شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
26 August 2016
قصه‌های جزیره

«امیر‌علی و دنیای قشنگ نو»

۱۳۹۱ مرداد ۰۹

هادی خوجینیان/ رادیو کوچه

صدای تلفن را شنیدم. حوله را از گوشه‌ی حمام برداشتم. شیر آب را بستم. از پله‌ها با عجله پایین آمدم. تلفن را از روی تخت برداشتم.

 از پشت تلفن به آهستگی پرسید:

«امشب برای هم خوابگی به خانه‌ام می‌یایی؟»

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

حوله را دور کمرم سفت‌تر کردم و در حالی که گوشی تلفن به دستم بود، موهای خسیم را دست کشیدم و گفتم: «نه… نمی‌یام»

«اوه… چرا خب؟»

«چون آخرهای کتاب «ویرجینیا وولف و خدمت‌کارهایش» هستم.»

«خب هر وقت تمومش کردی تاکسی بگیر و بیا خونه. برات سیب قرمز «اسپانیایی» خریده‌ام و شام خوبی هم درس کرده‌ام. تازه «سوتین»‌ام را هم عوض کرده‌ام. می‌دونم از رنگ سفید خوشت نمی‌یاد. رفتم از مغازه‌ی بغل خونه مشکی‌اش رو ـ خریده‌ام.»

«باشه… می‌یام.»

با خنده گفت: «تازه کلی شمع هم خریده‌ام. تا بیایی… از دم در تا راه‌پله‌ها و همه‌ی اتاق‌ها را با شمع روشن می‌کنم. لیوان‌های شراب را هم عوض کرده‌ام. «تری» رفیق «ولزی»ام یک جعبه شراب برام فرستاده.»

«شام چی درست کرده‌ای؟»

«خوراک میگو با سالاد»

«پنیر ایتالیایی هم داری؟»

«آره بابا… دارم. کشتی منو»

لباس‌هایم را پوشیده بودم و روی مبل نشسته بودم.

گفت: «قهوه خوردی؟»

«نه…»

«برو تو کمد آشپزخانه بالای اجاق گاز گذاشته‌ام.»

«اوه…کی اومدی خونه کلک؟»

«حواست کجاست؟ دیروز وقتی با ماشین رسوندمت.»

«خب…خب، بعدش»

«خب، اومدم و قهوه رو تو کمد گذاشتم، چون می‌دونستم تو از بس تنبلی… حال خریدن قهوه رو نداری.»

با لحن بدجنسی گفتم: «خب بعدش چی کارها کردی؟»

با معصومیتی که ازش سراغ داشتم گفت: «هیچی بوسیدمت و از تو خداحافظی کردم.»

گوشی رو عوض کردم. کف دست راستم خیس از عرق شده بود.

«داری چی کار می‌کنی؟»

«دارم می‌رم آشپزخانه برا خودم قهوه‌ای که «آنت» جونم برام آورده ـ درس کنم.»

«اوه…عزیزم، باشه برو نوش جونت. بعدان زنگ می‌زنم.»

«نه… حرف بزن.»

«خب، چی بگم آخه؟»

«چرا منو دوس داری؟»

با خنده‌ی بلندی گفت: «خب خره…چون عشق‌بازیت محشره و دیونه‌ام می‌کنی.»

با بدجنسی گفتم: «خب دیگه چی «آنت» جونم؟»

عکس / هادی خوجینیان

با جدیت گفت: «چون مثل یه حیوون با من رفتار نمی‌کنی. با بدنم مهربانی و همیشه بوی سیب قرمز می‌دی. باهام حرف می‌زنی. مثل مردهای الاغ بلند نمی‌شی زودی نمی‌ری دوش بگیری یا پشتو بکنی به صورتم.»

کتری را روی اجاق گذاشتم. در آشپزخانه را باز کردم تا هوای باغچه بیاد داخل.

«کجایی پس؟»

«آنت جونم… همین جا. دارم گوش می‌دم عزیزم.»

«آره داشتم می‌گفتم. همیشه از من تعریف می‌کنی. از طرز لباس پوشیدنم و از آرایش ظریفی که می‌کنم. حتا وقتی که «پریود» هستم حواست به من هستش. خلاصه خر نیستی دیگه. تازه همیشه از عطر تنم تعریف می‌کنی. می‌دونی خرم نمی‌کنی. مثلن وقتی بعضی وقت‌ها که شبیه خل‌ها می‌شم، چشم‌هاتو می‌بندی و می‌گی:

«وای خدا… برو به خودت برس. شبیه جادوگرها شده‌ای.»

«من از خنده می‌ترکم. چون می‌دونم منظوری نداری و فقط دلت می‌خواد من ترگل و ورگل باشم. خب «ایرونی» هستی دیگه. هاها. تازه خیلی هم با ادب هستی و خط های قرمز رفتاری رو به نرمی رعایت می‌کنی.»

