شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
26 August 2016
قصه‌های جزیره

«باد دارد می‌وزد»

۱۳۹۱ مهر ۰۶

هادی‌خوجینیان/ رادیو‌ کوچه

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

مداد و کاغذ و لپ‌تابم را در کیف‌قهوه‌ای‌ام گذاشته‌ام و دارم اتاقم را برای همیشه ترک می‌کنم.

همه‌ی لباس‌هایم را شسته‌ام و رو‌ به آفتاب ماه «ژوئن» پهن کرده‌ام. پرده‌های سبز اتاق را به‌هم پیچیده‌ام و در دو‌طرف میل‌پرده، بسته‌ام. نور تمام اتاق را پر کرده. از یخچال بطری ودکای «روسی» را در می‌آورم و با سایه‌ام شروع به خوردن می‌کنم.سایه از روی‌تخت بلند می‌شود. دو استکان از روی‌‌پاتختی بر‌می‌دارد.

سایه از روی تخت بلند می‌شود. دو استکان از روی پاتختی بر‌می‌دارد. چهار زانو جلویم می‌نشیند. پر‌می‌کند و به سلامتی‌ آفتاب‌نیم‌روزی می‌نوشیم.

تلفن زنگ می‌زند. اهمیتی نمی‌دهم. در‌خانه به صدا در می‌آید. بازش نمی‌کنم. باد می‌وزد و نوید بوی باران را می‌دهد. در مرز بین آفتاب و باران و باد به‌ آسمان نگاه می‌کنم که چه بی‌طاقت است. تکلیفش را با خودش نمی‌داند. در پنج دقیقه توفان شروع می‌شود و باد همه‌ی کاغذهای‌روی‌میزم را به هوا پخش می‌کند. من و سایه فقط نگاه می کنیم. چون دیگر از هیچ اتفاقی و تازش طبیعت ساده‌یمان شوکه نمی‌شویم. چندین‌روز است که منتظر خبری از تو هستم. ولی می‌دانم انتظارم بیهوده است. چون تو مرده‌ای!.

 دارم خودم را برای پوشیدن لباس‌سیاه آماده می‌کنم. آخر چرا این‌همه بی‌اعتنا و بی‌خبر مردی و هیچ‌کس و هیچ‌کس را خبردار نکردی. مرگ خودخواسته. نمی‌دانم چرا از این همه شور و هیجان دست کشیدی و من‌را بی‌‌تو کردی؟. حس مرگ و حس از هم پاشیده شدن سال‌ها بود که به‌دوش می‌کشیدی. ولی نمی‌دانم چرا ریسمان و درخت را در کنار بزرگ‌راهی شلوغ انتخاب کردی؟.

تمام روزنامه‌های‌‌محلی خبردار شده‌اند و تمام «میل‌باکسم» پر از آگهی‌های تسلیت است. نمی‌دانم چرا همه نگران مردن‌من هستند. تو می‌دانی چرا؟.

از سایه می‌پرسم. سایه لب‌خند می‌زند و می‌گوید: «تو به مرگ از  رگ‌گردن هم نزدیک‌تری.»

این میز‌تحریر را به یاد می آوری؟ ساعت‌ها با‌هم می‌نشستیم. مشق می‌نوشتیم. چه برگ‌های سفیدی را سیاه کردیم. و چه‌قدر رفتگر‌محله کیسه‌های‌کاغذهای‌باطله را به شهر‌داری فروخت و چه‌قدر پول درآورد. و نگاه همیشه نگرانش به در خانه بود تا تو با نایلونی از خانه بیرون بیایی و به دستش بدهی.

چه روزهایی بود. روزهای نوشتن. خواندن. نگاه کردن. یادت می‌آید در کوچه‌پس‌کوچه‌های «پاریس» چه‌قدر در سینماهای کوچک نشستیم. و فیلم‌های همه‌ی‌زندگانی‌یمان را تماشا کردیم. . و چه‌قدر تو سیگار کشیدی. و من چه‌قدر نوشتم و نوشیدم. و هزاران بار با هم عشق‌بازی کردیم و هیچ‌گاه از هم سیر نشدیم. همه‌ی این خاطرات با ریسمانی بر گردن‌تو به همراه برگ‌ها به باد رفتند. و من با سایه  دارم ودکا می‌خورم. نمی‌دانم چرا هر‌چه قدر که بطری خالی می شود، دوباره دستی پرش می‌کند.

دیگر هیچ اتفاق سیاسی و طبیعی من‌را تحت‌تاثیر قرار نمی‌دهد. هر روز آگهی‌تسلیت و مرگ‌ آدم‌های معروف. هر روز خبر سیل،‌تگرگ، موشک در خبر‌نامه‌ها چاپ می‌شود و من مات‌و‌مبهوت پلک‌هایم تکان نمی‌خورد. و تنها به باغچه می‌روم و گل‌های رسیده را قیچی می‌کنم و در گلدانی می‌نشانمشان. امروز صبح همه‌ی درختان را هرس کردم. سبزه‌ها را با ماشین چمن‌زنی کوتاه کردم. خانه مثل گل شده و من تا ساعتی دیگر از این خانه می‌روم. هیچ‌آدرسی از خودم باقی نمی‌گذارم. به صاحب‌خانه هم چیزی نگفته‌ام. پول قبض‌گاز و برق و آب را روی تاقچه کنار در‌پشتی گذاشته‌ام. تا به تو برسم خیلی باید راه بروم. آخر هیچ کسی نیست تا تو‌را از بالای درخت به پایین بیاورد؟.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,