شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
30 August 2016
قصه‌های ما، از رویا تا واقعیت

«ممنون از آتیش»

۱۳۹۱ مرداد ۲۸

شهره شعشعانی/ رادیو کوچه

«اسکات فیتزجرالد»  (Francis Scott Key Fitzgerald)، (24 سپتامبر 1896 – 21 دسامبر1940) نویسنده آمریکایی یکی از برجسته‌ترین داستان‌نویس‌های قرن بیستم است. رمان او «گتسبی بزرگ»(The Great Gatsby) همواره در فهرست به‌ترین آثار قرن گذشته توسط بسیاری از منتقدان و صاحب‌نظران دنیا قرار گرفته است.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

فیتز جرالد ایرلندی تبار و زاده سنت پل در ایالت میسوری بود. از ویژگی‌های آثار او بازتاب هنرمندانه روح زمانه و روایت منحصر به فردش از رویای آمریکایی‌ست. جادوی کلام فیتز جرالد را در داستان‌هایش با اشعار والت ویتمن (Walt Whitman) و رمان‌های هنری جیمز (Henry James) مقایسه کرده‌اند. زندگی و آثار فیتز جرالد پیوندی تنگاتنگ با یک‌دیگر دارند. مهارت او در توصیف زندگی‌های پرشور، رویاهای دوردست، عشق، ثروت، شهرت و سال‌خوردگی ست. تصویر چنین آدم‌هایی که گاه در اوج موفقیت پا در فراسوی واقعیت می‌گذارند و زمانی در سراشیب سقوط و سال‌خوردگی قرار می‌گیرند، در رمان‌های او و در داستان‌های کوتاهش به نام عصر جاز به خوبی بازتاب یافته‌اند. فیتز جرالد خود در طول حیات کوتاه و پربارش تجربه‌هایی نظیر قهرمان‌های آثارش را از سر گذراند.

زندگی فیتز جرالد و همسرش زلدا سایر (Zelda Sayre) که او هم نویسنده و در دهه 1920 صاحب زیبایی و نفوذ فراوان بود با داستان‌های فیتز جرالد پهلو می‌زند. فیتزجرالد زلدا را «نخستین فلاپر آمریکایی» می‌خواند و این لقبی بود که به نسل جدیدی از زن‌های غربی در دهه 1920 داده بودند، زن‌هایی که موهای‌شان را کوتاه می‌کردند، دامن کوتاه می‌پوشیدند، با موسیقی جاز می‌رقصیندند و تردیدی در ابراز مخالفت با رفتارهای پذیرفته شده جامعه به خود راه نمی‌دادند. فیتزجرالد سفرهای بسیاری به اروپا و به ویژه پاریس کرد و در آن‌جا با بسیاری از هنرمندان و نویسندگان مهاجر آمریکایی آشنا شد، هنرمندان و نویسندگانی که گرترود استاین (Gertrude Stein) آن‌ها را «نسل گم‌شده» می‌خواند و همینگوی (Ernest Hemingway) که خود یکی از همین نویسندگان بود در کتاب خاطراتش از این دوران و دوستی با فیتز جرالد و تضادش با زلدا به تفصیل سخن گفته است. در این کتاب همینگوی اسکات فیتز جرالد را نویسنده‌ای با استعداد فوق‌العاده می‌خواند که ستاره بخت و خلاقیت بی‌مانندش بر اثر الکلیسم و رفتارهای روان‌پریشانه رو به وخامت زلدا افول کرد.

فیتز جرالد در طول زندگی‌اش چهار رمان کامل و یک رمان ناتمام از خود باقی گذاشت.

«این سوی بهشت»  (This Side of Paradise)، «زیبا و ملعون»  (The Beautiful and Damned) ، «شب لطیف است» (Tender Is the Night) و «گتسبی بزرگ»  (The Great Gatsby) که شاه‌کار او شناخته می‌شود رمان‌های کامل او هستند. آخرین رمان فیتز جرالد «عشق آخرین غول سرمایه»  (The Love of the Last Tycoon) که ناتمام ماند پس از مرگ او به چاپ رسید.

فیتزجرالد در کنار رمان‌هایش داستان‌های کوتاه فراوانی نوشت. شماری از این داستان‌ها در بازپسین سال‌های زندگی‌اش که برای نوشتن فیلم‌نامه و کسب درآمد به هالیوود رفته بود نوشته شده‌اند، با این وجود هیچ‌یک از داستان‌های او خالی از لطف شاعرانه، طنز ظریف و نثر روان و ساخته و پرداخته‌ی او نیست.

