شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
26 August 2016
قصه‌های جزیره

«غول غرق‌شده‌ی جزیره»

۱۳۹۱ شهریور ۲۰

هادی خوجینیان/ رادیو جزیره

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

اصلن مهم نیست که درست همینحالا ـ  پرنده‌ای از بالای سرت می‌گذرد، بی‌آن‌که حتا نگاهت بکند.

اصلن مهم نیست که در کناره‌های ساحل‌ جزیره، غول عاشقی غرق شده باشد بی‌آن‌که حتا صدای اخرین آخش را شنیده باشی.

اصلن مهم نیست که تو در حال گذر از وهم تاریخ گذشته‌ای باشی که حتا هجاهای بی‌صدایش، خاطر عزیزت را مکدر کرده باشد.

درست همین‌حالا دو کودکی را به یاد می‌آورم که پدرشان سر‌ دار رفته است. گوش‌ات را به باد محلی بسپار، تا صدای هق‌هق‌شان را بشنوی.

دیروز عصر بود که خبرنگارهای محلی، خبر غرق شدن غول زیبایی را منتشر کردند که بی‌هوا جسدش، کشت‌زار کنار‌ دریا را پر کرده بود. کشت‌زاری بی‌آب شیرین و علف، به اندازه ی هیکل درشت غول ‌زیبا در کرانه‌ی مه‌زده‌ی جزیره، شکل‌اش را به مردم و به ماهی‌ها و پرنده های گذری، نشان داده بود.

همین حالا که فکرش را می‌کنم، می‌بینم چه‌قدر دردناک است، دیدن غولی که دیگر زنده نیست تا همه از او بترسند. فکرش را که می‌کنم می‌بینم دیگر از هیچ غولی نمی‌ترسم. چون می‌دانم همه‌ی آن‌ها قلبی دارند به وسعت تمام مهربانی‌های دنیا.

من هیچ‌وقت در طول زندگی‌ام از چیزی نترسیده‌ام. من در همه‌ی سال‌های شکننده‌ی زندگانی‌ام از تنها چیزی که هراس داشته‌ام این بوده که زمانی برسد که دنیا عاری از همه‌ی غول‌های‌گنده‌ای شود که دیگر وجود خارجی ندارند.

همین حالا که کلماتم در جای‌جای سفید‌و‌سیاه کاغذ سفیدم جای می‌گیرند به این فکر می کنم که چه قدر دردناک است که من دیگر از هیچ چیز نمی‌ترسم.

همین عصری که پا‌زنان جزیره را رکاب می زدم، به غول که جسدش در ساحل افتاده بود،فکر می‌کردم که اگر غول‌مهربان‌ یک‌آن از جا بلند بشود، چه اتفاقی خواهد افتاد؟.

من کنارش می‌ایستادم و می‌گفتم: « اوه آقای محترم ـ لطفن ما‌رو نخور. ما خیلی خسته شده‌ایم. ما دیگر نه پوستی به تن‌مان مانده و نه گوشتی برای خورده‌‌شدن.»

من باور دارم که آقای‌غول‌مهربان می‌خندید و می‌گفت: « اوه پسر خوب‌دشت‌ها، من سال‌هاست که دیگر گوشت کسی را نخورده‌ام. ولی غول‌ها‌ی‌نامردی را می‌شناسم که در کشوری که نقشه‌اش شبیه‌ی گربه‌هاست ـ شروع به خوردن پسر‌بچه‌‌هایی کرده‌اند که مزه‌ی خوش زندگی را هنوز نچشیده‌اند.»

همان طور که با ادب با غول‌مهربان حرف می زدم به او می‌گفتم: « بله آقای‌محترم، من به خوبی غول‌ها‌ی نامهربانی که شما تعریفش را می‌کنید می‌شناسم. همین امروز ‌صبح دو تا از پسربچه‌ها را با دست‌هایشان خفه کرده‌اند و بیش از‌آن‌که چشم‌هایشان از حدقه در بیاید درسته آن‌ها داخل دهان‌شان کرده‌اند.»

من به خوبی می‌دانم آقای‌غول‌مهربان از روی زمین بلندم می‌کرد تا «به‌روی شانه‌هایش بنشینم تا آفتابی که در حال غروب کردن بود را نشانم بدهد.»

آخ ای‌کاش غول‌مهربان‌ جزیره در دریا غرق نمی‌شد.

لینک موسیقی متن

Nina Vukmanic

 

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,