شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
26 August 2016
قصه‌های جزیره

«چه ساده پیش آمد»

۱۳۹۱ مرداد ۱۹

هادی خوجینیان/ رادیو کوچه

به دختر آقای «مندرسون» گفتم: «می‌خواهی با هم آهنگ «ایرونی» گوش کنیم؟»

«ترجمه‌اش هم می‌کنی؟»

«برو بابا»

«اوه پس چی کار کنم؟»

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

موهاشو کشیدم و گفتم:«خب به تصویرهای ذهنت مراجعه کن»

ترانه‌ی «زخمی» رو براش گذاشتم.

ده دقیقه بعد گفتش: «ببین آقای محترم عزیز… می‌شه با هم ودکا بخوریم.»

«اوه افسردگی مفرط»

با خنده‌ی بلندی گفت: «اوه آره بابا شما «ایرونی»ها آدمو از زندگی سیر می‌کنید.»

«متاسفانه ملت عجیب‌و غریبی هستیم. ولی به شخصه با هر ترانه‌ای حتا مزخرف ارتباط برقرار می‌کنم برای من به عنوان یه آدم کله‌پوک که تصویرهای زیادی تو سرش هست این گوش‌دادن‌ها کمک بزرگیه.»

با خجالت گفت: «اوه منو ببخش، منظور بدی نداشتم.»

با خنده گفتم: «نه، تو باید همین الانه خودتو از همین ساختمان بلند بیاندازی پایین.»

«اوه من نمی‌خواهم بمیرم که.»

«خب به جاش بیا این قلاب ماهی‌گیری رو به دستت بگیر و از بیرون پنجره ماهی بگیر.»

«اوه دزدی از فیلم «هنرپیشه» از اون آقاهه که تو پاریس داره تمرین انقلابی بودن می‌کنه»

در حالی که لپشو می‌گرفتم گفتم‌: «تماشای سینمای ایران به دور از چشم‌های من»

استکان دوم را که انداختم بالا ـ به دختر آقای «مندرسون» گفتم: «می‌دونی فرق ما ایرونی‌ها با شماها چیه؟»

عکاس: نازی کاویانی

«می‌شه آروم و شمرده بهم بگی لطفن؟»

صندلی چوبی رو بر‌عکس، جلوش گذاشتم و در حالی که با یه دست استکان و با دست دیگه‌ام موهاشو نوازش می‌کردم بهش گفتم: «یه فرقش اینه که ما همش تو رویا زندگی می‌کنیم و شماها کم‌تر از ما، نمی‌تونیم دست از ماهی‌گیری ذهن خودمون برداریم.

مثلن من یکیش… هی ماهی‌های سیاه و سفید و رنگی‌رو از جلوی پرده‌های چشمام پس می‌زنم تا زودتر مه روبه‌رو‌‌ رو ببینم. هی صدای کشتی تو مغزم می پیچه.»

«من خر نیستم که نفهم. مگه پرده‌های ترجمه تا به این حد ضخیم و کلفته که من چیزی رو نفهمم.»

از روی صندلی بلند شدم و کنارش نشستم. هنوز قلاب ماهی‌گیری تو دستش بود. هیچ ماهی بزرگی به قلابش گیر نکرده بود.

در حالی که استکان سوم را پر می‌کرد به کنارم آمد و رو به پنجره که کم‌کم آماده‌ی خیس شدن می‌شد، ایستاد.

 ازم پرسید: «از چی «جزیره» خوشت می‌یاد؟»

گفتم: «از همین باران بی‌وقفه که آرامم می‌کند. از همین بوی ماهی و جنگل کنار خونه‌ام که لبریز از عشق به زندگی‌ام می‌کنه.»

یخ داخل استکان را تکون داد و گفت: «پس من چرا از زندگی لذت نمی‌برم. چرا فکر می‌کنم تن لخت مردان می‌تونه شادم بکنه ولی پس از هم‌خوابگی همه چی «بگا» می‌ره. اصلن چرا من نمی‌تونم از باران و ماهی و کشتی و هر چی قایق تو شهرم لذت ببرم.»

نگاهش کردم و با لحن عاطفی مدل «ایرونی» بهش گفتم: «آخه قربونت برم من. زندگی که همش بکن، بکن نیستش که. زندگی قشنگی‌های دیگه‌ای هم داره. مثلن همین حالا که من و تو با هم داریم مست می‌کنیم، مگه قراره عشق‌بازی کنیم؟ ما قراره حرف بزنیم تا کمی آرامش داشته باشیم. هر کی مشکل خودشو داره. من با پدرت ساعت‌‌ها می‌نشستم و مست می‌کردیم و حرف می‌زدیم. پدرت منو غرق لذت از زندگی می‌کرد و این‌رو هم می‌دونم که شما دو نفر با هم خوب نبودید. این به خود شما ربط داشت. باید یه کم فکر کنی که در کدوم قسمت از زندگی‌ات خلا پیدا کرده‌ای. اوه منو ببخش که مثل بزرگ‌ترهای نادان هی حرف‌های مشکل می‌زنم.»

با خنده گفت: «نه بابا داریم حرف می‌زنیم خوووب.»

پنجره  را تمام باز کردم تا باران در راه، پرده‌های رو به بیرون را خیس بکنه .

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,