوندرا دارای مایه‌ی سیاسی بود، با این‌که حتی در این دوره نیز ردپای عمیق افکار فلسفی و تحلیل روابط انسانی و مناسبات روانشناختی، در آثار او به چشم می‌خورد، اما این مایه‌ی سیاسی پس از رهایی نویسنده از دغدغه‌های روزمره‌ی اجتماعی کشورش و همین‌طور بهره‌بردن از آزادی‌های سیاسی و اجتماعی و فردی به شدت کم‌رنگ شد و کوندرا به دغدغه‌های اصیل و ازلی-ابدی انسانی پرداخت: فردیت، اجتماع، تحلیل روابط انسانی و به خصوص مضحکه‌ی حاکم بر این روابط و چرایی هستی.

هریک از آثار میلان کوندرا، شاهکاری محسوب می‌شود که سیل نقدها، تحسین‌ها و شیفتگی‌ها را به سوی او سرازیر کرده است. او به نویسنده‌ی «چهارچوب» ناپذیر معروف است.

او به نویسنده‌ی «چهارچوب» ناپذیر معروف است

کوندرا را مترجم عالی‌قدر «احمد میرعلایی» در سال 1364 معرفی کرد. با ترجمه‌ی زیبا و مثال‌زدنی کتاب «کلاه کلمنتیس» که برگزیده‌ی قطعاتی از کتاب‌های منتشر شده از نویسنده تا آن زمان بود با قصد معرفی و ارایه‌ی نمونه از این نویسنده. سپس رمان زیبای «سبکی تحمل‌ناپذیر هستی» که با عنوان به شدت تحریف شده‌ی «بار‌هستی» به بازار آمد و سپس ترجمه‌های بد و خوب دیگر: «خنده و فراموشی»، «جهالت»، «وصایای تحریف‌شده»، «قصه‌های خنده‌دار»، «هویت»، «جهالت» و … .

برای خواننده‌ی ایرانی «کوندرا» هرگز بدون سانسور قابل دسترسی نبوده‌است. به طور معمول ناشران هر چند صفحه یک بار در پاورقی‌ها توضیح می‌دهند که علت سه‌نقطه‌های موجود «‌عدم تطبیق نوشته‌ها با فرهنگ دیرین ایرانی-اسلامی» است.

از سال‌های هشتاد به بعد هم ترجمه‌های جدید و بدون سانسور کوندرا (مثل «آهستگی») فقط در اینترنت قابل دسترسی‌ست. علت این سانسور شدید این است که کوندرا به روابط جنسی انسانی به عنوان موقعیتی عمیقن افشاگرانه از نظر تحلیل روانشناختی می‌نگرد و این نوع روابط را با جزئیات کامل در کتاب‌های خود تشریح می‌کند.

به نظر خواننده‌ی پرادعایی که من باشم، «جاودانگی» جاودانه‌ترین اثر کوندرا، لااقل تا‌کنون است. در این کتاب که از لایه‌لایه چون پیاز بودنش بی‌شباهت به «مثنوی‌معنوی» نیست البته مختصرتر و – با کمی ترس و لرز- مفیدتر چندین داستان پیرامون داستان مرکزی، درون یک دیگر و به شیوه‌ای غیرخطی، روایت می‌شوند.

هدف همه‌ی این داستان ها رسیدن به این معنی‌ست که تراژدی و هم‌زمان مضحکه‌ی اصلی حاکم بر زندگی انسان، عطش وحشتناک و درمان ناپذیرش برای «جاودانگی»‌ست. چه جاودانگی کوچک و چه جاودانگی بزرگ. کتاب ضمن نگاه ژرف به روابط بین‌انسانی و مضحکه‌ی روزمره و اجتماعی و نشان دادن وحشت عمیقی که از «حس فنا» بر همه غالب است با طنز خاص و کم‌نظیرش «عطش جاودانگی» را تشریح می‌کند.خواننده‌ی کتاب با هم‌دلی فراوان و مقادیری عذاب وجدان مجبور می‌شود به ریش جاودانگانی مثل «گوته»، «بتهوون»، «ناپلئون»، «رومن رولان» و حتی قهرمان‌های رنج‌کشیده‌ی «داستایفسکی» از ته دل بخندد. ضمن توجه کامل به این نکته که خود نیز دردمند همان درد است.

«کوندرا» از عنوان«جاودانگی»ها بحث می‌کند که نوعی از آن «جاودانگی مسخره» است. مثال او در این مورد به خصوص «تیکوبراهه»‌ی منجم است که شهرتش را نه مدهون علم فراوانش در مورد نجوم بلکه برای شبی‌ست که در یک ضیافت شام در حضور امپراتور، چون شرم داشته که برای قضای حاجت از ضیافت خارج شود، مثانه‌اش می‌ترکد و می‌میرد و به قول کوندرا به عنوان «شهید شرم و شاش» به صف  جاودانگان مسخره می‌پیوندد.

زنی به‌نام آگنس قهرمان اصلی داستان مرکزی‌ست که از یک «حرکت فریبای دست یک پیرزن» که سن خود را از یاد برده، در یک استخر شنا، در ذهن نویسنده متولد می‌شود. کوندرا می‌گوید: «همان‌طور که حوا از دنده‌ی آدم درآمد، همان‌گونه که ونوس از امواج زاده شد، آگنس از آن حرکت دست، سر بر آورد.»

آگنس برخلاف دیگران، عطشی برای جاودانگی ندارد و همین باعث تنهایی درونی بی‌حد و حصرش می‌شود. آگنس دارای چهل و چند سال سن، شغلی پردرآمد، «یک ازدواج شیرین بیست‌ساله»، دختری جوان، همسری مهربان، یک خواهر و یک معشوق‌ست و بزرگترین آروزی نهانی‌اش این است که از همه‌ی آن‌ها دور شود و حتی پس از مرگ هم آن‌ها را نبیند.

هیچ صفحه‌ای از کتاب نیست که در آن نگاهی جدید به مفاهیم و ارزش‌های شناخته شده افکنده نشده باشد

هیچ صفحه‌ای از کتاب نیست که در آن نگاهی جدید به مفاهیم و ارزش‌های شناخته شده افکنده نشده باشد. نگاهی جدید و تقدس زدایانه نسبت به تمام آن‌که پیش از این برای‌مان ارزش محسوب می‌شده‌‌است.

این نگاهی کوتاه و کوچک به کتابی بزرگ است و هدف از نگارش آن آشنایی و ایجاد رغبت به خواندن آن از سوی شماست. مطئنم پس از مطالعه‌ی آن با سری اندیشناک، عمیق‌تر به هرچیزی نگاه خواهید کرد. در فایل صوتی این پیوند، بخش کوتاهی از کتاب هم برایتان خوانده شده. نظرات شما برایم ارزشمند است.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , ,