شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
27 August 2016
هفت‌سنگ- قسمت شصت و هشتم

«بچه‌های سر و صدا»

۱۳۹۱ شهریور ۱۵

رضا حاجی‌حسینی/ رادیو کوچه

«حامد قاموس مقدم»، طراح و گرافیست جوانی است که قلم روانی هم دارد. او که مدرک کارشناسی ارشد خود را در رشته‌ی «ادبیات نمایشی» گرفته است، هم‌بازی هفت‌سنگ شده و از خاطرات کودکی و بازی‌هایش برای ما نوشته. این شما و این قسمت اول از بازی‌نامه‌ی آقای قاموس مقدم:

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

بازی در مفهوم امروزی آن شاید با آن‌چه ما در گذشته به آن می‌اندیشیدیم بسیار تفاوت داشته باشد. انگار آن روزها ما بلد بودیم برای خودمان بازی‌سازی کنیم و به اصطلاح سر خودمان را گرم کنیم ولی بچه‌های امروزی برای هر کاری، حتا مستراح رفتن هم خودشان را محتاج ابزاری خاص و پیشرفته می‌دانند که لزومن هم باید از ابزار اطرافیان‌شان به روز‌تر و پیشرفته‌تر باشد و معمولن بیش از آن‌که سرگرم استفاده از آن وسیله باشند، می‌خواهند آن را فتح کنند، تصاحب کنند و سپس برای فتح و تصاحب ابزار جدیدی که پشت ویترین تلویزیون یا در دست هم‌سن و سالان‌شان دیده‌اند، والدین‌شان را وارد مبارزه کنند.

این بچه‌های «لج درآر» امروزی حتا حاضر نیستند که در راه این مبارزات، خود قدمی نا‌چیز بردارند و برای مثال ماشین‌شان را که دوست‌شان از دست‌شان گرفته، به تنهایی پس بگیرند زیرا می‌دانند گلادیاتورهایی که آن‌ها را تولید کرده‌اند، حتمن با جان‌فشانی تمام در این راه مبارزه خواهند کرد و نخواهند گذاشت که آب در دل‌شان تکان بخورد!

باور کنید به همین شوری است که می‌گویم چون خودم ته دلم دوست دارم قهرمان زندگی پسرم باشم و برایش آرزوهای دور و درازی دارم؛ غافل از این‌که به جای آرزو داشتن باید آرزو را در دلش بکارم و برایش ایجاد انگیزه کنم. البته نباید منکر تغییر روند و شکل زندگی به ویژه در شهرهای بزرگ بود.

بارها دیده‌ام که والدین از این‌که کودک‌شان مدام چشم دوخته‌ به تلویزیون یا به‌طور لاینقطع چسبیده‌ به «جوی استیک» کنسول بازی، نالیده‌اند ولی یادشان رفته خودشان این وسیله را خریده‌اند و خودشان هنگامی که پای تلفن بوده‌اند یا در حال دیدن فیلم مورد علاقه‌شان بوده‌اند یا مواقعی که خرد و خمیر مصائب شغلی‌شان بوده‌اند، کودک‌شان را به اتاقش تبعید کرده‌اند و به جهت بریدن صدایش – البته به شیوه‌ی قرن بیست و یکمی- او را تشویق کرده‌اند که یا با تلویزیون وقت بگذراند یا کنسول بازی را راه بیندازد و رکوردی جدید ثبت کند.

شیوه‌ی مدرن‌تر و موجه‌تر هم این است که بچه را آن‌قدر در‌گیر کلاس‌های آموزشی رنگ و وارنگ کنند که برای بچه‌شان رمقی نماند که سرکشی کند یا مزاحمتی ایجاد کند.

وقتی که من بچه بودم، خانواده‌ام درگیر زندگی متوسط شهری بود. یعنی پدر و مادری شاغل که صبح به صبح مرا در مهد‌کودک و کودکستان و پیش دبستانی که آن روزها به آن «آمادگی» می‌گفتند، رها می‌کردند و من «کوچولو» می‌ماندم و استعداد‌هایی که باید در این بستر رشد می‌کرد و البته وقتی را که این مراکز آموزشی باید پر می‌کردند. از اقبال بلند من بود که بازی در مراکزی که می‌رفتم بسیار اهمیت داشت و مربی‌ها به جای استفاده از صدا خفه‌کن‌های مرسوم امروزی، ما را وادار به تحرک و خلق چیزهایی با دستان‌مان می‌کردند. آن‌ها ما را آزاد می‌گذاشتند که با هر‌چه از دست‌مان بر می‌آید، هر کاری بکنیم. «خاک بازی» و «آب ‌بازی» و سنگ پراکنی توی استخر و نقاشی با انگشت و خلاصه خیلی کارها که امروزه مصداق بارز بی‌نظمی و بی‌تربیتی و این‌جور چیزها به شمار می‌رود و پیگرد قانونی دارد!

ولی در کنار این کارها و جدای از «دکتر بازی» و خطاهای معصومانه و کنجکاوانه‌ی کودکی، به دو کار خیلی علاقه داشتم؛ اول این‌که یک چند تایی بچه را بنشانم و برای‌شان یا با عروسکی که به دست و پایش نخ بسته بودم و به خیال خودم عروسک «خیمه‌ شب بازی» بود نمایش بدهم، یا کارتون‌های کوتاه را برای‌شان باز‌آفرینی کنم، یا همین «پانتومیم بازی» که دوباره مد شده را اجرا کنم و از حضار بیچاره بخواهم که حدس بزنند چه ضرب‌المثلی مد نظر من است! این مدل آخر ایده‌ی مادرم بود برای این‌که هم نمایش‌ها بار آموزشی پیدا کنند و هم قدری از شلوغی و سر و صدای اجراها کاسته شود!

در هفت‌سنگ بعدی، حامد قاموس مقدم از دیگر بازی‌های مورد علاقه‌اش در دوران کودکی برای ما خواهد گفت. از همراهی با او و تجربه‌هایش غافل نشوید.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , , , 

۱ Comment


  1. zahra sahaf
    1

    من یه بازی دیگه هم یادم اومد که البته مامان ها خیلی استقبال می کردندو اون هم سیم سیم مجسمه بود