شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
26 August 2016
قصه‌های جزیره

«خوا‌ب‌سفید»

۱۳۹۱ مهر ۱۰

هادی خوجینیان/ رادیو کوچه

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

دی‌شب خواب دیدم در خیابان انقلاب هستم و دارم سوار اتوبوس مسیر‌آزادی می‌شوم. در اتوبوس زن‌ها‌ و مردها سر نداشتند. ولی صدایشان در اتوبوس پیچیده بود. کف اتوبوس پر از خون بود. مردم با شادی از عشق و زندگی حرف می‌زدند.

«آمریکا» تهران را بمب‌باران کرده بود. پاسداران و نیروهای‌نظامی در خیابان‌ها ایستاده بودند. دست‌هایشان را به علامت تسلیم بالا برده بودند. مرده‌های‌بهشت‌زهرا در خیابان‌ها رژه می‌رفتند. کشته‌‌شده‌ها‌ی‌جنگ‌هشت‌ساله داشتند باندهای‌زخمی‌شان را باز می‌کردند. فرمانده‌های‌گردان‌های شهادت داشتند با آب‌های تانکر‌های‌مستقر ‌در خیابان وضو می‌گرفتند. خیلی‌ها داشتند نماز می‌خواندند.

زن‌بغل‌دستی‌ام در حالی‌که روسری در دستش را می پیچید ،‌گفت:

 «آقا ـ تا میدان‌آزادی خیلی راه مونده؟.»

به دستش نگاه کردم. روسری‌اش را از پنجره به‌بیرون انداختم و گفتم:

« تا چند دقیقه‌ی دیگر می‌رسیم خانم.»

راننده ـ ترانه‌ی شادی را گذاشته بود. خیلی‌ها داشتند می‌رقصیدند. سربازان‌آمریکایی در خیابان «جیحون» عده‌ای را تیرباران می‌کردند. مردم مسجدی را آتش می‌زدند.

دسته‌های‌مردم در میدان‌آزادی جمع شده بودند و روحانی‌های ریش‌دار را دار می‌زدند. از هر تیر‌چراغ‌برق مردی را آویزان کرده بودند. موش‌ها و گربه‌ها در کوچه‌ها ول بودند. خون همه‌جا را پر کرده بود.

به‌هم‌راه زن‌بی‌سر و روسری، از اتوبوس پیاده شدم. احساس‌بی‌‌وزنی داشتم. زن‌هم‌راه ـ موتور‌ بزرگی را از گوشه‌ی‌خیابان برداشت. با‌هم سوار شدیم. از اتوبان‌چمران گذشتیم. به زندا‌ن‌اوین رسیدیم. در‌بزرگش باز بود. زندانی‌ها با پتو و وسایل‌شان بیرون می‌آمدند. هیچ‌کدام صورت نداشتند. ولی با صدای‌بلند آواز می‌خواندند. همه‌ی زندان‌بان‌ها کشته شده بودند. بند ۲۰۹ از‌هم پاشیده شده بود.

سرباران‌ارتش‌آزادی‌بخش گیوتن‌ها را در میدان‌بزرگی گذاشته بودند. حمام‌خون داشت راهش را باز می‌کرد.

با زن هم‌راه به «اوین‌درکه» رفتیم. به کافه‌ی‌سنگی که رسیدیم، همه‌جا آرام بود. سفارش چای دادیم. گل‌های‌کافه با طراوات بودند. زن‌کافه‌چی صورت داشت و دایمن می‌خندید. دست‌زن بی‌سر را به دستم گرفتم. دست‌هایش گرم بود. پایم را در جوی‌کنار‌کافه گذاشتم. همه‌‌ی‌لباس‌هایم را در‌آوردم و با زن در‌هم آمیختم. زن‌کافه‌چی برایمان ملافه‌ی سفید آورد. سرم را به زیر‌ملافه بردم. همه‌جا سفید بود.

 

 

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , 

۱ Comment


  1. mehr
    1

    خواهش می کنم- با توجه به اینکه روح همان روان است- به جای واژه ی “روحانی” از “روانی” استفاده کنید.خیلی نزدیک به واقعیت است.