شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
26 August 2016
قصه‌های جزیره

«دختر آقای مندرسون»

۱۳۹۱ مرداد ۱۶

هادی خوجینیان/ رادیو کوچه

همین طور که مست‌و‌پیلی قدم می‌زدیم به کنار بارانداز رسیدیم. دستم را به روی شانه‌‌اش گذاشتم و سعی  کردم تا حد امکان هوای سردی که از آن‌سوی اقیانوس می‌آمد را به درون الکل زده‌ام فرو کنم.

باور بفرمایید من نمی‌خواهم مست باشم ولی دست خودم نیست.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

ما چند نفر که در «فاک‌لند» زندگی می‌کنیم تمام سعی و تلاش‌مان را می‌کنیم تا مثل بچه‌ی آدم  زندگی کنیم. صبح‌ها از خواب بیدار شویم. مسواک بزنیم. دوش بگیریم. ادکلن خوش‌بو یه سر‌ و صورت‌مان بزنیم و ترگل ورگل پا به خیابان بگذاریم. وقت نهار به رستوران خوبی برویم. گاهی اوقات یک آقا و خانم خوب باشیم. دنبال عشق واقعی باشیم. البته این را هم باید بگویم که مثل سریال «سکس و شهر» الکی خوش نباشیم.

خوب… ما نه «انگلیسی» هستیم و نه «نیوریورکی» ما «ایرونی» هستیم و همین باعث می‌شود خیلی با‌احتیاط رفتار کنیم.

مثلن ما هی «فاک.. فاک» نمی‌گیم. ما خیلی باادب و با «پرنسیب» هستیم.

البته ارواح عمه‌ی پیرمان (اوه، قصد توهین به کسی را نداشتم ولی از دهنم پرید و این کلید «دلی‌لیت» لب‌تاپ من کار نمی‌کنه.)

اوه … کجا بودیم؟ بله در خدمت خانم «انگلیسی» بودیم. اسمش چی‌بود؟ بله.. بله از دختر آقای «مندرسون» حرف می‌زدم. شاید شما وبلاگ من را دنبال نکرده‌اید ولی اصلن و ابدن اشکال ندارد. خودم برای‌تان از ایشان حرف می‌زنم.

بله شنونده‌های عزیز و محترم «رادیو کوچه» آقای «مندرسون» همسایه من در خیابانی بود که خانه‌ی ما چند نفر در آن‌جا بود. باور بفرمایید در جزیره‌ی «فاک‌لند» کسی مثل پیرمرد دوست داشتنی ما نبود.

تازه به جزیره آمده بودیم. زبان «انگلیسی» را دست‌و‌پا‌چلفتی حرف می زدیم. با زبان اشاره و کلمات پس و پیش با پیرمرد حرف می‌زدیم. خیلی زود فهمید که ما «دپرشن» گرفته‌ایم. بله منظورم همان افسردگی‌ست.

عصر روز سردی بود و ما خیلی غم‌گین بودیم. بطری ودکا را جلوی در گذاشت و با عجله از خانه‌اش چند بسته چیپس و هله‌‌هوله آورد. با اشاره فهماند که «تو خونه‌تون استکان پیدا می شه؟»

گربه‌ی خانم «میشیگان» خیلی زود فهمید و به کمک پرنده‌ام بساط مستی روی میز را چید. ساعت کوکی خانه، هر یک ساعت یک‌بار چهچهه می‌زد و به ما ساعت جزیره را اعلام می‌کرد.

این آقای «مندرسون» خیلی مرد خوبی بود. وقتی افسرهای «اداره‌ی مهاجرت» مدار‌ک‌های ما را بررسی می‌کردند خیلی کمک حال بود. پیرمرد قبلن عضو شورای شهر بود. همه کارهای کاغذی ما را مرتب می‌کرد و ما قند در دل‌مان آب می‌شد از این همه مهربانی او.

همین دو سال پیش بود که پیرمرد قلبش گرفت و ما را تنها گذاشت. دخترش را چند بار دیده بودیم ولی در دل ما چند نفر ننشسته بود. ببخشید این‌را می‌گویم، دختر زیاد خوبی نبود. یک وقت فکر نکنید که می‌خواهم بگویم که خراب بوده ها، نه اصلن این‌طور فکر نکنید تورو خدا.

ما حالا حسابی غربی شده‌ایم و خیلی طرف‌دار خانم‌ها و مواظب حرف زدن‌های خودمان هستیم.

پیرمرد می‌گفت: «این دختر من شهوت خوابیدن با همه را دارد.» اصلن بگذریم به ما چه ربطی داره کار دختر مردم.

برگردیم به مستی  همین چند ساعت پیش ما دو نفر. دستم را روی شانه‌ی دختر آقای «مندرسون» گذاشته بودم و دلم می‌خواست ماهی‌های دورو‌برم را به کناری پرت کنم ولی راستش ترسیدم متهم به حیوان آزاری بشوم. خودتان به‌تر از من می‌دانید که در «فاک‌لند» این کار جرم بسیار سنگینی‌ست.

تو عالم مستی دلم هوس باریدن باران را کرد ولی هوا فقط سرد بود و از ابرهای باران ساز خبری نبود. به آب اقیانوس نگاه کردم که با وزش باد تکان می‌خورد. دلم می‌خواست دستم آن‌قدر بزرگ بود که موج بلندی درست می‌کردم تا ما دو نفر را حسابی خیس کند. ولی خب فقط یک آرزو بود و بس.

ما همین‌طور مست‌ و پاتیل به سمت خانه رفتیم و هیچ اتفاق خاص دیگری ما‌بین ما نیفتاد. ما این روزها خیلی خوب شده‌ایم خیلی خوب، ولی شما باور نکنید لطفن.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , ,