شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
26 August 2016
قصه‌های جزیره

«سیلویا»

۱۳۹۱ مرداد ۳۰

هادی خوجینیان/ رادیو کوچه

با «سیلویا» در جنگل نزدیک خانه آشنا شدم. داشتم دوچرخه‌سواری می‌کردم که در بیشه‌ی نزدیک رودخانه دیدمش که مچ پایش را گرفته بود.

نگاهش کردم و با بازی چشمانم گفتم: «اگه بخواهی بهت کمک می‌کنم.»

لب‌خند خفیفی زد. دوچرخه را کنار درخت تنومندی پارک کردم. به طرفش رفتم.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

بهش گفتم: «دراز بکش و پاتو بیار بالا.»

به نرمی نگاهم کرد و روی سبزه دراز کشید. مچ پاشو آروم شروع به ماساژ دادن کردم. رگش جا‌به‌جا شده بود. پس از چند دقیقه بهش گفتم: «اسمت چیه خانم محترم؟»

با صدایی که حاکی از لذت بردن از ماساژ داشت، گفت: «میسیس‌ سیلویا»

«من هم اسمم «هادی» هستش.»

با تعجب گفت: «هی‌دی»

«نه، هادی»

خندید و با خنده‌اش دندان سفید مرتبش را دیدم که بی‌نقص بود. اثری از سیگار کشیدن روی دندان‌هایش نداشت. از کشیدن سیگار متنفرم. مخصوصن اگه ببینم یه زن در حال کشیدنش باشه. خب تقصیری ندارم. خوشم نمی‌آد. قصد نمایش چیزی را ندارم.

مدل کوتاه مدل «مصری» داشت. چشمانی سبز زیتونی و صورتی گرد و دوست داشتنی.

دیگه پس از سال‌ها زندگی‌کردن می‌دونم چطور با زن‌ها رفتار کنم. ازش اجازه خواستم تا کنارش بنشینم. با خوش‌رویی قبول کرد.

«چی قشنگ آرومم کردی «هی‌دی» مرسی.»

گفتم: «قابلی نداشت خانم چشم‌سبز.»

«اوه، چی شیطون»

«هاها، فکر بد نکن بابا. عادت کرده‌ام از هر چهره‌ و یا منظره‌ی زیبایی که می‌بینم، تعریف کنم. خدای نکرده، نمی‌خوام مخت رو بزنم که.»

در حالی که با صدای بلند می‌خندید گفت: «آره می‌دونم شیطون. اگه اشکالی نداشته باشه می‌تونم بپرسم کجایی هستی؟»

«اوه، من همین دیشب از کره‌ی ماه، به جزیره اومدم.»

با تعجب ساختگی گفت: «اوه، چی قشنگ زبون ما رو از دیشب تا حالا یاد گرفته‌ای؟»

«خب بهره‌ی هوشی‌ام خیلی بالاست.»

«اوه، خدا جونم چه مرد خوش قیافه‌ای هم از ماه به روی زمین فرود اومده. راستی لباس‌هاتو کجا عوض کرده‌ای؟»

«تو خونه‌ی دوستم مارگریتا.»

با لحن جدی پرسید: «اوه تو دوست دختر داری؟»

با قیافه‌ی حق به‌جانبی گفتم: «به قیافه‌ام می‌یاد به همین زودی مخ «انگلیسی»‌ها رو زده باشم؟»

«اوه، اوه آره که بهت می‌یاد آقای محترم و عزیز.»

دو کیلومتر آن طرف جنگل، نوش‌گاه آقای «ریچارد» بود. رفیق پنجاه‌ودوساله‌ام که مرد محشریه. در حالی که بلند می‌شدم بهش گفتم: «خب، خانم محترم چشم زیتونی دعوت منو به آبجو خوردن در نوش‌گاه آرام و ساکتی که در همین نزدیکی‌هاست، قبول می‌کنید؟»

با لب‌خند شادش گفت: «اوه، البته آقای ساکن کره‌ی ماه.»

وارد نوش‌گاه شدیم. «ریچارد» با روی گشاده مرا بغل کرد و با نگاهش پرسید: «این خانم کی باشن؟»

با لحن شوخی گفتم: «اوه، آقای «ریچارد» ببخشید که نمی‌تونم خوب زبون شما رو حرف بزنم ولی تلاشمم را می‌کنم تا منظورم را برسانم. این خانم تو جنگل گم شده بود. کیفش را زده بودند. هیچ پولی برای آمدن به نوش‌گاه را نداشت. از من خواهش کردند تا ایشون رو مهمون بکنم تا در وقت دیگری جبران بکنند. از آن‌جایی که من نظر سویی به هیچ کسی را ندارم تقبل زحمت کردم و ایشون رو به این‌جا آوردم.

«سیلویا» در حالی که از خنده نمی‌تونست سر‌پا بایسته، بریده‌بریده گفت: «اوه، ریچارد این آقای محترم خیلی محشر و شیطونه.»

«ریچارد» در حالی که به شانه‌ام می‌زد، گفت: «حالا، کجاشو دیدی خانم محترم»

 

در حالی که مواظب بودم «سیلویا» تعادلش را در قایق حفظ کند، گفتم: «کف قایق دیشب پر از آب باران شده، اگر زحمتی نیست می‌شه کمک کنی؟»

در حالی که پاچه‌ی شلوارش را بالا می‌کشید کمک کرد تا آب مانده در کف قایق را خالی رودخانه کنیم.

