شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
26 August 2016
قصه‌های جزیره

«قصه‌ی زندگی امیر‌حسین»

۱۳۹۱ مرداد ۰۵

هادی خوجینیان/ رادیو کوچه

اگر اشتباه نکرده باشم، سر خیابان «ویلا» جنب کلیسا، با هم قرار گذاشتیم. یازده ماه با هم دوست بودیم، بی‌آن‌که انگشت به تن‌مان زده باشیم. یازده ماه نامه‌نگاری و هراز‌گاهی ارتباطی کوتاه از راه سیم‌های تلفن.

فکر کنم در روزی با هم آشنا شدیم که در «تهران» شهر قشنگ ما دو نفر، برف سنگینی باریده بود.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

از «نیاوران» تا «سرپل چوبی» که هم‌دیگر را برای اولین بار دیده بودیم پیاده راه رفتیم، آن‌قدر که نای اضافه قدم گذاشتن از ما گرفته شد ولی نخواستیم که این ارتباط از هم گسسته شود. شماره تماس هم‌دیگر را گرفتیم تا اگر شد تماسی با هم داشته باشیم.

هر هفته که می‌گذشت احساس می‌کردم با تو ارتباط روحی بیش‌تری برقرار می‌کنم ولی حیای جوانی‌ام اجازه‌ی پیش‌رفت بیش‌تری نمی‌داد. ادای بچه‌های خوب را درآوردن هنری بود که در اجرایش استاد شده بودم.

به انگشت‌های باریک و بلندم که اشاره می‌کردی می‌گفتم: «شبیه‌ی انگشت‌های پیانیست‌ها است ولی بلد نیستم که بنوازم.»

پشت تلفن و یا پشت خط‌‌های نامه‌هایم برای ‌تو از زندگی‌ام می‌گفتم، درونم را برایت خالی می‌کردم تا خدای نکرده از دستت ندهم.

هفته‌های اول ترانه‌های غم‌گین گوش می‌کردم. زیر باران از «دزاشیب» تا «پل تجریش» را پیاده می‌رفتم و حتا گاهی اوقات تا «سر پل چوبی» که برای اولین بار دیدمت و بی مهابا و بی هیچ ترسی عاشقت شدم.

عکاس: میشل روحانی

اوایل کار به بدن زیبا و قشنگ تو و باسن برجسته و سینه‌های متناسب با کمر باریکت نداشتم، چون برای عشق بازی کردن انتخابت نکرده بودم ولی در درونم غوغایی بود که برای یازده ماه در خودم پنهانش کردم.

اگر درست به خاطر داشته باشم هر روز یک نامه برای تو نوشتم و از هر نامه‌ای که برایت پست می‌کردم نسخه‌ای برای خودم نگه می‌داشتم. تو در عوض هر سه روز یک بار به آدرس صندوق پستی‌ام در باجه‌ی پستی خیابان‌ «شریعتی» روبه‌روی «سه راه زندان» نامه پست می‌کردی.

وای چه‌قدر هول می‌شدم تا کلید بیاندازم و صندوق پستی‌ام را باز کنم. پس از این همه سال باورم نمی‌شود که چه‌قدر معصوم بودم. چه‌قدر قشنگ دوستت داشتم بی آن‌که حتا برای ثانیه‌ای به اندام نازت فکر کنم. چشم‌های درشت تو و خطوط قشنگ نامه‌هایت دیوانه‌ام می‌کرد. چه‌قدر برای آرامش روحم به «امام‌زاده قاسم» می‌رفتم. چه‌قدر از بالای حیاط «امام‌زاده» شهر قشنگم را نگاه می‌کردم.

فکر‌ کنم که بیش‌تر از بیست سالم نبود که عاشقانه زندگی کردن را تجربه کردم.

وقتی پس از یازده‌ ماه به «کافه‌ تریا»ی خیابان «کریم خان زند» دعوتم کردی، سر از پا نمی‌شناختم.

پالتوی بلند مشکی‌ام را با پلیور یشمی‌ام پوشیدم و عطر «آزارو» را به بدنم و لباسم پاشیدم.

هنوز هم پس از این همه سال عاشق بوی این عطر هستم چون هر وقت هوس تو ‌را می‌کنم به خودم می‌زنم تا شاید دوباره همه‌ی رویاهای با تو بودن برایم زنده بشود.

تو به در «کلیسا» تکیه زده بودی. پالتوی کوتاهی که مادرت از «آمریکا» برایت فرستاده بود را پوشیده بودی. چکمه‌های ساق بلند مشکی‌ات همه چیز تو ‌را خواستنی کرده بود. موهای بلند «مش» کرده‌ات را از لای روسری رنگی‌ات، بیرون انداخته بودی و آن‌جا بود که آرزو کردم با تو عشق‌بازی کنم.

روبه‌روی هم‌دیگر نشستیم و انگشت‌های خودمان را در هم قفل کردیم. آن‌قدر حرف‌ در این یازده‌ ماه به هم زده بودیم که فقط در این فرصت می‌خواستیم عطش دیدار‌مان را فرو بنشانیم.

 به ‌موهای از روسری افتاده‌ات دست می‌کشیدم و چه‌قدر هم آه منقبض شده‌ام را در سینه خفه می‌کردم تا تو متوجه نشوی که چه‌قدر دوستت دارم.

لب‌های درشت قشنگت را رو به چشمانم کرده بودی تا متوجه‌ام کنی که وقت هم‌خوابگی است نه ویران کردن هیچ کلمه‌ای.

دیوانه‌وار انگشتم را به روی لب تو کشیدم و تو در دهانت انگشتم را قفل کردی.

از «کافه‌تریا» بیرون آمدیم. با زنجیر چرخ در میان هجوم برف سنگین به سمت بزرگ‌راه «مدرس» رفتیم و تا به خانه‌ام برسیم چند ساعت در داخل ماشین حبس شدیم.

در خانه را باز کردم تا بانوی قشنگم وارد شود. تازه «کلیدر» را تمام کرده بودم و یاد «مارال» و عشقش به «گل‌محمد» روزگارم را خراب کرده بود. انگار  وقتی پا به خانه گذاشتی این «مارال» خوش‌خرام بود که به چنگم افتاده بود.

 هم‌دیگر را سفت بغل کردیم. پالتو‌های خودمان را به گوشه‌ی پارکت کف خانه پرت کردیم و دیوانه‌وار لباس‌های‌مان را درآوردیم. تن خودمان، در‌گیر خودمان شده بود.

به روی «کاناپه»ی مشکی رفتیم و شروع به بوسیدن هم‌دیگر کردیم. نمی‌دانم چه‌قدر طول کشید ولی خواب پس از آن زیباترین خوابی بود که در تمام عمرم داشتم.

هر دو لخت بودیم و من در خواب و بیداری ملافه‌ای برایت آوردم تا خدای نکرده سرما نخوری.

پس از آن روز ما… مال هم‌دیگر شدیم و چهار سال و سه ماه و یازده روز عاشق باقی ماندیم تا این‌‌که تو در جاده‌ی «چالوس» به دره‌ی بلندی افتادی و من کبوتر زندگی‌ام را برای همیشه از دست دادم.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , ,