شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
26 August 2016
قصه‌های جزیره

«مادام ملوشکا»

۱۳۹۱ شهریور ۲۷

هادی خوجینیان/ رادیو کوچه

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

شمع‌دانی‌ها را از روی‌طاقچه برداشتم. به‌دور شمع‌دانی‌ها پارچه‌ی سفید بستم. کشیش‌ «فرانسوی» با تبسم نگاهم کرد. پیش‌خدمت‌پیر خانه ـ نان‌و‌نمک را در کوله‌پشتی‌ام گذاشت.

موهای‌پر‌پشتم را که به‌روی‌صورتم ریخته شده‌‌ بود، به‌کناری زدم. کشیش به میز ‌آشپزخانه دعوتم کرد. بوی‌نان‌وکره من گرسنه را تحریک کرده بود. با چاقوی روی میز تکه‌ای نان بریدم و کره را به نان کف دستم مالیدم. با اشتیاق دهانم را باز کردم تا طمع‌خوش خوردن ـ دوباره به‌یادم بیاید.

کشیش با محبت نگاهم کرد. در‌کوله‌ام کلام‌مقدس را جای‌ داد. با چشمان‌تمام‌بسته خانه را نگاه کردم. تمامی زوایای‌ نیمه‌روشن و نیمه‌تاریک را با چشمانم لیسیدم.

گربه‌ی‌خانه خمیازه کشید. دو‌جفت موش در کنار لانه‌شان، منتطر تکه‌های‌ریز نان بودند تا به زمین  ریخته شود.

مادام «ملوشکا» همسر کشیش کیک‌‌ خانه‌گی را به‌روی میز آورد و با دستمال پارچه‌ای‌رنگین تکه‌ی بزرگی از کیک را برید و در کوله‌ام گذاشت.

عکاس: Peter Lindbergh

سماور «روسی» خانه ـ با قوری‌چینی سفیدگل‌دار طمع چشیدن را به زبانم یاد‌آوری کرد. پیش‌خدمت استکان را پر از چایی تازه‌دم کرد. استکان شیشه‌ای را به‌دست گرفتم. با قند به‌دقت شکسته شده، چای را سر کشیدم. داغی‌اش گلویم را سوزاند ولی برای من سرما‌زده، گرما به ارمغان آورد.

پارچه‌های سوراخ‌سوراخ روحم از هم دریده شدند. مادام «ملوشکا» پارچه‌ی تازه‌ای به‌تنم کرد. یک‌پارچه «آقا» شدم. شمع‌های بزرگ‌ خانه روشن شدند. در آینه‌ی قدی ـ خودم را برانداز کردم. شیک شده بودم، شیک.

به آدم‌های‌ خانه نگاه کردم. تبسم و لب‌خند برای ثانیه‌ای از چهره‌ها‌یشان پاک نمی‌شد.

باد‌و‌باران از پشت پنجره دیده می‌شد. درخت تبریزی‌ پشت‌خانه با برگ‌های باقی‌مانده از هجوم پاییز ـ داشت آخرین رقص‌های برگ‌هایش را به نمایش می‌گذاشت. چشمان تمام بسته‌ام را آرام باز کردم. کشیش شمع سفید اتاقش را به‌دستم داد تا در جاده‌ی جنگلی که در پیش داشتم، بی‌نور نمانم. در‌خانه را باز کردم تا شهری که قرار است «شهردارش» باشم، ساعتی باقی نمانده بود.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , ,