شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
26 August 2016
قصه‌های جزیره

«پیرمرد انگلیسی»

۱۳۹۱ مهر ۰۳

هادی خوجینیان/ رادیو کوچه

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

چند‌ روز بیش‌تر نیست که از بیمارستان مرخص شده، ساعت‌دو‌و‌چهل‌وپنج‌دقیقه به گوشی‌ام زنگ زد و گفت: «برای چمن‌زدن‌باغ کی می‌آیی؟»

هر ماه برای زدن چمن‌‌باغش به خانه‌ی بزرگش می‌روم و بعد ازآن کلی با‌هم از خاطراتش حرف می‌زنیم.

شلوار‌کوتاهم را می‌پوشم. تی‌شرت‌رکابی‌ام را به‌تنم می‌کنم. دوچرخه‌ی‌روغن‌زده‌ام را سوار می شوم و در بعد‌از‌ظهر‌آفتابی رکاب‌زنان به‌طرف خانه‌ی «مارتین» می‌روم.

سر‌ راه دوباره کارمندان ‌‌اداره‌ی‌آب در حال کندن خیابان هستند و با آرامش‌و‌دقت در حال کار‌کردن. چراغ‌های‌خطر را سر دو‌طرف‌خیابان گذاشته‌اند و ماشین‌ها به‌نوبت عبور می‌کنند.

دوچرخه را با احتیاط به‌طرف سمت‌راست می‌گردانم و حرکت می‌کنم تا ‌به‌خیابانی‌که «مارتین» در آن‌جا زندگی می‌کند، برسم. موبایلم زنگ می‌خورد. از جیب‌پشتم بر می‌دارم. «رضا» رفیقم از «ایران» است. می‌گوید: « چند‌نفر را در مشهد اعدام کرده‌اند و فردا هم قرار است چندین‌نفر دیگر را به‌دار بیاویزند.»

در‌گلویم احساس خفگی می‌کنم و گوشی‌ام را می‌بندم.

به‌خانه‌ی «مارتین» که می‌رسم، در‌خانه ـ باز است. دوچرخه را به میله‌ی کنار‌در قفل می‌کنم تا کسی دوچرخه‌ام را ندزدد.

«مارتین» روی‌مبل‌راحتی‌اش نشسته و دو قهوه‌ی‌آماده‌ روی‌میز گذاشته. دست می‌دهم.حالش را می پرسم.

رنگ‌و روی پیرمرد «انگلیسی» بد نیست. سکته‌‌ی قلبی خفیفی را گذرانده و در بیمارستان پسر‌دکترش حسابی بهش رسیده.

به گاراژ می‌روم. ماشین‌چمن‌زنی را امتحان می‌کنم. بنزین ندارد. از باک‌کوچک‌قرمز ـ بنزین بر می‌دارم. ماشین را حرکت می‌دهم و با اولین فشار به تسمه روشن می‌شود.

میوه‌های‌باغ تا شهریور می‌رسند و تا آن موقع باید صبر بکنم. به کلبه‌ی‌شیشه‌ای‌باغ سر می‌زنم. همه‌ی‌گل‌ها صحیح ‌و ‌سالم هستند. چند‌تا گل‌ بر می‌دارم و در گلدان‌شیشه‌ای پر از آب می‌گذارم.

«مارتین» پشت میز‌آشپزخانه به‌روی صندلی نشسته و با صدای‌بلند می‌گوید: «زیاد تو آفتاب نمون»

به آشپزخانه می‌روم و بطری‌آب‌معدنی را سر می‌کشم و برای چمن‌زدن دوباره به باغ بر‌می‌گردم.

سر یک‌ساعت کارم تمام می شود. «مارتین» با مهربانی حوله ای روی مبل اتاق پذیرایی گذاشته به طبقه بالا می روم. دوش می‌گیرم. به اتاق بر‌می‌گردم. «مارتین»با صدای لرزانش می‌گوید: «برایت پیتزا سفارش داده ام.برو از یخچال دو تا آبجو بر دار بیار ، لیوان و یخ یادت نره!»

تا آبجو را بیاورم در خانه را می‌زنند. بازش می‌کنم. پسر‌جوانی  بسته‌ی‌بزرگ پیتزا را آورده ، تحویلش می گیرم در را می‌بندم. دو تا بشقاب‌سفید از کمد بر می‌دارم.دستمال‌کاغذی و کارد و چنگال را هم می‌آورم.«مارتین» روی صندلی می‌نشیند. سس‌گوجه‌فرنگی را بر ‌می‌دارم و با اشتها می‌خورم. گرسنه شده بودم ، ترانه‌ی‌مورد‌دل‌خواه‌من را گذاشته. آرام غذایش را می‌خورد .غذا که تمام می‌شود دو لیوان را پر ‌می کنم و به سلامتی هم‌دیگر می‌نوشیم. صورتش گل می‌اندازد. با دستمال‌کاغذی دهانش را پاک می‌کند. ظرف‌ها را به آشپزخانه می‌برم و می‌شورم.

 «مارتین» روی کاناپه، نشسته و کتاب بزرگی را روی دستش گرفته .نگاهش می‌کنم. می‌گوید: «بیا جلوتر. می‌خواهم چیزی را نشانت بدهم .کتاب را باز می‌کند. تاریخچه نیروی‌دریایی‌انگلیس در زمان‌جنگ‌جهانی‌دوم است. عکس بزرگ‌«مارتین» در عرشه‌ی کشتی‌جنگی  پشت توپ‌هوایی چاپ شده و در صفحه مقابل عکس مردی کشته شده.

 با صدای‌نرم می‌گوید: «هیچ می‌دانی من قاتل هستم! با تعجب نگاهش می‌کنم.

می‌گویم:«نه»

می‌گوید: «آن مرد بهترین دوست‌من بود وقتی آلمانها حمله کرده بودند ما در کنار‌هم هواپیماها را می زدیم. یک روز رفیقم آن طرف عرشه کشتی ایستاده بود که دشمن حمله را شروع کرد و من به جای آن‌که توپ را به طرف بالا بگیرم اشتباهی به طرف‌دوستم گرفتم و او مرد. از آن موقع به بعد با هیچ‌کس حرف نزدم تا وقتی که ازدواج کردم و این اشتباه مهلک‌من روح من‌را برای تمام عمرم آزرده کرد. دیشب خوابش را دیدم که در عرشه‌کشتی ایستاده بود و لبخند می‌زد. شانه‌اش را به نرمی فشار می‌دهم. می‌گویم: «یک اتفاق بود. همین.»

چشمان آبی‌اش پر از اشک شده بود. به طر‌‌ف پنجره رفتم تا اشکش را بریزد.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,