شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
26 August 2016
قصه‌های جزیره

«دختری که ابرو نداشت»

۱۳۹۱ مرداد ۲۳

هادی خوجینیان/ رادیو کوچه

دامن تنگ خیلی کوتاهی پوشیده بود. برف با شدت می‌بارید. «مارگریتا» در خانه  منتظرم بود.

از نوش‌گاه بیرون آمدیم. شال پرتقالی رنگی را به دور شانه‌اش انداخته بود. دست‌کش چرمی‌اش را داخل کیفش گذاشت. دست چپش را داخل پالتوی بلند مشکی‌ام کردم. از خیابان «ونی‌‌گر» راه افتادیم. قرار شد تا وقتی خسته نشویم سوار تاکسی نشویم.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

«مارگریتا» سماور «روسی» را روشن کرد. گربه‌ی خانم «میشیگان» دم پنجره نشسته بود. دست‌های کوچک ظریفش گرم بود. انگشت‌هایش را در میان دستم گرفتم. از بوی عطر صورتم خوشش آمده بود. آی‌پاد را از جیبم درآوردم و یکی از گوشی‌ها را داخل گوشش کردم.

«جاش گوربان» می‌خواند. شاد و خندان راه می‌رفت. دستم را پشت کمرش گذاشتم. باسن برجسته و خوشگلی داشت.

«مارگریتا» قوری چای را روی سماور گذاشت.

YouTube Preview Image

بوی خوش هم‌خوابگی مشامم را پر کرد. بدن سفت و محکمی داشت. چهار انگشت دستم را پشت کمرش نگه داشتم.

 برف می‌بارید. های دهانش هوای جلوی صورت‌مان را پر از بخار می‌کرد.

«مارگریتا» پنجره را نیمه باز گذاشت. پرده‌ی اتاق کار و پذیرایی را بست. کلاغ‌ها بالای درخت‌ها غار‌غار می‌کردند.

دختری که ابرو نداشت با صدای کلاغ‌های خیابان سر بالایی «وست‌من» فریاد پر از شادی خود‌خواسته کشید. دلیلش را نپرسیدم. ادب حکم می‌کرد هیچ پرسشی نپرسم.

«مارگریتا» گل‌‌دان خالی نرگس را پر از آب کرد. نرگس‌های تازه را از هوای بیرون از پنجره قاپ زد.

خسته شدیم. سوار تاکسی سفید شدیم. در خانه باز بود.

خانم ساحره – با حوله‌ی نارنجی‌ رنگ، دستگیره‌ی در را تمیز کرد. روی صندلی لهستانی نشستیم.

«مارگریتا» با صدای نرمش از دختر بی‌ ابرو پرسید: «چای می‌خوری عزیزکم؟»

دختر بی ابرو با متانت و آرامش گفت: «بله، لطفن.»

«با شیر یا بی شیر؟»

«با شیر و بی‌شکر لطفن»

گربه‌ی خانم «میشیگان» نگاهی به «گوستاو» انداخت. پرنده‌ی ما شال پرتقالی را از گردن او بلند کرد و روی رخت‌آویز پایه کوتاه گذاشت.

سماور «روسی» از تمیزی برق می‌زد. بلوز پشمی‌اش را از تنش در‌آورد. پیراهن آستین کوتاه فیروزه رنگ، زیر بلوزش پوشیده بود. پیراهنش با دامن کوتاه چار‌خانه‌ی پشمی‌اش جور در می‌آمد.

از اتاق خواب به اتاق پذیرایی برگشتم. در حالی که شانه‌ی «مارگریتا» را می‌بوسیدم ازش پرسیدم:

«چرا پرده‌های اتاق خواب را کشیده‌ای؟»

با ناز گفت: «چون از نور زیاد خوشم نمی‌یاد. سایه روشن داخل خانه را بیش‌تر دوست دارم. ولی گاهی پرده نیمه کشیده  باعث می‌شود که کلاغ‌ها به مچاله شدن ملافه‌ها نگاه کنند.»

دختر بی ابرو گفت‌و‌گوی ما را شنید و بی‌مقدمه گفت: «راستی امروز صبح شوهرم مرد.»

ما چند نفر به طرفش رفتیم. «مارگریتا» صورتش را ناز کرد. به پایش نگاه کرد. یکی از جوراب‌ها، پایش نبود. از سبد کاموا بافی در لنگه جوراب نو در‌آورد.

«اوه مرسی خانم پایم داشت یخ می‌زد.» گربه‌ی خانم «میشیگان» ساق پای دختر بی ابرو را لیسید.

«گوستاو» موی سیاهش را با نوکش شانه زد. «مارگریتا» دستش را گرفت. روی تخت چوبی خواباند. شومینه را پر از چوب کرد. پیراهنش را در‌آورد. «سوتین» تنش نبود. پستان کوچک و سفت دختر بی ابرو در تاریک روشن اتاق می‌درخشید. پرده‌ها را باز کرد. کلاغ‌ها از پنجره‌ی نیمه‌باز داخل خانه شدند. روی شانه‌ی تخت نشستند.

چشمان مستش حال ما چند نفر را عوض کرد. انگار این همانی نبود که در نوش‌گاه دیده بودمش. کوچک‌تر و ظریف‌تر شده بود.

«مارگریتا» همه‌ی لباس‌هایش را در‌آورد. ملافه‌ی سفید کتان را به رویش کشید. تا گردن زیر ملافه بود. نوک پستانش زیر سینه‌ی ملافه، برجسته شده بود.

گربه کنار شومینه دراز کشید. «گوستاو» پرزنان به گوشه‌ی آشپزخانه رفت.

«مارگریتا» دستم را گرفت. دختر بی ابرو خوابش برد. برای عشق‌بازی وقت بسیار بود.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,