Saturday, 18 July 2015
27 October 2020

«عروج مسعود»

2010 January 13

احمد شیرزاد در مطلبی درباره رابطه‌اش با دکتر علی‌محمدی نوشته و لحظه‌ی مکالمه‌اش با همسر و فرزند مسعود علی محمدی بعد از ترورش را شرح داده است.

متن نوشته شده از وبلاگ سپیداران:

گوشی در دست بر جایم خشکم زد. در یک لحظه خاطرات 24 سال رفاقت در جلوی چشمانم مرور شد. آن سوی خط، ایمان پسر مسعود بود، با صدایی سرشار از اضطراب و آشفتگی، بغضش ترکید: «بابامو کشتن. بمب گذاشتن جلوش، مغزشو متلاشی کردن… »
باور نمی‌کردم. گفتم: «چی شده، مادرت اونجاس؟»گوشی را داد به خانم علی‌محمدی و او با حزن تمام گریه می‌کرد و می‌گفت: «درسته آقای دکتر، مسعود رو کشتن، من خودم بالای سرش رسیدم…»
همسر مسعود ناباورانه می‌گفت: «صبح تا دم در بدرقه اش کردم، ماشین‌اش را از پارکینگ خانه خارج کرد و در را بست و لحظه‌ای نگذشت که دیدم باران شیشه بر خانه بارید و پنجره‌ها یکباره پایین ریخت. سراسیمه خود را به بیرون رساندم و دیدم که مسعود به حالت چمباتمه بر زمین افتاده است، او را برگرداندم و دیدم مغزش متلاشی شده است…»
می‌گفت و می‌گریید و آتش به حاضران می‌زد. شیون می‌کرد و می‌گفت: «من دیدم، خودم دیدم، مغز متلاشی شده‌ی شوهرم را دیدم…»
زمینه‌های کاری و پژوهشی‌اش همان طور که گفتم بسیار متنوع بود اما به یاد نداردم در زمینه های مرتبط با هسته ای کار پژوهشی کرده باشد. البته او هم مثل همه‌ی ما از مبانی مسایل هسته‌ای سر در می آورد و می‌توانست اظهار نظر کند، اما به معنای کسی که کار پژوهشی هسته‌ای کرده باشد نمی توان او را دانشمند هسته‌ای نامید.

در این یکی دو ساله اخیر افکار و نظراتش بسیار به جنبش اصلاحی نزدیک شده بود. در یکی دو انتخابات آخر قبل از انتخابات ریاست جمهوری به لیست اصلاح طلبان رای داده بود و برای آن هم تبلیغ می‌کرد. در انتخابات اخیر نیز به طور جدی از کاندیدای اصلاح طلبان حمایت می‌کرد. در آن دوره‌هایی که انتقال پیام‌ها از طریق ارسال پیامک رایج بود خیلی وقتها پیامک‌های جالبی که دستش می‌رسید را برای من نیز ارسال می‌کرد.
یادم هست برایم تعریف کرده بود که در راهپیمایی 25 خرداد از صبح روایت‌های مختلفی در مورد برقراری یا عدم برقراری راهپیمایی از سوی اصلاح طلبان پخش می‌شد. او تعریف می‌کرد که دانشجویان گروه فیزیک دانشگاه تهران مکرر به وی مراجعه می‌کردند و سوال می‌کردند تکلیف چیست. دست آخر مسعود به آن ها گفته بود: «بالاخره نفهمیدم تکلیف چیست ولی در هر صورت من به راهپیمایی می‌روم.»
می‌گفت این را که گفتم با شلیک شادی دانشجویان مواجه شدم، انگار دنیا را به آن ها داده بودند. روشن است که خوشحالی آنها از آن بوده که استاد محبوب شان نیز با آن ها همراه است.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , ,