شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
25 August 2016
قصه‌های جزیره

«شلوار خاکستری»

۱۳۹۱ شهریور ۱۶

هادی خوجینیان/ رادیو کوچه

روزها از پی‌هم می گذرد. روزها شب و شب‌ها روز.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

از خیاطی‌سرکوچه قیچی‌ظریفی قرض گرفته‌ام تا نصف‌شب‌ها که همه در خواب هستند، به‌کار پاره‌کردن تار‌‌و‌پود‌های نچسب و بیهوده‌ی تن و روحمم مشغول باشم.

آقای «ریچاردسون» خیاط هشتاد ساله‌ی سر‌کوچه، مرد بسیار مهربان و خوبیه. بارها چشم خودم را خیره به قیچی‌اش کرده‌ بودم تا ببینم چه راحت و آسان، پارچه‌ها را می‌برد. ولی رویم نشده بود ازش بپرسم برای این وصله‌های بدقواره‌ای که به تنم چسبیده، چه غلطی باید بکنم.

 تا روزی که زیپ شلوار پارچه‌ای خاکستری‌ام خراب شد و چاره‌ای جز رفتن به در دکانش پیدا نکردم.

 در زنگوله‌دار مغازه‌ی خیاطی اش را باز کردم. با عینک پنسی‌اش مشغول بریدن قواره‌ی پارچه‌ای بود. سرش را بلند کرد و دعوت به نشستن‌ام کرد، تا کارش تمام شود.

ساعت گنده‌ی دیواری‌اش از چوب آبنوس بود. اتوی‌بزرگش از چدن. میز‌کارش قدیمی‌تر از سن اش بود، ولی در‌و دیوار مغازه پر از آرامش‌ و رنگ بود. سماور کوچکی سمت چپ، کنار میز‌قواره‌های پارچه بود و بخار ملایمی هوا را نم‌دار می‌کرد. دو استکان و نعلبکی‌چینی با قوری آبی‌رنگ کنار میز کوچک چای‌خوری بود.

کارش که تمام شد، شلوارم را گرفت و روی‌میز گذاشت.

گفتم: «زیپش خراب شده همسایه‌جان، می‌شه درستش کنی؟»

با ملایمت «انگلیسی» اش جواب داد: «حتمن، رفیق ایرونی من. درست کردنش سه پوند می‌شه‌ها»

گفتم: «اوه، عالیه.»

به قوری چای اشاره کرد و گفت: «با یه چایی «سری‌لانکایی» چه طوری؟»

عطر چای مستم کرده بود. از بس خوش عطر بود. برای خودم و آقای »ریچاردسون» دو استکان و نعلبکی برداشتم و او هم مشغول درست کردن شلوار خاکستری‌ام شد.

وای که چقدر این شلوارم را دوست دارم. همان شلواری که از فروشگاه «ایکات» شعبه‌ی «میرداماد» خریده بودم. روبروی خانه‌ی مادر‌بزرگ «تو».

 مادر بزرگ که به «نیویورک» رفت، کلید خانه را به تو داد و ما دو نفر چه روزهای خوبی با هم در خانه‌ی دوبلکس‌اش داشتیم.

«تو» همیشه می‌گفتی: «هر وقت که خیلی غصه داری، فقط یک‌کار بکن. برو از بهترین مغازه‌های شهر، کت‌شلوار و یک جفت کفش تازه بخر. فرقی هم نمی‌کنه که قیمتش چه‌قدر باشه. فقط بخرش و نگران بعدش هم نباش.»

اوه، خدای‌من، چقدر ما پولدار بودیم!.

من همان‌روز که این حرف‌رو زدی، به اندازه‌ی خرید یک شلوار تو جیبم پول داشتم. رفتم «ایکات» و شلوار خاکستری را خریدم.

وقتی در خانه‌ی‌مادربزرگ را زدم، در خانه را باز کردی. هم دیگر را سفت بغل کردیم. از پستی و بلندی‌های بدن‌مان لذت بردیم. آن‌قدر با هم خوب عشق‌بازی کردیم که پس از این‌همه سال هنوز به یادم مانده. ماه‌ها پس از آن‌روز قشنگ، ویزای‌«آمریکا»‌ ی تو درست شد و چون من اجازه‌ی خروج از کشور را نداشتم، نتوانستم با تو بیایم.

 چقدر به اداره‌ی اطلاعات مراجعه کردم تا برگه‌ی خروج را بگیرم ولی نشد که نشد. هنوز تیتر زندانی سابق و هوادار « مجاهدین‌خلق» روی سر‌برگ اداره‌ی ریاست‌جمهور و گذرنامه بود و قرار نبود هم به زودی پاک بشود.

مادر‌بزرگ هر دو ماه به وطن می‌آمد تا کارهای فروش مغازه‌ها و آپارتمان‌ها  را تمام کند. حتا قاچاقچی هم برای من پیدا کرد تا منو به تو برسونه. روزها و شب‌ها گذشت و من شلوارم را زیاد نپوشیدم تا خراب نشه.

در حالی که چای می‌خوردم همه‌ی این خاطرات را برای آقای خیاط گفتم.

وقتی کارش تمام شد، شروع به اتو زدن شلوارم کرد و با محبت همیشگی بغلم کرد.

 از در دکان که بیرون آمدم، باران پنجم اکتبر ۲۰۰۸ شروع به باریدن کرد. کوله‌ام را پشتم انداختم و زیر باران تند پاییزی به طرف خانه حرکت کردم. قیچی سرد در میان کف دستم بود و این مهربانی آقای «ریچاردسون» هیچ‌وقت از یادم نخواهد رفت.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , 

۱ Comment


  1. farnaz