شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
26 August 2016
قصه‌های جزیره

«ایست‌گاه‌پان‌کراس‌لندن»

۱۳۹۱ شهریور ۲۳

هادی خوجینیان/ رادیو کوچه

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

از «بریستول» تا «لندن» در آغوشم خفته بودی. با موهایت بازی می‌کردم. هر وقت قطار می‌ایستاد، چشمانت را باز می‌کردی. لب‌خند می‌زدی و دوباره نور‌چشمانت را از نور داخل‌قطار دریغ می‌کردی.

هوا سرد شده بود. پالتوی‌طوسی را به رویت انداخته بودم تا سرما نخوری.  همسایه‌ی دیوار‌به‌دیوار‌مان هم، داخل کوپه‌ی قطار نشسته بود. با چشما‌ن‌آبی‌پیرش نگاه‌مان می‌کرد و تبسم از یادش برای لحظه‌ای فراموش نمی‌شد.

هر لحظه که به «لندن» نزدیک‌تر می‌شدیم تن‌ات را به نرمی فشار می‌دادم.

به عشق‌مشترک‌مان نزدیک‌تر می شدیم. شهری که همیشه مادرانه ـ مهربانی‌و عشق را در سبد تنهایی‌مان گذاشته بود بی‌آن‌که طلبی داشته باشد.

به ایست‌گاه «پان‌کراس» که رسیدیم از خواب بیدار شدی. گربه‌وار کش‌و قوسی به تن‌ات دادی. از جا بلند شدی. بارانی مشکی‌ات را پوشیدی.چمدان را از بالای‌سرمان بیرون کشیدی و از زن‌چشم‌آبی‌پیر خداحافظی کردی.

در‌قطار باز شد. به طرف سکوی‌قطار «لندن ـ پاریس» رفتیم . تا  ساعت‌حرکت چیزی نمانده بود. از فروشگاه ـ چیپس و نوشابه و ساندویچ خریدم. پاکت ‌بزرگ‌غذا را به‌دست گرفتم. به‌طرف صندلی ‌چوبی گوشه‌ی ایستگاه‌‌قطار رفتیم و شروع‌به‌خوردن کردیم.

در‌ زیر ‌نور‌چراغ‌های‌ایست‌گاه، موهای‌مشکی‌ات برق می‌زد. برای  لحظه‌ای ‌دست از خوردن کشیدم. چون محو‌ موهای‌تو و ‌چشمان‌درشت ‌مشکی‌ات شدم. باور نمی‌کردم پس از این‌همه‌سال، دوباره ببینمت و با‌هم همان‌طور که قول داده بودیم به «پاریس» برویم.

برنامه‌ی سفر را خودت جور کرده‌بودی. به «پاریس» که می‌رسیدیم، یک‌راست به هتل‌مادام «کاترنیا» بیوه‌ی «روسی» می‌رفتیم.  همانی که بارها به من و تو کمک کرده بود

یادت ‌می‌آید‌؟ چقدر در «بریستول» برایمان نان‌روسی و پیراشکی درست می‌کرد.

یادت می‌آید؟ چقدر وسواس ملافه‌های سفید بود. و ما چقدر در حین‌عشق‌بازی مراقب ملافه‌ها بودیم تا لکی برندارد.

عکاس: حسین مسافری

حالا برای‌خودش هتل‌آپارتمانی در قلب «پاریس» خریده. چه‌کسی به‌تر از ما که مهمانش باشیم.

تا دو‌هفته در «پاریس» می‌ماندیم.  سپس به «هامبورگ» می‌رفتیم تا سری به «شیوا» بزنیم که پس از مدت‌ها اقامت گرفته بود. بیچاره‌ دختر‌معصوم، چه‌قدر در این سال‌ها رنج کشیده بود.

یادت می‌آید؟ چه‌قدر اصرار می‌کردی هر روز به او زنگ بزنیم. چون تازه از شوهرش طلاق گرفته بود و در افسردگی شدید به‌سر می‌برد.

می‌بینی! حوصله‌ی‌خدا هم این روزها خیلی کم شده و طاقت بدبختی‌و‌درد بنده های‌خودش را ندارد. به‌موقع رنج‌شان می‌دهد و به‌موقع فرشته‌های خوبش را برای پرستاری به خانه‌ی دل‌شکسته‌گان می‌فرستد.

حالا پس از چهار‌سال دوباره هم‌‌دیگر را پیدا کرده ایم و راهی سفر شده‌ایم.

قطار از کانال‌‌ «مانش» گذشت و تا ساعتی دیگر  دوباره با من‌و‌تو از وسط‌دریا خواهد گذشت. ماهی‌های کنار قطار به ما سلام خواهند داد و ما  بی‌آن‌که خیس شویم آب دریا را به کناری خواهیم زد. تو در تلاش معصومی برای به‌خواب نرفتن، سرت را به روی پایم خواهی گذاشت و  شکارچی لحظه‌های گم شده به سراغ تو خواهد آمد.

صدای‌سوت ‌قطار از فاصله‌ی نزدیک به گوش می رسید. از روی صندلی بلند شدیم. بلیت‌مان را به مامور قطار نشان دادیم. در کوپه‌ی «آ»  چمدان‌مان را گذاشتیم و در نیمه‌روشن شانزدهم نوامبر دو هزار‌و دو به طرف «پاریس» حرکت کردیم.

 

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , 

۱ Comment


  1. m
    1

    mamnoon bara neveshtehye aali ke binahayat tasir gozare dar ein sadegi.
    az tarafe ye gharibeh.