Saturday, 18 July 2015
05 December 2020
هفت‌سنگ

«بچه‌های کوچه‌ی مقدم»

2012 July 25

رضا حاجی‌حسینی/ رادیو کوچه

«خاطره‌ی بازی توی کوچه‌ها، تنها چیزیه که من از دوران کودکی یادم می‌آد.»

این را «علی پور‌طبیب» می‌گوید که هم‌بازی این نوبت هفت‌سنگ است. آقای پور‌طبیب که سال‌هاست مشق تاتر می‌کند، جوان کم‌ادعایی‌ست که در همین رشته تحصیل کرده و علاقه و توجه‌اش بیش‌تر به تاتر کودک است. او که این روزها روی طرحی با عنوان «بازار تاتر» کار می‌کند، مجموعه‌ای از نوشته‌هایش را هم در فضای مجازی منتشر کرده که با استقبال خوبی روبه‌رو شده. این نوشته‌ها اغلب رویکردی تربیتی دارند و با تصویر‌سازی «مهدیه صفایی‌نیا» هم‌راه شده‌اند.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

پور‌طبیب اما درباره‌ی بازی‌های دوران کودکی‌ و نوجوانی‌اش می‌گوید:

«اون روزا هیچ شباهتی به این روزا نداشت. رایانه، انگیری برد، ایکس باکس، فرزند سالاری، هیچی نبود. البته یه چیزایی اومده بود به اسم تی‌وی‌گیم و آتاری، ولی باور کنین توی کوچه‌ی مقدم، هیچ پدر و مادری برای بچه‌هاش از اینا نخرید.

بی‌چاره ما بچه‌های کوچه‌ی مقدم اون موقع. هم محدود بودیم، هم محروم. تازه برای انتخاب بازی، یه عالم مشکل هم داشتیم.

فوتبال و والیبال که سر و صدا داشت و اغلب مجبور بودیم با صدای جیغ‌جیغ و تصویر یکی از زن‌های همسایه، جمعش کنیم. کارت‌بازی، منچ و شطرنج هم که هیجانی نداشت. لیس پس لیس هم که با اولین چشم‌غره‌ی بزرگ‌تر‌ها تعطیل می‌شد. بیچاره بچه‌های کوچه‌ی مقدم.

با توجه به سر و صدا، هیجان، لذت و رعایت اخلاق در بازی، ما فقط یه انتخاب داشتیم: تیله‌بازی.

از صبح تا اولین فریاد‌های مامان‌مون و با شنیدن این جمله که ورپریده. تا این وقت شب تو کوچه‌ای بیا تو گفتم …، ما مشغول تیله‌بازی بودیم.

ما اون روزها از فرط روزمرگی تیله‌بازی به چه کنم چه کنم افتادیم و بالاخره ما بچه‌های کوچه‌ی مقدم، مجبور شدیم دست به اختراع بزنیم.

یکی از اون بازی‌های اختراعی، تیرکمون بازی بود، اون هم به سبک بچه‌های کوچه‌ی مقدم. البته این بازی قانون مانون نداشت، در عوض یه عالم هیجان و لذت داشت. توی تیرکمون بازی دو چیز باید مشخص می‌شد. کدوم خونه و کدوم کانال. البته نه کانال تلویزیون، کانال کولر، اون هم توی بعد‌‌از‌ظهرهای تابستون که همه تازه می‌خوان یه چرتی بزنن. آی چه کیفی می‌داد. به ما اجازه نمی‌دین فوتبال بازی کنیم؟ بگیرید که اومد. سه یا چهار نفر جمع می‌شدیم، هدف می‌گرفتیم، پرتاب و فرار. البته یه روز برادرم لو رفت و آقای شمشیری نامرد، زد تو گوشش و ما در این مورد به خونه هیچی نگفتیم، چون اون موقع باید یه چک هم از مادرمون می‌خوردیم.

گاهی اوقات هم یه قیری روی زنگ خونه‌ها می‌چسبوندیم و فرار. من هیچ‌وقت گیر نیفتادم و این یکی از افتخارات دوران کودکیم بود.

اما بین همه‌ی این بازی‌های اختراعی، یه بازی قانون‌مند شد.

