Saturday, 18 July 2015
27 January 2021
گفت و گوی روز

«اخراج به خاطر ولگردی در خطوط سپید کاغذ»

2010 January 26

اردوان/ رادیو کوچه

فکر می‌کنم بزرگ ترین جرم من ولگردی در خطوط سپید کاغذ بود …

این اولین سخنی است که «صبا واصفی» پژوهش‌گر، فعال حقوق بشر، فعال جنبش زنان و مدرس دانشگاه شهید بهشتی که به تازگی اجازه تدریس از او گرفته شده‌ است، در گفت و گو با رادیو کوچه می گوید.

او  پژوهش‌گر مرکز تحقیقات زبان وادبیات فارسی دانشگاه تربیت مدرس، پژوهش‌گر فرهنگستان ادب فارسی، پژوهش‌گر مرکز گسترش اندیشه‌های مولانا، ویراستار چندین انتشارات است و هم‌کاری با چند رسانه و نشریه را در کارنامه خود دارد.

وی هم‌چنین مقاله‌هایی  پیرامون اعدام، خشونت علیه زنان در جامعه داشته است.

گفت‌و‌گوی امروز اردوان روزبه با این مدرس دانشگاه شهید بهشتی است:

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

مطلع شدیم از دانشگاه اخراج شدید و حق تدریس از شما گرفته شده است. شما در دانشگاه شهید بهشتی مدرس بودید. چه رشته‌ای تدریس می‌کردید و علت این‌که اجازه‌ی تدریس از شما گرفته شده چیست؟

در رشته‌ی ادبیات فارسی، نقدادبی، سبک‌شناسی و فارسی عمومی را در دانشکده‌های مختلف درس می‌دادم. از سال 1385 با کمک دکتر «قیصرامین‌پور» و «زیبا اشراقی» وارد دانشگاه شهید بهشتی شدم و تا این ترم هم قرار بود در این‌جا تدریس داشته باشم و حتا برنامه ترم آینده را هم به من داده بودند. علی‌رغم آن، در 30 دی ماه با من تماس گرفتند و ابلاغ کردند که اجازه تدریس در این دانشگاه را ندارم. قبل از این تقریبن چهار بار تذکر دریافت کرده بودم و اخطار شده بود که چرا از متون ادبی تحلیل‌های سیاسی می‌کنم. پاسخ دادم که من نمی‌توانم در برابر متون کهنه‌ای که برای انسان معاصر پرسش‌برانگیز و عبارت‌های توهین‌آمیز و خشونت‌های پنهان است، سکوت کنم. بی‌تامل و طوطی‌وار تکرارکننده چیزهایی باشم که در باور من نیست و آن‌ها را قبول ندارم. فکرش را بکنید وقتی معلمی تاریخ بیهقی درس می‌دهد، به قصه‌ی بردار کردن حسنک وزیر می‌رسد به این عبارت:«حسنک  وزیر قریب هفت سال بر دار بماند، چنان‌که کس ندانست که سرش کجاست و تن کجاست. و مادر حسنک زنی بود سخت جگرآور. چون بشنید جزعی نکرد بلکه بگریست به‌درد، چنان‌که حاضران از درد وی خون گریستند. پس گفت: «بزرگا مردا که این پسرم بود! که پادشاهی چون محمود این جهان بدو داد و پادشاهی چون مسعود آن جهان.»  تصور کنید چه احساسی پیدا می‌کنید و در مقابل چنین عبارت‌هایی چه می‌توان گفت؟ یا در شعر روح سیه پوش قبیله اخوان، در برابر این پرسش ژرف شاعر، من معلم چه می‌توانم بگویم که ترجمان حال شاعر باشد؟ «قاصد روزان ابری، داروک کی می‌رسد باران؟» یا در برابر نگاه انسانی سهراب که می‌گوید:

روی پل دخترکی بی‌پاست، دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت، هرچه دشنام از لب‌ها خواهم برچید، هرچه دیوار از جا خواهم بر کند، من گره خواهم زد چشمان را با خورشید، دل‌ها را با عشق …

با تکرار این عبارت‌ها همواره احساسی به من دست می‌دهد که به هر انسان صلح‌گرایی می‌تواند دست بدهد. به یاد ندارم هیچ حرفی زده باشم که دلالت بر نفی یا انکار موجودیت یا هویت انسانی هر انسانی باشد. متاسفم وقتی شرایطی مهیا می‌شود که از هر کلامی تعبیر خاصی می‌کنند و همین می‌شود که دانش‌جوی من در بین درس بدون این‌که به جنبه‌های ادبی و زیبا‌شناسی مطلبی فکر کند، بدون مقدمه سوال می‌پرسد که: «استاد! فریدون مشیری هم مانند شاملو شاعری سیاسی و از خدا بی‌‌خبر بود؟» تمام احساس شاعرانه و ادیبانه یک معلم فرو می‌ریزد و متاثر می‌شود از این‌که یک دانش‌جو به جای این‌که رشد تند و تکامل پیدا کند و افق‌های دیگری را ببیند، درگیر چه مسایل و معضلاتی است!

روسای دانشگاه با چه عناوینی شما را اخراج کردند؟ شما متهم به چه تخلفی در کلاس هستید؟

من تصور می‌کنم بزرگ‌ترین جرم من ولگردی در خطوط سپید کاغذ، مقاله‌ها و نوع نگرش من است. پیش از این تصور می‌کردم به‌ خاطر جنسیتم دچار یک‌سری محرومیت‌ها هستم ولی امروز به‌صورت قاطع می‌گویم که من نه به خاطر زن بودنم بلکه به خاطر نوع  جهان‌بینی و نگرشم است که از مسلم‌ترین حقوق شهروندیم محروم هستم. واضح‌ترین چیزی که تکرار می‌کردند این بود که از متونی که تدریس می‌کنم، تحلیل‌ها و تفسیرهای سیاسی دارم. من فکر می‌کنم که ادبیات بازخوانی تاریخی است که زن‌ها در آن هویت انسانی ندارند و رسالت من معلم در نمایش همین فقدان‌ها است. من بر این باورم که آگاهی از باورهای سنتی و واپس‌گرا، جوان امروز را بر این می‌دارد که خودش را آگاهانه و روش‌مند از قیمومیت هر چیزی که موجودیت انسانی آن را زیر سوال می‌برد، رهایی دهد. در متونی که زن حریر روی سمن بوی نار پستان، بجز بوس و کنار و روسپیگری و عیال و وبال بودن هویت انسانی ندارد، بر من معلم واجب است که به یک دید انتقادی به این موضوعات بپردازم. من فکر می‌کنم که ادبیات خادم دانش‌های جامعه‌شناسی و انسان‌شناسی است. ادبیات این قابلیت را دارد که ارزش‌های انسانی مثل عشق، عدالت و برادری را در شکل‌های جاودانه به تصویر بکشد. ادبیات تصویر جامعه است. نتیجه‌ی سکوت در‌برابر بیت‌هایی است مثل:

زن نو کن ای خواجه هر نو بهار                     که تقویم پاری نیاید به کار

همین است که جامعه تعدد زوجات را برای مردان مفید و طبیعی می‌شمرد و برایش جواز صادر می‌کند.

آیا دانش‌جویان شما نسبت به حکمی که برای‌تان صادر شده است و عدم حضورتان در دانشگاه اعتراض نکردند؟

همیشه طیف‌های مختلفی در جامعه حضور دارند. طیف‌هایی که یا همه چیز را انکار می‌کنند و یا آن‌هایی که  همه چیز را تایید می‌کنند. طبیعی است که آدم دوستانی دارد و دشمنانی که انکارش کنند. تماس‌ها و ایمیل‌های بسیار زیادی از خیلی از دانش‌جویان دانشکده‌های مختلف داشتم. زیرا من دانشگاه‌های آزاد، پیام‌نور وعلمی-کاربردی هم تدریس می‌کردم. می‌خواهم روزی به این نزدیکی فرصتی پیش بیاید تا به نگار که به نوعی گزارش‌گر کلاس من بود و همه آن‌هایی که دست به دست هم دادند تا من را از آن‌چه که بدان عشق می‌ورزیدم دور و محروم کنند، بگویم بی‌دریغ آن‌ها را هم دوست دارم اگرچه که ریسمان عشق و امید من را پاره کردند.

در این روزها شعر دکتر «علی‌جعفری»، شاعر فیلسوف، پیوسته در پستوی ذهنم تکرار می‌شود: «دوباره چلچله‌ها به طاق مهتابی به آن‌چنان ترنم عاشقانه خواهد خواند که باغ پر بنفشه خواهد شد. تو غم مخور که بهار با تو خواهد ماند.»

آیا دانشگاه معتقد است که هیچ راه بازگشتی برای شما وجود ندارد؟ و تنها شما هستید که اجازه‌ی تدریس از او منع شده و یا کسانی هم در دانشگاه شهید بهشتی هستند که این اتفاق برایشان افتاده است؟

من از دیگر استادان دانشگاه شهید بهشتی خبر موثقی ندارم. ولی می‌دانم که افراد دیگری هم بودند که در ترم پیش به خواسته‌ی خودشان آن‌جا را ترک کردند. اما در مورد راه بازگشت، من هیچ اصراری ندارم. زیرا فکر می‌کنم سال‌ها تلاش من برای رشته و شغلی است که به آن عشق می‌ورزیدم. من رشته‌ی حقوق قبول شدم و علی‌رغم میل باطنی خانواده‌ام، به خاطر علاقه شخصی خودم ادبیات خواندم. من کارم را دوست داشتم، دارم و خواهم داشت. همواره معلم بودم، هستم و تا آخر عمر خودم را یک معلم بسیار ساده برای بچه‌های سرزمینم می‌دانم. آن‌چه در توانم بود را انجام دادم و دلیل بیشتری از آن‌ها نمی‌خواهم. من همواره تلاش کردم در کنار دانش‌جویانم باشم نه در مقابل آن‌ها. همواره کوشیده‌ام با دانش‌جویانم دوستی کنم نه امپراطوری. کلاسم را به فضایی تبدیل کنم که بچه‌ها در آن احساس آرامش داشته باشند. همان چیزی که در بسیاری از کلاس‌های دانشکده خودم آن را نداشتم. به یاد دارم یکی از مسلم‌ترین استادان ادبیات، دکتر محمود عابدی همواره با حالت طبقه‌بندی شده به بچه‌ها نگاه می‌کرد و من فکر می‌کردم امپراطوری است که بر مسندش نشسته و حکم‌فرمایی می‌کند. دخترها را به حساب نمی‌آورد. علی‌رغم این‌که دو پسر و شش دختر در کلاس داشتیم وقتی پسرها در کلاس نمی‌آمدند دکتر عابدی مطرح می‌کرد که «البته حضور آقایان مغتنم است.» ساعت‌ها صبر می‌کرد تا آن‌ها بیایند و تاخیرشان را حساب نمی‌کرد. این‌ها چیزهایی بود که در پستوی ذهنم آزارم می‌داد و سعی می‌کردم نداشته‌های خودم را برای دیگران به داشته تبدیل کنم. نمی‌دانم که چقدر موفق بودر اما امروز که با خودم مرور و تکرار می‌کنم احساس آرامش دارم چون  تمام تلاشم را کردم که در کنار دانش‌جویانم باشم نه در مقابل آن‌ها.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , 

۱ Comment


  1. arash
    1

    درود بر زنان ایرانی که مظاهر شرف و شعورند