آثار فیتزجرالد مورد تحسین و الهام‌بخش نویسنده‌های بی‌شماری بوده‌اند. تی اس الیوت (T.S.Eliot) شاعر بلندآوازه انگلیسی- آمریکایی تبار، گتسبی بزرگ را نخستین گام در ادبیات داستانی آمریکا پس از هنری جیمز خوانده است. جی.دی.سالینجر(J.D.Salinger) آثار فیتز جرالد را ستوده و به گفته ایان همیلتون (Ian Hamilton) زندگی‌نامه‌نویس فیتزجرالد، نویسنده «ناطور دشت» سال‌ها خودش را جانشین فیتزجرالد می‌دانست.

داستان «ممنون از آتیش» توسط «شهره شعشعانی» به فارسی ترجمه شده است.

موسیقی متن:

L. Anderson: Jazz Pizzicato

——————–

ممنون از آتیش

نوشته اسکات فیتز جرالد

خانم هانسون زن زیبای چهل ساله‌، و تاحدی پژمرده بود که با سفر به خارج از شیکاگو، سینه‌بند و شکم‌بند می‌فروخت. سال‌های سال حیطه کاریش در اطراف تولدو، لیما، سپرینگ‌فیلد، کلمبوس، ایندیاناپولیس و فورت‌واین در نوسان بود و انتقالش به منطقه‌ی آیوا-کانزاس-میسوری یک ترفیع محسوب می‌شد، چون شرکت او بیشتر در غرب اوهایو تثبیت شده بود.

در شرق، مشریانش او را به خوش سر و زبانی می‌شناختند و اغلب در دفتر خریداران پس از جوش خوردن معامله سیگار یا نوشیدنی تعارفش می‌کردند. اما به زودی دریافت در منطقه تازه جریان از قرار دیگری‌ست. نه تنها هیچ‌وقت از او نمی‌پرسیدند سیگار میل دارد، بلکه چندین بار که خودش پشقدم شد و پرسید آیا می‌تواند سیگار بکشد، پاسخی نیمه‌پوزش‌خواهانه می‌گرفت: «از نظر من اشکالی ندارد، ولی تاثیر بدی روی کارمندها می‌گذارد.»

«اوه البته، می‌فهمم.»

کشیدن سیگار گاهی برایش اهمیت زیادی داشت. سخت کار می‌کرد و سیگار به او راحتی و آرامش روحی‌می‌داد. بیوه بود و بستگان نزدیکی نداشت که شب‌ها برایش‌شان نامه بنویسد، و بیش‌تر از یک فیلم در هفته هم چشم‌هایش را آزار می‌داد، بنابراین کشیدن سیگار برایش تبدیل به گذاشتن نقطه‌ای مهم بر جمله‌ی طولانی روزهای کامل در جاده شده بود.

هفته گذشته نخستین سفرش را به منطقه‌ای تازه در کانزاس سیتی آغاز کرد. نیمه ماه آگوست بود و در میان مشتریان جدید خود را تا حدودی تنها احساس می‌کرد، به همین دلیل وقتی در محوطه بیرونی یکی از شرکت‌ها زنی را که از شیکاگو می‌شناخت بر نیمکتی نشسته دید بسیار خوش‌حال شد.

پیش از اعلام حضورش نشست و طی صحبت در مورد مردی که قرار بود ملاقات کند، اطلاعات اندکی به دست آورد.

«اگر سیگار بکشم ناراحت می‌شود؟»

دوستش گفت: «چی؟ خدای من، بله! او برای حمایت از قانونی علیه سیگار پول پرداخته است.»

«اوه. باشه، ممنونم از این هشدار- خیلی ممنون.»

دوستش گفت: «به‌تره همیشه این دور و برها مواظب باشی. بخصوص مردهای بالای پنجاه. اون‌‌هایی که در جنگ نبودند. مردی به من گفت کسی که جنگ رفته هیچ وقت به سیگار کشیدن اعتراض نمی‌کند.»

اما خانم هانسون در نخستین توقف بعدی‌به یک استثنا برخورد. مرد جوانی که به نظر خوش‌آیند می‌رسید اما چنان پریشان به سیگاری که او به ناخن شستش می‌زد، خیره شده بود که او آن را کنار گذاشت. هنگامی که مرد به ناهار دعوتش کرد و سفارش قابل توجهی به او داد پاداشش را گرفت.

پس از آن اصرا کرد با ماشینش او را به قرار بعدی برساند، هرچند او می‌خواست هتلی در آن نزدیکی پیدا کند و در دست‌شویی چند پک بزند.

یکی از آن روزهایی بود که دائم باید منتظر می‌ماند – همه مشغول بودند، یا تاخیر داشتند، وقتی هم سر می‌رسیدند به نظر می‌رسید از آن مردهای سخت‌سری بودند که از آدم‌های افراطی خوش‌شان نمی‌آمد. یا از آن زن‌هایی که خواسته یا ناخواسته زیر تاثیر عقاید این جور مردها قرار می‌گیرند.

