شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
26 August 2016
قصه‌های جزیره

«لکسی»

۱۳۹۱ مرداد ۲۶

هادی خوجینیان/ رادیو کوچه

هوا هنوز تاریک بود. سنگ کنار جاده، باعث شد، راهی که به ده‌کده‌ی «سنت مارتین» منتهی می‌شد را گم نکنیم. آخر می‌دانید چند ماه پیش خودم این سنگ راه‌نما را جلوی ورودی ده‌کده گذاشتم تا خدای نکرده وقتی مست‌و پاتیل هستم، راه خانه‌ی «لکسی» را گم نکنم.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

«لکسی» بیست‌و‌سه‌ساله، با قدی متوسط و لاغر همیشه در نوش‌گاه ده‌کده می‌نشست و مدهوش‌ و‌ ملنگ ما دو نفر را نگاه می‌کرد. دامن صورتی‌ای می‌پوشید که حاشیه‌های نارنجی کوتاهش، ساق پای خوش‌تراش او را به خوبی نشان می‌داد.

اوایل نگاهش نمی‌کردیم ولی گاهی پیش می‌آمد که گربه‌ی خانم «میشیگان» برای سیگار کشیدن به بیرون نوش‌گاه می‌رفت و «لکسی» سر صحبت را با او باز می‌کرد.

با پدرش زندگی می‌کرد. مادرش به «کراس‌چرچ» به خانه‌ی مشعوقه‌اش نقل مکان کرده بود.

آخرین دوست پسر «لکسی» نجار بود. هشت هفته پیش، او را در رخت‌و‌خواب با «مری‌دیت» هم‌کارش دیده بود. هر روز برای مست و پاتیل شدن به نوش‌گاه روبه‌رو به جنگل «نیوفارست» می‌آمد تا که شاید غم دوری‌اش را فراموش کند.

گربه‌ی خانم «میشیگان» چند بار برای «لکسی» سفارش ویسکی داده بود. مثل همیشه عاشق دخترهای افسرده می‌شد. یک‌بار که خوب نگاهش کردم، حس کردم که پشت این نگاه خسته و داغان «لکسی» شیطونی غریبی پنهان شده که اگر امان تازه‌ای پیدا کند، حتمن خودش را بی‌واهمه و خجالت، نشان خواهد داد.

«لکسی» را در جزیره، سوار دوچرخه‌اش دیدم. آرایش خیلی خفیفی، صورتش را زیباتر نشان می‌داد. دست‌بند پر از مهره به دستش آویزان کرده بود. گردن‌بند بلند فیروزه‌ای با پولک‌های کوچک و بزرگ، بزک سینه‌اش را کامل و مهم‌تر از همه، صورتش با ردیف دندان‌های سفیدش، پر از خنده و شادی.

با آی‌پادم به «کوهن» گوش می‌کردم. از دوچرخه پیاده شدم و گربه‌ام را از داخل کوله‌ام در‌آوردم تا شاهد خنده‌های رفیق خودمان باشد.

پدرش خانه‌ی تازه‌ای در «نیوفارست» خریده بود. دور خانه پر از درخت بود. رودخانه‌ی پر از ماهی در کنارش. دوچرخه‌ی سبد‌دار رفیق ما کنار سوپر‌مارکت جزیره پارک شده بود. رنگ آبی روشن و دور لاستیک آجری رنگش، دل ما را با خودش به جاهای خیلی دور و نزدیکی برد.

ما را به خانه‌اش دعوت کرد. حالا ما در حال نزدیک شدن به جایی هستیم که «لکسی» در آن زندگی می‌کند. داخل خانه غیر‌قابل توصیف است. باور کنید که ما دو نفر گیج این همه لطافت و رنگ شده‌ایم. تابلوهای نقاشی آب‌رنگ با رنگ‌های روشن و ملیح، حال خوشی به ما می‌دهد. کف چوبی با درخت‌های جنگلی فرش شده است. میز و صندلی با دست کار شده است. دور‌تا‌دور اتاق پذیرایی با کتاب‌های فراوانی تزیین شده. پله‌های چوبی که به طبقه‌ی بالا می‌رفت ما را کنجکاو کرده که حتا زیرشیروانی را با چشمان خودمان ببینیم. خدای من این دختر «انگلیسی» معجونی از زیبایی و هنر است.

به گربه می‌گویم: «باورت می‌شه این همان دختری باشه که هر روز مست و پاتیل می‌شد تا مجبور می‌شدیم او را کشان‌کشون به خانه‌اش ببریم.»

گربه با خنده گفت: «نه باورم نمی‌شه. ببین چه ترانه‌ای هم گذاشته.»

«لکسی» برای ما در آشپزخانه غذای خوبی تدارک دیده. شراب و پنیر «فرانسوی» با لیوان‌های پایه بلند شفاف که نور خورشید بی‌رمق جزیره، زلال‌ترش کرده بود.

بحران جدایی از دوست پسر خیانت‌کارش را از سر گذرانده بود. تصمیم گرفته بود که با زندگی آشتی کند. نجاری را از دوست‌پسر سابقش یاد گرفته بود.

حتا نقاشی روی دیوار خانه هم کار او بود. همین الانه لب‌خند پهنای صورت ما را پر کرده. از این‌که می‌بینیم «لکسی» جان ما این همه شاد و سرحال شده، سر از پا نمی شناسیم.

شنونده‌های عزیز لطفن به این ترانه گوش کنید.

برنامه‌ی سفر به پاریس را هم ریخته. با قطار به بندر «پورثموث» می‌رود. ماشینش را هم با خودش سوار کشتی می‌کند تا در شهر عروس‌های‌جهان بی‌وسیله نباشد.

شماره تلفن «پاتریشیا» رفیق «پاریسی»‌ام را به او می‌دهم تا اگر مشکلی برایش پیش بیاید کمک حالش شود.

از پنجره‌ی  اتاق پذیرایی که به بیرون نگاه می‌کنم، دلم ضعف می‌رود. دور‌تا‌دور، پر از درخت‌ است.

 – هوس می‌کنیم که به بیرون خانه برویم. سه نفری سوار دوچرخه می‌شویم تا به انتهای جنگل برویم. گربه خودش را در سبد دوچرخه‌ی «لکسی» جا می‌دهد. هوا بارانی نیست. خورشید بی‌رمق با کمی ارفاق، زمین را گرم می‌کند. بوی عطر «فرانسوی» رفیق ما دو نفر، حس خوبی به برگ‌های دور‌و‌برمان می‌دهد.

اجازه بدهید واضح‌تر بگویم بوی خوش جنگل و عطر تن «لکسی» ما را مست کرده. البته شرابی که خورده‌ایم هم بی‌تقصیر نیست.

شنونده‌های دوست داشتنی رادیو کوچه این ترانه را هم گوش کنید.

 

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,