شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
26 August 2016
دایره‌ی شکسته

«شراب صد ساله»

۱۳۹۱ مرداد ۲۱

مه‌شب تاجیک/ رادیو کوچه

هم‌دیگر را دوست داریم، عشق جوانه می‌زند و هر بهانه‌ی کوچک ریشه‌اش را استوارتر می‌کند گویی که هیچ‌چیز نمی‌تواند آن را تکان دهد، با شربه‌ی جان‌مان آب‌یاری‌اش می‌کنیم و حضورش را به حرمت جان‌های‌مان پاس می‌داریم، از گزند باد و بوران حفظش می‌کنیم، هر چیز که در خطرش دارد را می‌رانیم، حضور را غنا می‌بخشیم و هر روز را در هوای بودن نفس می‌کشیم و آرامش و تمنا میوه‌ی عشقی است که در خاک اعتماد کاشته‌ایم، عطش هر دیدار، هر بوسه، هر تمنا، هر نگاه عاشقانه بر جان‌مان شرر می‌اندازد و این‌گونه است که حتا عادت، خود را در قامت تجربه‌های تازه و نو شدن بروز می‌دهد و چیزی نیست که از آن بهراسیم چراکه جان‌پناه‌مان امنیت و آرامشی است که در حضور و تماس ارامیده است و این به چشم‌های‌مان برق می‌دهد، به روح‌مان جلا می‌بخشد و جان‌مان را سیراب می‌کند ولی چیزی همیشه در تردد است.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

چیزی مدام در هر شبانه‌روز و در هر دقیقه و هر لحظه چون سیلابی حضورش را به رخ می‌کشد و گاهی در واقعیت نیز تجلی می‌یابد، گاهی چنان خالی می‌شویم که انگار هیچ‌چیز نمی‌تواند سرشارمان کند، گاهی چنان در هم فرو می‌رویم که دل‌مان برای خودمان تنگ می‌شود، بعضی وقت‌ها می‌شود که چیزی جابه‌جا می‌شود و جایش را به سقوط می‌دهد و یا پا به گریز می‌گذارد و مسیری را پی می‌گیرد که شاید سراب را پیش رو بگذارد و چیزی اهمیت خودش را از دست داده است و دیگر مهم نیست به کجا هدایت کند، زمانی می‌رسد که همان که دوستش داشتیم و در دل‌مان لانه کرده است، دیگری‌ای می‌شود که دیگر نمی‌شناسیمش، دیگر حتا بیگانه هم می‌تواند نباشد و حتا می‌تواند هیچ‌چیز نباشد، شاید همان که هر نفس‌مان بود و هر دقیقه را در هوای ما نفس می‌کشید، این بار برای ما تصویر مجسم یک قفس باشد، شاید هم فقط خسته شده باشیم چراکه پرنده‌ها برای اوج گرفتن همیشه کمی ارتفاع کم می‌کنند و هر دونده برای پرش، خیز برمی‌دارد، شاید لازم باشد این اجازه را پیش از آن‌که از ما درخواست شود، هدیه بدهیم و البته اطمینان به حضور را همیشه به خاطر داشته باشیم، به خاطر بیاوریم که قرار بوده است تا هم‌راه باشیم و نه هدف و به این ترتیب بتوان فرصت تنفس را به گیاه ریشه دوانده در خاک داد تا دوباره میوه‌های نوبرانه بدهد.

ما عاشق هستیم ولی گاهی مرز میان عشق و خودخواهی را گم می‌کنیم، ما دیوانه‌وار دوست می‌داریم ولی اغلب آن‌چنان دیوانه می‌شویم که دیگر راه را بر هر گونه تعقل می‌بندیم، بعد دیوارها می‌آیند و پنجره‌های ارتباط بسته می‌شوند، بعد هم فکر می‌کنیم که حق داریم به‌جای آن‌که دوستش داریم و به حکم عشقی که مدعی هستیم تصمیم بگیریم، شاید گاهی باید یک نفس عمیق کشید، چند قدم دورتر ایستاد و در فاصله نگاه کرد، سکوت کرد و به حرف‌های هم‌راه گوش داد، سکوت کرد و فقط گوش داد، گاهی حرف زد وقتی گوش‌ها آماده‌ی شنیدن هستند، چند قدم، چند کلمه می‌توانند فضای لازم را برای ریشه‌های تازه‌رس فراهم آورند و خاک را بشکافند و پیش‌روی کنند اگر به ضرورت ایجاد امکان در مسیر معاشقه آگاه و مشرف باشیم. با هم چای بنوشیم، هم را به خلوتی دل‌خواسته دعوت کنیم و عشق را به انتظار بنشینیم وقتی که در صورتی تازه و اندامی جدید دوباره شکوفه می‌دهد فقط برای دست‌های مشتاق ما وقتی انسانی را در قامت زیبا و برازنده‌اش می‌ستاییم، وقتی از حضورش سرشار می‌شویم و دوباره او را باز می‌یابیم وقتی ما پرنده‌های عاشق هستیم و برای اوج دوباره به حضیض هم مجال حضور می‌دهیم وقتی عشق اشارتی است به آرامش.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,