یادم می‌آد اون روز‌ا آقا رضا، جوون دوست‌داشتنی و تنها فروش‌گاه خونگی کوچه‌ی مقدم، شانجانی، بقال سرکوچه، ممد آقا، بقال اون طرف خیابون و حتا پتپتی، دکه‌ی معروف خیابون جیحون و همه‌ی بقال‌های تهران، یه آدامسی آوردن که همه‌ی پسرها مشتریش بودن. آدامس‌هایی که به مناسبت بازی‌های جام جهانی 1990 روانه‌ی بازار شد و معروف شده بود به «آدامس فوتبالی.»

روزای اولی که این آدمس‌ها اومد ما برای پول گرفتن از مامان-‌باباهامون یه عالم نقشه می‌کشیدیم. کلی خودمون رو به موش‌مردگی می‌زدیم. حتا من یادمه داوطلبانه ظرف می‌شستم و بعدش چشمام رو گرد می‌کردم و با یه لب‌خند زل می‌زدم به مامانم تا پول بگیرم. البته نه به‌خاطر آدامس، بلکه فقط به عشق عکس‌ها و جمع‌آوری یه آلبوم.

توی هر آدامس، یعنی زیر بسته‌بندی بیرونیش، یه کاغذ دیگه‌ای هم بود که یه طرفش سفید و طرف دیگرش عکس‌دار بود، عکسی از فوتبالیست‌های مطرح اون موقع. فون ‌باستن، روت گولیت، مارادونا و دیگران. هر عکس یه شماره داشت و هر شماره مخصوص یه بازیکن بود و کنارش، اسم اون بازیکن و کشورش نوشته شده بود.

اون روزا بین همه‌ی پسرا، داشتن عکس بیش‌تر از فوتبالیست‌ها یه‌جورایی امتیاز بود، یه چیزی شبیه دارایی و ثروت و اونایی که عکس بیش‌تری داشتن، همیشه به باقی بچه‌ها فخر می‌فروختن.

جمع‌آوری این عکس‌ها در همه‌ی محله‌های جنوب شهر شده بود یه سرگرمی. مطمئنم که تولید‌کنندگان این آدمس‌ها هیچ‌وقت فکرشم نمی‌کردن که این عکس‌ها یه روزی جدای سرگرمی، باعث به‌وجود اومدن یه بازی بشه، بله، بازی؛ بازی عکس‌بازی.

قانون بازی خیلی ساده و شرایط آب و هوا خیلی مهم بود. با وزیدن کوچک‌ترین بادی بازی تعطیل می‌شد.

این بازی دو‌نفره بود و روی آسفالت نرم یا پله‌های ورودی انجام می‌شد. البته ما اغلب روی آسفالت نرم بازی می‌کردیم چون پله‌های ورودی دردسر داشت. اغلب خونه‌های پله‌دار، جنوبی بودن و سر و صدای ناشی از هیجانات برد یا باخت، باعث می‌شد که خانم توی خونه داد بزنه: جمعش می‌کنین یا بیام جمعتون کنم، یا اگه کسی از اعضای اون خونه می‌خواست داخل یا خارج بشه ما باید بساط بازی رو جمع می‌کردیم.

توی این بازی سه چیز باید تعیین می‌شد. یک: تعداد عکس، دو: کدوم فوتبالیست یا شماره و سه: کی اول بزنه؟

بعد از تعیین، دو نفری می‌‌نشستیم رو‌به‌روی هم و برگه‌های عکس‌دار رو به پشت روی هم می‌ذاشتیم و اونی که قرار شده بود شروع کنه، با کف دست می‌زد روی برگه‌ها، طوری‌که از جاشون بلند بشن و با طرف عکس‌دارشون برگردن رو زمین. هر تعداد عکسی که بر می‌گشت مال اون می‌شد و زمانی که دیگه با ضربه‌ی کف دست نمی‌تونست عکسی رو بر‌گردونه، نوبت می‌رسید به نفر مقابل و تا عکس‌های چیده شده تموم نمی‌شد، اون دست ادامه داشت.

همیشه بعد از شروع بازی چند نفر دیگه عکس به دست، دور اون دو نفر حلقه می‌زدن و در حین تماشا اعلام آمادگی می‌کردن برای بازی و همین‌طور که رجز می‌خوندن، حریف می‌طلبیدن.

گاهی اوقات یادمه عکس‌ها به حراج گذاشته می‌شد و چه کیفی می‌داد پول درآوردن تو اون سن، یادش به‌خیر. کودکان در‌آمدزایی بودیم واسه خودمون. کودکان کار کف خیابون‌های تهران نه چندان بزرگ اون موقع.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , ,