Saturday, 18 July 2015
26 November 2020
گردونه مهر

«افسانه‌ی همای و همایون»

2012 November 13

پیمان عابدی/ رادیو کوچه

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

«همای و همایون» مثنوی عاشقانه‌ای است سروده‌ی «خواجوی کرمانی» که در واقع یک منظومه ساده عشقى نیست که هدف از سرودن آن بیان عاطفى عشقى زمینى باشد، بل‌که تمثیلى است رمزى و عرفانى و بیان‌گر اندیشه والاى خواجو، که افکار عارفانه خود را در قالب عشقى زمینى ریخته است تا آن‌ها را به صورتى ملموس بر روندگان راه عشق و معرفت عرضه کند. بنابر داستان، پادشاهی به نام «منوشنگ قرطاس» از سلسله کیانیان ایران‏ باستان در سرزمین شام فرمان می‏راند و هم‌واره در آرزوی داشتن‏ فرزند بود. تا این‌که صاحب پسری به نام «همای» شد. منوشنگ پس از چهار سالگی‏ همای، برای او آموزگاری برمی‏گزیند و او در آموختن علم و دانش، سرآمد همگان شد. در هشت سالگی، میان‏ هم‌سالان او، کسی به نیرومندی و زیبایی وی نبود. یک شب‏ به قصر پدر رفت و از او خواست که اجازه دهد برای شکار از خانه بیرون رود. همای بر اسب بادپایی سوار شد و با بزرگان لشکری و سپه‌سالاران، رو به سوی شکارگاه‏ نهاد. با راهنمایی یک پری‌زاده وارد قصری شد و در ایوان آن، نقش و تصویر دختر فغفور چین را بر پرده‌ی حریر زرنگاری دید. از آن تصویر در حیرت ماند و از فرط عشق و دل‌باختگی از هوش رفت. در عالم خواب و رویا، فرشته‏ای بر او ظاهر شد و به او گفت: «اگر خواستار صاحب تصویر هستی، باید به سرزمین چین‏ بروی». وقتی همای به خود آمد، از خواب و رویای دوشین و آن‏ قصر زیبا و باغ خرم، اثری ندید.

همای چنان از عشق همایون بی‌تاب شده بود که با «بهزاد»، دوست هم‌زادش، به سوی چین رفت. در ساحل دریا با «سمندون زنگی» و چهل راه‌زن روبه‏‌رو شدند؛ سمندون، همای و بهزاد را اسیر کرد، به درون‏ کشتی برد و از آن‌جا دور شدند. در میان راه، توفان‏ درگرفت و کشتی به ساحل رسید و به این ترتیب، همای و بهزاد خود را در جلگه‏‌ای سبز و خرم می‏‌بینند. فردای آن روز، به راه خود در سرزمین توران ادامه می‏‌دهند تا این‌که از دور، چندین سوار را می‏‌بینند. آن‌ها سپاهیان دشت خاوران هستند که‏ در پی مرگ پادشاه‌شان به دنبال فرمان‌روای‏ تازه‏ای هستند. رسم آن بوده که آن‌ها به صحرا می‏‌رفتند و اولین‏ کسی را که به او می‏‌رسیدند، برای پادشاهی سرزمین خود برمی‏‌گزیدند. به این‏‌گونه، همای به پادشاهی خاورزمین‏ می‏‌رسد و بهزاد هم وزیر و مشاور او می‏‌شود. در میان راه، با کاروانی روبه‏‌رو می‏‌شود و با بازرگان پیری به نام «سعدان» آشنا می‏‌شود که نژاد ایرانی‏ دارد و در چین در خدمت دختر فغور چین است. همای خود را غریبی از اقصای شام معرفی می‏‌کند که کاروان او به غارت رفته‏ است. سعدان،به او می‌‏گوید که در این نزدیکی‌ها، دژی است‏ به نام«زرینه دژ» و جادوگری به نام «زند» در آن‌جا زندگی می‏‌کند که خواهر دختر خاقان چین دربند اوست. همای به«زرینه دژ» حمله می‏برد و زند جادوگر را می‏‌کشد و دختر خاقان چین را از بند جادوگر نجات می‏‌دهد. دختر به پاس کار همای قول‏ می‏‌دهد او را به همایون برساند. پری‏زاد، همای و سعدان بازرگان را به چین می‌‏آورد و آن‌چه‏ را که اتفاق افتاده برای خواهرش، همایون، شرح می‏دهد و به‏ توصیف شجاعت، زیبایی و مردانگی همای می‏‌پردازد. همای به بارگاه فغفور چین راه می‏‌یابد و سعدان پیر، او را به شایستگی به خاقان چین معرفی می‏‌کند. فردای آن روز، همایون با پری‏زاده به کاخ می‏‌روند و آن‌جاست که همایون، همای را می‏‌بیند و دل‌باخته‌‏اش می‏‌شود.

