شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
26 August 2016
قصه‌های جزیره

«قطاری که به تبت می‌رفت»

۱۳۹۱ شهریور ۰۶

هادی خوجینیان/ رادیو کوچه

قطار پشت قطار آمد‌ و رفت، از «تو» اما خبری نشد. سیگار پشت سیگار، اتاق آکنده از مه و خاکستر. سوزن‌بان‌پیر، شیفت شبش تمام شد و به خانه برگشت. پیر‌زن‌ خانه، سوزن به‌دست، لحاف تنهایی را دست گرفت. سماور را آتش انداخت.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

صدای قطار که می‌آمد، شیشه‌ها به‌نرمی می‌شکستند و خورده‌‌ریزها به زمین ریخته می‌شدند. مسیر همه‌ی قطارها به آسمان منتهی می‌شد. خطوط در‌هم پیچیده شده، به خط راست هدایت می‌شدند تا هوا با زمین و آب آشتی کند. کیلومتر‌ها به سانتی‌متر، دقیقه‌ها به ثانیه. سوزن‌ لحاف‌دوزی کار خودش را می‌کرد. وصله‌ پینه‌ها به‌هم دوخته می‌شد تا برای فردا همه‌چیز سرجای خودش باشد. روزن‌های زمان به خوبی بسته می‌شدند تا هیچ منفذی بی‌خود و بی‌جهت باز نباشد.

صدای قطار، خانه را به لرزه در می‌آورد. سوزن‌بان چایش را می‌خورد و قند پشت قند، حفره‌های خالی دهانش را پر می‌کرد.

زن‌ پیر سوزن‌بان، به شکار لحظه‌ی گم شده می‌رفت تا شاید سر بزنگاه نقطه‌های پر شده از صفر را پیدا کند.

عکاس: سارا شرقی

گربه‌ی خانه، کنار شومینه خودش را می‌خاراند. سوزن‌بان چوب می‌تراشید تا به خانه حجمی اضافه کند. صدای باران سکوت خانه را می‌شکست تا مبادا تلنگری بی‌صدا عصمت آه را بیالاید.

صدای زنجره‌های کولی‌های مست، از دوردست دیوار نازک خانه را می‌لرزاند. شیهه‌ی اسب ابلق باغ همسایه، زندگی را به یاد هر دو می‌آورد. صدای چروکیده‌ی باد با طعم توت فرنگی، در‌هم آمیخته می‌شد.

باغبان همسایه‌، نعناع به هوا می‌پاشید تا دل‌درد آسمان خوب شود. رادیو، ساعت بارندگی را اعلام می‌کرد تا مبادا کسی بی‌چتر، خیس نشود. از خیابان نزدیک خانه، درشکه‌های دو‌ اسبه به تاخت می‌آمدند تا به موقع سر ساعت چهار، به قطاری که به «تبت» می‌رفت، برسند. همه چیز روال عادی خودش را طی می‌کرد تا «تو» راس ساعت تعیین شده از راه برسی.

YouTube Preview Image

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,