از صبحانه به این طرف سیگار نکشیده بود و ناگهان متوجه شد چرا بعد از هر تماس صرف‌نظر از موفقیت کار احساس نارضایتی مبهمی می‌کرد.

می‌گفت: «فکر می‌کنیم، زمینه متفاوتی را پوشش دادیم. البته همه از لاستیک و کرباس است، اما می‌توانیم طور دیگری درست‌شان کنیم. سی در صد افزایش تبلیغات در سطح ملی ظرف یک سال داستان خودش را دارد.»

و باخود می‌اندیشید اگر تنها می‌توانست سه پک بزند قادر بود استخوان آرواره نهنگ را هم بفروشد.

هنوز به یک مغازه دیگر باید سر می‌زد اما قرار ملاقاتش نیم ساعت دیگر بود. فرصت داشت به هتلش برود، و از آن‌جا که تاکسی در چشم‌اندازش نبود در کنار خیابان پیاده به راه افتاد، با خود اندیشید شاید به‌تر باشد سیگار را کنار بگذارم. تبدیل به شیطان مواد مخدر شده‌ام.

در برابرش کلیسای جامع کاتولیک را دید. بسیار بلند به نظر می‌رسید، و ناگهان به او الهام شد: اگر این همه بخور از این منارهای مخروطی به سوی خدا رفته، کمی دود در راهرو ضرری ندارد. چطور ممکن است خدای متعال مانعی در چند پک یک زن خسته در راهرو ببیند؟

با این حال، گرچه کاتولیک نبود، این فکر او را آزرد. آیا سیگار کشیدن این‌قدر مهم بود، در حالی که امکان داشت کسان بسیار دیگری را هم بیازارد؟

اما هنوز مصرانه بر سر فکر خود باقی بود. او نباید اهمیتی بدهد. در دوران او، حتا تنباکو کشف هم نشده بود…

وارد کلیسا شد، راهرو تاریک بود، و در کیفش دنبال کبریتی گشت که همراه خود داشت اما آن را نیافت. اندیشید، می‌روم و با یکی از شمع‌ها روشن می‌کنم.

تاریکی صحن کلیسا تنها با شعاعی از نور در یک گوشه شکسته شده بود. در باریکه راهرو به سوی آن سفیدی تیره‌رنگ به راه افتاد و متوجه شد که نور شمع نیست و هر چه بود در حال بیرون رفتن بود – پیرمردی داشت آخرین چراغ نفت‌سوز را خاموش می‌کرد.

پیرمرد گفت: «این هدیه‌ها نذری‌ست. شب خاموششان می‌کنیم. معتقدیم برای مردمی که هدیه کرده‌اند اهمیت بیش‌تری دارد که برای روز بعد صرفه جویی کنیم تا این که تمام شب بسوزند.»

«متوجه‌ام.»

آخری را خاموش کرد. حالا در کلیسا چراغ روشنی نمانده بود مگر شمع‌دانی برقی بالای سر و چراغ همیشه روشن مقابل نمازخانه.

خادم گفت: «شب به خیر.»

«شب به خیر.»

«فکر کنم برای دعا آمده‌اید.»

«بله، همین طور است.»

خادم به اتاق نگه‌داری وسایل کلیسا رفت. خانم هانسون زانو زد و دعا خواند.

مدت‌ها بود دعا نخوانده بود. به سختی می‌دانست چطور دعا بخواند، به همین دلیل برای کارفرمایش، و برای مشتری‌هایش در دموئنز و کانزاس سیتی دعا کرد. وقتی دعایش تمام شد، برخاست. تصویر مریم مقدس از گودی دیوار شش فوت بالا سرش رو به پایین به او خیره شده بود.

نگاه مبهمی به آن کرد. سپس زانو راست کرد و با خستگی به کناره نیمکت لغزید. در خیالش، مریم باکره، هم ‌چون نمایش «معجزه» پایین آمد و جای او را گرفت و برایش شکم بند و سنیه بند فروخت، و خسته شد، درست مثل او. سپس برای چند دقیقه خانم هانسون ظاهرن به خواب رفت.

هنگام بیداری متوجه تغییری شد، و به تدریج بوی آشنایی به مشامش خورد که بوی بخور در هوا نبود و انگشتانش فعال شدند. سپس متوجه شد سیگاری که در دستش بود روشن شده – دود می‌کند.

هنوز گیج‌‌تر  از آن بود که بیاندیشد، پکی زد تا شعله را زنده نگه دارد. بعد به بالا به تصویر مبهم مریم مقدس در گودی دیوار نگاه کرد.

گفت: «ممنون از آتیش.»

به نظرش کافی نیامد، پس به زانو شد، دود سیگار میان انگشتانش به بالا تاب می‌خورد.

گفت: « از بابت آتیش واقعن متشکرم.»

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,