همای چنان از عشق همایون بی‌تاب شده بود که با «بهزاد»، دوست هم‌زادش، به سوی چین رفت

روز بعد، همای به بارگاه فغفور چین می‌‏رود و از همایون‏ خواستگاری می‌‏کند. فغفور چین به او پاسخ رد می‏‌دهد. همای‏ ناکام از فرستادهی‌ فغفور چین نشانی همایون را می‏‌خواهد و او به‏ همای می‏‌گوید:«همایون در قصری نقره فام به سر می‌‏برد و به مدت دو هفته در آن‌جاست». همای به آن‌جا می‏‌رود و با همایون دیدار می‏‌کند. گفت‏‌وگوی آن دو به ترتیبی ادامه پیدا می‏‌کند که‏ هریک از عشق و دل‌دادگی و جان‌بازی خود سخن می‏‌گویند و شاعر قصه‏‌پرداز، خواجوی کرمانی، با وصفی دل‌نشین و ادبی، به تصویر اعترافات دو دل‌داده می‌‏پردازد و در آخر، همایون به همای می‏‌گوید که بیش از این، طراری و ناراستی نشان ندهد و این‏‌گونه از عشق و دل خود سخن‏ نگوید، زیرا با گفتن این سخن‌های دروغین، فریب نمی‏‌خورد.

همای پریشان و آشفته‌حال از قصر همایون بیرون می‏‌آید و از سویی، همایون از رفتار و گفتار خود با همای، پشیمان شده‏ به دنبال او روان می‏‌شود. از قضا به چمن‌زاری می‏‌رسد که در آن‏ اسب همای در حال چریدن است. همای آن‌قدر در غم خود غرق شده که نمی‌‏تواند دختری را که روبه‌‏رویش ایستاده‏ باز شناسد و در این قسمت از قصه، طی مناظره‏ای میان همایون‏ و همای میزان عشق و علاقه آن دو به یک‌دیگر، آشکار می‏‌شود. همای از گفتار همایون خمشگین می‏‌شود و گفت‏‌وگوهای آن‌ها به تندی و تشنج می‏‌رسند و سرانجام، میان آن دو جنگ‏ در می‏‌گیرد. در این رویارویی، همای، همایون را از اسب به‏ زمین می‏‌افکند و وقتی می‏‌خواهد سرش را از تن جدا کند، همایون کلاه‌خود خود را از سر برمی‏‌گیرد و به همای می‏‌گوید که او همایون، دختر فغفور چین است. به شنیدن نام او، همای‏ از هوش می‏‌رود و پس از آن‌که به هوش می‌‏آید، دو دل‌داده از غم و عشق خود سخن می‏‌گویند.

در ادامه همای همایون را با شکوه و عظمت فراوان،درحالی‏‌که‏ سپاه خاوران او را بدرقه می‏‌کند، به شهر چین می‏‌برد و با استقبال خاقان چین و بزرگان کشوری و لشکری روبه‏‌رو می‏‌شود. فردای آن روز، تیری به سوی او پرتاب می‏‌شود که وی جان‏ سالم به درمی‏‌برد. از سویی، فغفور چین، همایون را در سردابی پنهان می‏‌کند و در میان مردم شایع می‏‌کند که او مرده است. همای با دیدن‏ مراسم سوگ‌واری، دیوانه شده، سر به صحرا می‏‌گذارد و از نظرها دور می‏‌شود. بهزاد از زندانی شدن همایون در سرداب و حال و روزگار همای باخبر می‏‌شود و به جست‏وجوی او راهی می‏‌شود و او را در دامنه‌ی کوهستانی می‏‌یابد و راز را فاش می‏‌کند. همای هم‌راه با یارانش همایون را از سرداب بیرون می‌‏آورد و وقتی خبر ربوده شدن همایون به خاقان چین می‏‌رسد، بسیار خشم‌گین شده، به مقابله با آن‌ها برمی‏‌خیزد. همای و سپاهیان‏ خاور بر فغفور چین می‏‌شورند و میان دو سپاه، جنگ درمی‌‏گیرد و خاقان چین کشته می‏‌شود و همای به جای او، فرمان‌روای‏ سرزمین توران می‏‌شود و با همایون ازدواج می‏‌کند. همای راه شام را در پیش می‏‌گیرد و بر تخت منوشنگ شاه‏ جلوس می‏‌کند و به عدل و دادگستری می‏‌پردازد و سرانجام، همه سرزمین‌های روم و شام را تسخیر می‌کند. او صاحب‏ فرزندی می‌‏شود که نام او را «جهانگیر» می‏‌گذارند. جهانگیر، ده‏ ساله است که همایون می‏‌میرد و پس از چندی همای نیز در سوگ و اندوه همایون از این دنیا می‏‌رود. جهانگیر بعد از پدر بر تخت فرمان‌روایی می‌‏نشیند و این‏‌گونه، قصه همای و همایون‏ به پایان می‏‌رسد.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,