درجه‌ی هوا، بیست، ‌سی‌ درجه شده بود. اصلن قابل قیاس با هوای وحشت‌ناک دیروز نبود. دی‌شب انگار آسمان به جزیره غضب کرده بود و هر‌چه آب در چنته‌اش بود سرازیر زمین کرده بود. ساعت ده با «سیلویا» قرار داشتم که به بیمارستان برویم تا بخیه‌ی پایم را باز کنم. به اتاق پانسمان رفتیم. خانم «براتیگان» با آرامش همیشگی بخیه را باز کرد و قرار هفته‌ی بعد را گذاشت.

به کمک «سیلویا» کف قایق را خالی کردیم و یادم ماند که حتمن سرپوش جدیدی برای قایقم بخرم.

برای نهار به کافه‌ی «آلبرت» رفیق ارمنی‌ام رفتیم. سفارش ماهی و شراب دادیم. از امروز تصمیم گرفتم که دیگر شراب قرمز نخورم، چون درصد «آنتی اکسیدان»اش خیلی بالاست. شراب سفید خیلی به‌تره. هوای ملسی بود. از روحیه‌ام پرسید که پس از عمل‌جراحی خیلی پایین آمده بود.

گفتم: «با مشق نوشتن و ویرایش کارهایم سعی کرده‌ام خودم را مشغول کنم.»

از توت‌فرنگی هم حرف زدیم. چند روز پیش که تو خانه بی‌کار بودم در آشپزخانه برای خودم از توت فرنگی‌های‌ باغچه‌ام، مربا درست کرده بودم. خیلی خوش‌مزه شده بود. برای «سیلویا» کنار گذاشته بودم. خیلی خوش‌حال شد. من این روزها این خانم محترم «انگلیسی» را جور خاصی دوست دارم.

کافی بود یکی از لامپ‌ها را خاموش  کنم تا خانه در تاریکی کامل فرو برود. ولی نخواستم خودم را فریب بدهم. تا بیست‌دقیقه بعد خورشید طلوع می‌کرد.

پرده‌های خانه را شسته بودم. پس بهانه‌ای برای تاریکی مطلق نداشتم. مگر این‌که بخواهم خودم را به گم‌‌راهی بکشانم. صدای پرنده‌های بالای درخت‌های باغچه به گوشم می‌رسید. درست سر ساعت معین بیدار شده بودند و مثل من احتیاج به خودفریبی نداشتند. اصلن همه‌ی این‌ها را بگذارید کنار و به این حرفم حسابی دقت بکنید. البته لطفن.

بی‌خوابی به سرم زده بود و همه این ردیف کردن کلمات بهانه‌ای شده تا من در ساعت چهار‌‌و‌هشت دقیقه‌ی بامداد جولای ۲۰۱۱ کاغذ سفید‌هایم را روی میز بگذارم و شروع به نوشتن بکنم.

گربه‌ی خانم «میشیگان» و «گوستاو» در حال خواب دیدن هشت یا نه پادشاه بودند. راستی از عدد مزخرف هفت هم دیگر حالم به‌هم می‌خورد.

بعد از ظهر که کارم تمام بشود به سلیویا زنگ خواهم زد تا اگر حال داشته باشم کمی با هم حرف بزنیم. امروز عصر متوجه شدم که «سیلویا» شنونده‌ی خیلی خوبی هست. چقدر خوش‌حال شدم که پس از مدت‌ها می‌توانم با کسی از درونم و فروپاشی‌های گاه‌و‌بی‌گاهم حرف بزنم.

باید تکه‌ای از پایم در‌می‌آوردم. دکتر «شارل» زحمت جراحی را کشید. با این‌که گفته بود عملم سرپایی خواهد بود و دردی را تحمل نخواهم کرد ولی خیلی درد کشیدم.

در حالی که به آرامی با «سیلویا» پیاده‌روی می‌کردیم، از خودم حرف زدم. بیش‌تر از سه روز نیست که با او آشنا شده‌ام ولی خیلی راحت به او اعتماد کرده‌ام. دنبال هیچ دلیلی نمی‌گردم که چرا و برای چه با او راحت ارتباط برقرار کرده‌ام.

از اتاق‌های کوچکی برایش حرف زدم که مدت‌ها هوایش را تنفس کردم. از بوی نا و مرگی حرف زدم که پس از سال‌ها دست از سرم بر‌نمی‌دارد. هر وقت تکه‌ای از بدنم را جراحی می‌کنند یاد سال‌های دوری می‌افتم که گوشه‌ی اتاق‌ها دراز می‌کشیدم، بی‌آن‌که کسی برای مداوای پا، صورت و گردنم تلاشی بکند. از روزهایی برایش حرف زدم که آرزوی مرگ داشتم ولی فرصتی پیش نیامد که خودم را خلاص کنم.

در حالی که دستش را در بازوانم قفل کرده بود به حرف‌هایم گوش کرد و گفت: «هی، تو آن‌قدر قوی هستی که هیچ‌کدام از بازی‌های زندگی نتواسته تو ‌را در هم بشکند. اجازه بده بیش‌تر با هم حرف بزنیم تا هر‌دوی‌مان خالی بشویم.

شنونده‌های عزیز باور کنید، باور کنید شراب سفید با ماهی خیلی خوش‌مزه بود. جای شما خالی.

به ترانه‌ی پایانی گوش کنید و تا برنامه‌ی بعد حتمن، حتمن سعی کنید شاد و خرم باشید. می‌دانم خیلی آسان نیست ولی تلاش‌تان را بکنید.

 

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,