شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
26 August 2016
قصه‌های جزیره

«پرنده‌ی مشکی پوش»

۱۳۹۱ مرداد ۱۲

هادی خوجینیان/ رادیو کوچه

فکر کنم اوایل انقلاب بود. در مدرسه‌ی «مریم» هم‌کلاس بودیم. هنوز دختر و پسرها را از هم جدا نکرده بودند. بغل دست من می‌نشست. بوی لباس‌هایش که مادرش با گل محمدی می‌شست را دوست داشتم. چشم‌های درشت با لب‌های همیشه خندانش همه را شاد می‌کرد.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

با هم سر کوچه‌شان «گرگم‌به‌هوا» بازی می‌کردیم. همیشه سفت و محکم بغلش می‌کردم و او هیچ‌وقت اعتراض نمی‌کرد.

عصرهای جمعه با هم به کنار اسلکه‌ی سنگی می‌رفتیم تا ماهی‌گیری کنیم. همیشه کاری می‌کردم که او بیش‌تر از من ماهی بگیرد.

ما به طور صمیمانه‌ای هم‌دیگر را دوست خطاب می‌کردیم. ما دو نفر در سال ۵۷ خیلی مهربان بودیم. تمام فکر و ذکرمان بازی بود و بس. ما معنی عشق را نمی‌فهمیدیم ولی انگشت‌های ما همیشه در میان دست‌های‌مان بود.

موهای طلایی‌ بلندش را خیلی دوست داشتم. شانه‌ی چوبی خودم را همیشه در داخل جیب شلوارک «لی» می‌گذاشتم تا با بهانه و بی‌بهانه، موهایش را شانه بزنم.

انگشت‌هایم را داخل موهایش می‌کردم تا لذت دوست داشتن کودکانه را با پوست و استخوانم بفهمم. ما برای عاشق شدن خیلی کم‌سن بودیم.

سال ۶۲ «پرنده‌ی مشکی پوش» به جرم هواداری از «سازمان پیکار» دستگیر شد. من در زندان دیگری بودم و ما برای سال‌ها هم‌دیگر را ندیدیم، تا این‌که ملاقات چشم ما دو نفر در لحظه‌ی کوتاه، اتفاق افتاد و پس از آن در غبار زمان گم شدیم.

همین چند ماه پیش بود که در «اینترنت» هم‌دیگر را پیدا کردیم. شاید باور نکنید ولی حس کردم قلبم گرفته و اگر هم‌خانه‌ام نبود حتمن سکته‌ی قلبی می‌کردم. آخر می‌دانید ما خیلی هم‌دیگر را دوست داشتیم. ما فقط هم‌دیگر را گم کرده بودیم.

«پرنده‌ی مشکی‌پوش» در «دانمارک» زندگی می‌کند. پسرش برای خودش مردی شده. همسرش در حادثه‌ی رانندگی در «نروژ» درگذشته و او این روزها با روزهای سپری شده از زندگی‌اش، خاطرات مرور می‌کند.

از زندان و بحران‌های روحی‌اش که ما را داغان کرده، از این حرف زدیم که در زندان چطور به او تجاوز کرده‌اند و چقدر رنج پس از آن تا همین حالا هم ادامه داشته.

از قاشق‌های مفرغی و لیوان‌های پلاستیکی. از هوا‌خوری‌های بیست دقیقه‌ای. از دوش‌گرفتن‌های پنچ دقیقه‌ای.

سیاست و دروغ‌های این روزها خسته‌اش کرده. او می‌خواهد فقط استراحت کند و کاری به دنیا نداشته باشد. دلش می‌خواهد به صدای مرغ‌های دریایی کنار اسکله‌ی شهرش گوش کند و گاه‌گاهی برای خودش آواز «گیلکی» بخواند.

هنوز خوشگل مانده و فقط چند تار سفید لابه‌لای موهایش جا گرفته که با «مش» و رنگ پنهان می‌شود. چشم‌های درشت میشی‌اش هنوز هم می‌درخشد.

وقتی از گذشته و زندان حرف می‌زد، پشت تلفن حس می‌کردم اشک همین‌طور بی‌اراده از چشمانش پایین می‌چکد، ولی من اصلن به این موضوع اشک ریختن اشاره نکردم.

ما دو نفر در خارج از کشور خیلی فرق کرده‌ایم. ساده‌تر به مسایل نگاه می‌کنیم ولی به جرات می‌توانم بگویم که احمق‌تر نشده‌ایم. ما فقط سعی کرده‌ایم زهر گذشته را با پاد‌زهرهای محیطی کم‌اثر‌تر بکنیم.

خیلی زود بلیت آمدن به «جزیره» را خرید. مشتاق دیدارمان شده بود.

در فرودگاه «هیترو» که او را دیدم، بی‌اختیار پشتم را به ستون بغل دستم کردم تا زمین نخورم.

مثل خانم‌های مدل دهه‌ی بیست میلادی لباس پوشیده بود. دامن بلند و بلوز با کفش پاشنه بلند و موهای کوتاه به دقت شانه کرده. آرایش ملایم و پوست صورتی گلگون و شاداب.

شاید باور نکنید به یاد روزهای ده سالگی عطر گل محمدی به صورت و لباس‌هایش زده بود.

بغل کردن ما دو نفر بیش‌تر از یک ربع طول کشید. در عمرم کسی را این همه محکم بغل نکرده بودم. فقط دلم می‌خواست این آغوش دوستانه و گرم تمام نشود.

شاید چند نفر از شما حال ما دو نفر را درک نکنید. البته معذرت می‌خواهم که این طور با شما حرف‌ می‌زنم ولی این جور مواقع حس واقعی‌ام را می‌گویم. اصلن بگذریم….

پسرش برای تعطیلات به «اسلو» رفته بود. چمدان کوچکش را به دستم گرفتم و از فرودگاه بیرون آمدیم. سوار قطار شدیم تا به خانه برویم. در تمام مدت راه فقط نگاهش می‌کردم و به حرف‌هایش گوش می‌کردم.

به خانه که رسیدیم، شامی درست کردم و پس از آن تا خود صبح از همه چیز و همه کس حرف زدیم. به شخصه ترجیح دادم که از زندان حرف نزنم تا روحیه‌اش را خراب نکنم ولی خودش همه چیز را برایم تعریف کرد.

از شهر خودمان به «قزل‌حصار و گوهر‌دشت» منتقلش کرده بودند و هشت سال زندانی کشیده بود. پس از آزادی به «تهران» رفته بود و دیگر دوست نداشت به بندر زیبای خودمان برگردد.

اداره‌ی «اطلاعات» اجازه‌ی خروج نمی‌داد.

به واسطه‌ی یکی از دوستانش به طور غیر قانونی از مرز «ماکو» گذشته بود. چند ماهی در «استانبول» مانده بود و از طریق قاچاق‌چی به «دانمارک» پناهنده شده بود.

پس از چند ماه عاشق صاحب‌خانه‌اش شد و پسری به دنیا آورد که همه زندگی‌اش را در او خلاصه می‌کرد.

از زندگی‌اش راضی بود تا این‌که آن حادثه‌ی تلخ اتفاق افتاد و شوهرش را در تصادف رانندگی از دست داد.

از زندگی این روزهایش راضی بود ولی پس از چند دقیقه از گفتنش رویش را برگرداند و گفت: «نه راضی نیستم. فقط تحملش می‌کنم.»

حالا امروز با «پرنده‌ی مشکی پوش» قرار گذاشته‌ام تا در کلبه‌ی کنار رودخانه‌ی «ماری گرانت» با هم شراب بخوریم.

زندگی ادامه دارد و لطفن شما هم به کارتان برگردید و سعی تمام بکنید که اسیر سیاست نشوید تا مثل ما دو نفر زندگی‌تان این طور درب‌و‌داغان نشود. باز‌ هم عذر می‌خواهم که روحیه‌ی لطیف شما را برای دقایقی آزرده خاطر کردیم.

 

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,