شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
26 August 2016
قصه‌های‌جزیره

«لیوان‌آبجوی‌فلزی»

۱۳۹۱ شهریور ۳۰

هادی خوجینیان/ رادیو‌ کوچه

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

باران از منتهی‌الیه‌ی جنوب‌غربی به‌روی‌سقف یکی از کلبه‌های ده‌کده‌ی «سنت‌مارتین» بارید.

در‌حالی‌که لیوان‌آبجو را در دست داشتم به صدای‌فرو‌ریختن ریزش‌باران گوش کردم که چگونه این‌قدر محکم و سهم‌ناک می‌بارید.

 در هفتاد‌و‌دو‌ساعت گذشته باران یک‌ریز می‌بارید ولی نه‌این قدر سنگین که دلم را بلرزاند. گرچه در طی این چند سال به این فروریزش‌های ناگهانی عادت کرده‌ام.

لیوانی به‌دست داشتم که حداقل صد‌سال قدمت داشت. فلزی و متعلق به پدر‌‌پدر‌بزرگ «فرانسیس».

شیشه‌های دو‌جداره‌‌ی محکم باعث می‌شد که صدای‌باران را شفاف نشنوم. ولی سقف‌چوبی‌کلبه به خوبی ارکستر صدای‌آسمان را به گوش و درون خسته از همه‌چیزم می رساند.

دقت کنید لطفن‌ ـ وقتی می‌گویم درون خسته‌ام ـ دقیق ترین کلمه‌ای‌ست که می‌توانم به‌روی صفحه‌ی «کی‌برد» بنویسم. چون هر‌چه به واژگانم رجوع کردم به‌تر از این کلمه پیدا نکردم.

Photo by Anke Merzbach

این‌روزها کم‌حرف‌تر و تودارتر شده‌ام و هنوز با خودم خلوت نکرده‌ام تا دلیل‌اش را از خودم بپرسم.

«آلیسون» و «فرانسیس» با دقت انگلیسی‌شان به‌خوبی فهمیده‌اند و از دایره‌ی‌ادب ـ به‌دور دانسته‌اند که از من دلیلش را بپرسند.

لیوان به‌دست به سمت صندلی قدیمی‌خانه رفتم تا رو به‌آتش بنشینم تا شاید مخلوط بوی هیزم‌های در حال‌ سوخته‌شدن حالم را بهتر کنند. ولی خودتان به‌تر از هر کسی می‌دانید که اگر خود شخص نخواهد ـ هیچ‌وقت مست نخواهد شد.

«آلیسون» همیشه‌مهربان‌و‌حساس – ترانه‌ی‌انگلیسی را با پیانو شروع به نواختن کرد.

وقتی از خواب‌مستی بیدار شدم، بوی سوپ‌داغ مشامم را پر کرد.با چشمان نیمه‌بازم فهمیدم که باران از هجوم صدایش کاسته و چکه‌هایش، شیشه‌های کلبه را در نوردیده و خورشید با ضعف همیشگی‌اش در حال درخشیدن است ولی نه‌آن‌قدر که باعث بشود آب رودخانه‌ها به‌یک‌باره بخار شوند و ابرها قدرت باریدن را از دست بدهند.

 

 

 

 

 

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,