شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
26 August 2016
قصه‌های جزیره

«لکنت زبان‌روح»

۱۳۹۱ شهریور ۱۳

هادی خوجینیان/ رادیو کوچه

بعضی‌ها وقتی خودشان را گم می‌کنند، به خاور‌دور می‌روند. بعضی‌ها هم به جزیره‌های یخی پناه می‌برند تا بی‌خورشیدی را حس کنند.این‌روزها، آدم‌ها را جور دیگری می‌بینم. احساس می‌کنم بی‌پوشش و «اسکن» شده، حالات روحی و جسمانی‌شان را تماشا می‌کنم.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

حالت کار‌گردانی را دارم که بی‌هیچ فیلم‌نامه و داستانی به‌دقت «دکوپاژ» شده، سر صحنه‌ی فیلم‌برداری رفته و با آرامش، سوژه اش را انتخاب می‌کند و ریل‌های دوربین را از بالا‌و‌پایین، وقایع را ضبط می‌کند.

آدم‌های چاق ـ حساس‌تر و آدم‌های لاغر ـ جان سخت‌تر.

 شوخی‌ها ـ دیگر لطفی ندارند. حرف‌های خنده‌دار باید خیلی با نشاط و سکرآور باشد تا لب خودم را به خنده باز کنم. نه‌این‌که بی‌بهانه نمی‌خندم که خوب هم می‌خندم.  ولی آدم‌های دور‌و‌برم از ایرانی گرفته تا افریقایی و اروپایی و غیره، ادا و اصول‌هایی دارند که فهم‌شان برایم روز‌به‌روز غامص‌تر می‌شود. فرهنگ لغات روحی‌ام معادل‌های مناسبی برایشان پیدا نمی‌کند.

برادری را می‌شناسم که سال‌ها زندانی بوده و حالا «کاندوم» می‌فروشد و کتابی به‌نام «چگونه عشق‌بازی کردن با معشوقه‌ها» چاپ کرده. خواهری را می شناسم که دیگر نمی‌داند ایرانی است یا انگلیسی و یا مخلوط مشمز کننده‌ای از هر دو‌یشان. رفیقی دارم که کلمات «مارکس،انگلس،فروید» را دایمن برایم مسج می‌کند. دوستی دارم که هر روز صبح برایم راس ساعت ده ـ نامه می فرستد و از دل‌تنگی‌ها و شادی‌هایش می‌نویسد.

نقاش Anke Merzbach

همسایه‌‌ی دیوار‌به‌دیواری دارم که هر شب، صدای ناله‌های عشق‌بازی‌اش دیوار سکوت اتاقم را می‌شکند. مادری «ایتالیایی» دارم که این‌روزها با نوه‌ی فاحشه‌اش سر‌و‌کله می‌زند. مدیر اداره‌ای ـ دارم که آرامش روحی‌اش منگم می‌کند.

این‌روزها همه‌چیز ـ دارد رنگ و لوای دیگری به‌خود می‌گیرد. شادی‌های گذشته، رنگ می‌بازند و غم‌نامه های قدیمی، عطر اولیه‌شان را از دست می‌دهند. کلمات خوانده‌شده در این‌روزها به‌جز از نحوه‌ی خوش‌گذراندن و پوچی‌ها و شادی‌های ساختگی، نمی‌گویند.

نه ‌این‌که بگویم افسرده‌تر شده‌ام‌ که نشده‌ام. صحبت از پژمردگی و فسرده شدن نیست. چون زندگی در این‌سر دنیا دقیقن مثل آن‌ور دنیاست. آسمان این‌جا هم ـ هم‌رنگ آن‌جاست. از هر ده رفیقی که دارم، نه نفرشان از «پارتنر» شان جدا شده‌اند.

همین چند روز پیش «مایکل» پس از هشت‌ماه جدایی، هم خودش و هم دو‌بچه‌اش را خفه کرد و خلاص.

این‌روزها در جزیره به‌جز مرگ‌و نیستی هیچ چیزی نمی‌بینم. دایمن باید مواظب حرف‌زدن هایم باشم تا کسی را نرنجانم. همه حساس و در‌هم‌ریخته شده‌اند. جمعه‌شب‌ها تا حد‌مرگ می‌نوشند و تا خود‌صبح عشق‌بازی می‌کنند. روزهای یک‌شنبه همه جا تا ساعت شش تعطیل می‌باشد تا خستگی یک هفته کار از‌ تن به‌در بیاید.

دیروز «کاتلین،میشل،آماندا» لباس‌های تازه پوشیده بودند و عطر خوش بویی به خودشان زده بودند. تا به کافی‌شاپ رسیدم، بغلم کردند و از این‌که این روزها کمی غمگین هستم نگرانی‌شان را ابراز کردند.

«آماندا»برای هر چهار‌نفرمان کیک‌پنیر با طعم‌لیمو درست کرد و دور‌میز نشستیم تا شیرینی روبروی‌ ما تلخی یکی از ما چهار نفر را کم کند.

این‌روزها «انگلیسی» هم نمی‌توانم حرف بزنم. کلمات فارسی به‌دنبال حرف‌های خارجی می‌گردند و در این بین، تنها زبان مهربانی به کمک من می‌آید.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,