با خنده‌ی بلندی گفتم: «خب خره… می‌خواهم خرت کنم تا به‌تر با من عشق‌بازی کنی.»

«نه… قبول ندارم. تو منو برای سکس کردن فقط دوست نداری. چون این‌کاره نیستی. تو که خوک نیستی. تو «امیر‌علی» من هستی. یک مرد دوست داشتنی که من خل رو دیونه‌ی خودش کرده.»

گفتم: «اول این‌که… تو خل و چل نیستی. تو یک زن ایده‌آل هستی که همه چیزت منو راضی می‌کنه.

ادای زن های دیگه‌رو نداری. وقت عشق بازی زن هستی و وقت قهوه خوردن، غذا خوردن و معاشرت یک رفیق دل‌چسب. گیر بهم نمی‌دی که چی شده؟ چی کارها می‌کنی؟ اصلن فضول نیستی. وقتی داستان می‌نویسم مزاحم من نمی‌شی و اجازه می‌‌دی گاهی اوقات مرد باشم و البته من هم اجازه می‌دم گاهی‌ اوقات خودت بشی. من با تو راحتم و همینش خوبه… قهوه‌ات درست شد؟»

«آره… دارم می‌خورم.»

با مهربانی که از پشت تلفن حسش کردم، گفت: «نوش جونت امیرعلی جونم»

«مرسی عزیزم. از «فرانچسکا» شیرینی خریدی؟ پولشو دیشب بهش داده بودم ها.»

«نه… نرفتم، چون چند روزه که چپ‌چپ نگاهم می‌کنه.»

گفتم: «فرانچسکا… هستش دیگه. کاریش نمی‌شه کرد. ولی زن خوش قلبی هستش و یادت باشه مادر دوم منه و حتمن بهت حسودیش می‌شه. خودم می رم شیرینی رو ازش می‌گیرم.»

قهوه‌ ـ خیلی خوش طعم بود. گفتم: «از کجا خریدیش؟»

گفت: «پدرم از «کاپری» برام فرستاده.»

گفتم: «هی دختر… من تو رو از ته‌ی دلم دوست دارم ها. گفتم در جریان باشی دوباره.»

با شادی گفت: «چی عجب… گفتی منو دوس داری ها. وگرنه شک می‌کردم.»

«آنت… من تو رو دوس دارم چون عاشق ادبیات هستی و من خیلی چیزها از تو یاد می‌گیرم.

 مثلن من «ریچارد براتیگان» و «موراکامی» رو نمی‌شناختم و تو برام گفتی که این کله‌پوک‌ها چی اعجوبه‌ای هستند. تو باعث شدی که همه‌ی کتاب‌های زندگی‌مو دوباره خوانی بکنم و شب‌ها که تن‌های گرم ما کمی سرد می‌شد، از هنر حرف می‌زدیم. اصلن بی بهانه دوستت دارم. و مهم‌تر از همه «سوتین‌ات» هم راحت باز می‌شه. هاها.»

گفت: «خب ما دو نفر بی ادبیات و هنر و هزار البته موسیقی از پا در می‌یاییم. وای از دست تو امیر‌علی»

«خب راس می‌گم دیگه. همه بازی‌های تو رو دوس دارم.»

باران شروع به باریدن کرد. در آشپزخانه را بستم و به اتاق پذیرایی رفتم. از پشت تلفن بوی تن «آنت» را حس می‌کردم و به خوبی می‌دیدم که نوک «پستانش» برجسته شده. همان طور که در اتاق راه می‌رفتم به «آنت» گفتم: «بیا امشب پس از عشق‌بازی با هم جدی حرف بزنیم؟»

«در باره‌ی چی؟»

گفتم: «این‌که وقتشه با هم زندگی کنیم زیر یک سقف.»

شادی‌اش را از آن‌طرف تلفن احساس کردم. گلدان گل شمعدانی را آب دادم و با دست راستم خاکش را مرتب کردم.»

گفت: «باشه… حتمن حرفشو می‌زنیم. ولی یه شرط داره. تو ـ باید وسایل‌ خونه‌ات رو بیاری خونه‌ی من.

من اتاق بالایی زیر شیرونی رو می‌‌دم به تو، تا با خیال راحت رمان در دست نوشتنت رو بنویسی. راستی می‌شه کتاب‌تو… نخونی و زودتر بیایی این‌جا پیش من؟»

در یخچال را باز کردم. سبد انگور و پرتقال را برداشتم. بشقاب نارنجی را از داخل کمد برداشتم. روی میز نشستم و به «آنت» گفتم:

«باشه… کتاب رو با خودم می‌یارم.»

با شادی خندید و گفت: «اوخ.. قربون تو برم من امیرعلی جونم.»

گوشی را سرجای خودش گذاشتم. خوشه‌ی انگور قرمز را از داخل سبد میوه برداشتم و به پنجره‌ی خیس از باران نگاه کردم.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,