شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
26 August 2016
قصه‌های جزیره

«آپارتمان شماره‌ی بیست‌‌و‌یک»

۱۳۹۱ مرداد ۰۲

هادی خوجینیان/ رادیو کوچه

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

وقتی با «تو» آشنا شد در خیابان نیمه‌شب داشتی با صدای بلند آواز می‌خواندی. دست‌هایت را از هم باز کرده بودی. زن پشت سرت می‌خواست راهی برای گذشتن، پیدا کند ولی تو خبر از پشت سرت نداشتی.

زن وقتی آوازت را تمام کردی، با کلمه‌ی «ببخشید… می توانم رد بشوم» از تو فاصله گرفت و رفت.

تو با صدای بلند معذرت خواستی. زن دستش را بلند کرد و گفت:

«مشکلی نیست. با صدایت حال کردم.»

گفتی:

«ببخشید… شما تو این خیابان زندگی می‌کنید؟»

«بله… بالای نوش‌گاه «به خاطر چشمان آبی تو» زندگی می‌کنم.»

 با تعجب گفتی:

«چه خوب… من هم دو تا خونه‌ی بالاتر زندگی می‌کنم.»

زن با لب‌خند ملیح و مهربانی گفت:

«دلت یه قهوه‌ی داغ نمی‌خواد؟»

YouTube Preview Image

گفتی:

«چرا که نه… خونه‌ی من یا شما؟»

گفت:

«فرقی نمی‌کنه»

با خنده نگاهش کردی و گفتی:

«وای نه… خونه‌ی من نه. پر از خرت و پرته و خیلی تر و تمیز نیست. خجالت می‌کشم شما ‌رو ببرم اون‌جا.»

لب‌خندی زد و گفت:

«باشه بریم خونه‌ی من، چون همیشه تمیزه.»

با هم رفتید خونه‌ی زن. از پله‌ها بالا رفتید. در طبقه‌ی سوم، آپارتمان شماره‌ی بیست‌و‌یکم را باز کرد.

بوی گل رز تمام خانه را پر کرده بود. دور‌تا‌دور خانه پر از گلدان‌های گل‌های مختلف خوش بو بود. همه چیز برق می‌زد. روی کاناپه «لب‌تاب» بود و دور میز پر از کتاب و کاغذ.

کیف خودت را روی صندلی کنار آشپزخانه گذاشتی و روی کاناپه خودت را ول کردی. زن دور‌و‌بر سی تا سی و پنج بود. قد بلند و چشم عسلی با موهای جو گندمی. از داخل آشپزخانه داد زد:

«یه قاشق یا دو قاشق شکر؟»

تو اولی را گفتی. با بشقاب پر از کیک توت فرنگی در کنارت نشست.

از هوس خالی بود. تنها زندگی می‌کرد. در روزنامه‌‌ی «گاردین» در بخش هنری کار می‌کرد. به اتاق کارش نگاه کردی. همه چیز مرتب چیده شده بود و نشون می‌داد یک «انگلیسی» مرتبه.

از تو اسمت را نپرسید. نگفت: «مال کجا هستی و چه می‌کنی؟»

 قهوه‌ات داشت تمام می‌شد و دور تا‌دور دهانت پر از کیک توت فرنگی شده بود. از روی میز، دستمال کاغذی را برداشتی و دور دهانت را پاک کردی.

زن کنارت نشسته بود و با مهربانی پرسید:

«اگر دوست داری می‌توانی در اتاق مهمان بخوابی.»

بالش و ملافه را روی تخت گذاشت و گفت:

«کی می‌خواهی بخوابی؟»

«من تا صبح بیدارم. باید رمانم را تمام بکنم. تو فصل آخرش هستم و «قهرمانم» دارد می‌رود به یک کشور دیگر و شاید برنگردد. ولی این پایانش را دوست ندارم. می‌خواهم در آرامش تصمیم خودش را بگیرد.»

میشل روحانی / عکاس

زن در حالی که لباس خوابش را در اتاق دیگر می‌پوشید به سمت تو آمد و گفت:

«امشب دلم می‌خواد تا وقت طلوع خورشید کنارت بشینم و بوی تن تو و صدای تایپ کردنت، آرامم بکند.»

تحریک شده بودی. از حرفش خوشت آمده بود. زن اما کاری نمی‌کرد. مست بودی. دلت یک هم‌آغوشی می‌خواست.

برای دوش گرفتن رفت. لباست را درآوردی. از کمد اتاق «تی‌شرت»‌ی درآوردی. شلوارک هم همین‌طور.

زود آمد و رفت به اتاقش. موهایش را خشک کرد و به روی صندلی میز تحریرش نشست. شروع به نوشتن کرد.

به اتاقش رفتی. از پشت، گردنش را مالیدی. چیزی نگفت. گردنش را بوسیدی. دست از نوشتن برداشت و لبت را به دهانش گرفت.

شاد شدی. با احساس و آرامش با تو عشق‌بازی کرد. ساعت‌ها گذشت و صبح شد.

به زن گفتی:

«قشنگ‌ترین شبی بود که تا به حال داشتی.»

موهایت را نوازش کرد و در حالی که روزنامه‌ی صبح را می‌خواند گفت:

«در خانه‌ی من همیشه برای تو… باز است.»

دوش گرفتی. صورتش را بوسیدی و از خانه بیرون زدی.

در «گزارش روز» از ماجرای دی‌شب، داستان کوتاهی نوشتی.

به «گاردین» زنگ زدی و گفتی:

«ما با هم هم‌کاریم»

گفت:

«برای نهار دوست داری کجا برویم؟»

 کافه‌ی کنار پل ایست‌گاه قطار را پیشنهاد دادی.

سر ساعت آمد. با هم غذا خوردیم. پول غذا را حساب کرد.

تو… پس از تمام کردن کار در روزنامه، به خانه رفتی. تمام خانه را تمیز کردی. چند گلدان «مارگریت» خریدی. به‌ترین لباست را پوشیدی تا برای زن آماده باشی.

زن برای تهیه‌ی خبر به «زوهانسبورگ» رفت. یک‌شب از «سرویس خبر» به تو زنگ زدند.

«زن در یک کافه‌ی شبانه قلبش گرفته و در بیمارستان مرده»

با اولین پرواز به بیمارستان رفتی. دم در زن را دیدی که منتظرت بود. بین خشم و شادی بغلش کردی.

زن گفت:

«در امتحان عشق قبول شده‌ای.»

برای زن همه‌چیز شدی و حالا در آپارتمان شماره‌ی بیست‌و‌یک، دارید به خوبی و خوشی زندگی می‌کنید.

 

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,