شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
26 August 2016
سنت‌های زمستانی

«زمستان و دست‌های جادوگر مادر»

۱۳۹۱ دی ۲۶

شهرزاد / رادیو کوچه  

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

صدای پیچش باد در کوچه‌ها؛ در آن دور دست‌ها صدای زوزه گرگ. پدر خانه نیست، پدر مدت‌هاست خانه نیست. گیوه‌هایش در کنار چارچوب جلوی در اتاق، یک هفته‌ای است که برداشته شده. آن گیوه‌ها و لباس‌هایش تا همین یک هفته پیش هم در گوشه و کنار خانه دیده می‌شد. ولی یک روز که من و برادر کوچک‌ام به خانه عمه رفته بودیم موقع بازگشت دیگر آن‌ها را هم ندیدیم.

من و برادرم شگفت‌زده‌ گاه به آن اشکال زیبا و جادویی و‌ گاه به آن دست‌های جادویی که هنرمندانه، ترس سرما و زوزه گرگ و جای خای پدر را پر کرده می‌نگریم

درست دو هفته پیش بود که از خانه رفت بعد از چند ساعت بر روی دست‌ها و فریاد مردم به خانه آورده شد. لباس‌هایش‌‌ همان لباس‌های همیشگی بود.‌‌ همان پیراهن سفید و‌‌ همان دبیت و‌‌ همان گیوه. کلاه و کفشش در دست دایی بود که به ستون کنار دالان ورودی در خانه تکیه زده بود و به یک نقطه که نمی‌دانم کجا بود خیره شده بود.

همه چیز نشان از این داشت که این‌‌ همان پدر است ولی چرا با پای خودش به خانه نیامد؟ گفتند و شنیدم که گفتند قلبش از کار ایستاده. به همین راحتی.

20130115_sonathaye zemestani_shahrzad_radio koocheh1

در فاصله چشم بر هم ‌زدنی او را بردند و بعد فهمیدم که از این به‌بعد، نشان پدر برای من باید‌‌ همان تکه خاک گوشه قبرستان باشد که آشنا نبود. لااقل نه به اندازه خودش، دست‌هایش و مهرش. هفته اول خیلی‌ها هوای‌مان را داشتند و تنها نبودیم. یا خانه فامیل بودیم یا آن‌ها پیش ما بودند و همیشه قابلمه غذایشان هم همراه‌شان بود. از زمزمه‌‌های‌شان می‌شنیدم که چون من و برادرم بچه یتیم هستیم نباید از خانه ما چیزی بخورند و برای همین غذای‌شان را با خودشان می‌آورند.

گمان می‌کنم بچه یتیم بودن چیز بدی باشد. که همه از خوردن نان‌مان پرهیز می‌کنند. چند روزی است رفت و آمد‌ها کم‌تر شده و تنهایی به جان‌مان افتاده. برادر کوچک‌ام خیلی بهانه پدر را می‌گیرد. شب‌ها گریه‌اش امان‌مان را بریده. مادر حال و روز درستی ندارد و من وظیفه آرام کردنش را دارم. اما هر چه می‌کنم آرام نمی‌گیرد. از بازی با لامپاهای رنگی گرفته تا تیله و ضربه زدن با قاشق به بشقاب‌ها، همه را امتحان کردم ولی او همچنان فریاد می‌زند و مادر بی‌قرار‌تر می‌شود.

گمان می‌کنم بچه یتیم بودن چیز بدی باشد. که همه از خوردن نان‌مان پرهیز می‌کنند. چند روزی است رفت و آمد‌ها کم‌تر شده و تنهایی به جان‌مان افتاده.

صدای باد شدید‌تر شده و ناله سگی در نزدیکی دیوار خانه بیش‌تر و بیش‌تر بر اضطراب‌مان می‌افزاید. گاهی گریه‌هایش مثل ناله می‌شود و دوباره اوج می‌گیرد. شام که حاضر می‌شود باز هم بچه چیزی نمی‌خورد و تمام وقت صدای ناله‌هایش و‌ گاه جیغ‌هایش در بین لقمه‌هایی که من و مادر به زور آب فرو می‌بریم به گوش می‌رسد. دیگر بریده و خسته‌ام ولی بچه ساکت نمی‌شود. ناگهان گریه‌اش تبدیل به یک ناله می‌شود و انگار نفسش در حال بریدن است. من و مادر هر دو به سمت او هجوم می‌بریم و سعی داریم آرامش کنیم بلاخره کمی نفسش عادی می‌شود ولی باز ناله‌اش آغاز می‌شود.

ناگهان مادر جانی تازه می‌گیرد. بلند می‌شود و می‌گوید بچه‌ها بنشینید کنار کرسی می‌خواهم کاری بکنم که تا بحال ندیده‌اید. من برادرم را کنار خودم می‌گذارم و به مادر زل می‌زنم.

انگار مادر جان گرفته و‌‌ همان مادر سابق شده. به سمت تاقچه می‌رود و چراغ را می‌آورد و شروع به تنظیم کردن فتیله چراغ می‌کند. بعد خودش را نقطه خاصی از اتاق نزدیک چراغ قرار می‌دهد و می‌گوید دیوار روبرو را نگاه کنید.

20130115_sonathaye zemestani_shahrzad_radio koocheh2

من و برادرم که از رفتار مادر حیرت کرده و ساکت شده به دیوار زل می‌زنیم. ناگهان اشکال عجیب و غریبی روی دیوار شکل می‌گیرد.

ناگهان مادر جانی تازه می‌گیرد. بلند می‌شود و می‌گوید بچه‌ها بنشینید کنار کرسی می‌خواهم کاری بکنم که تا بحال ندیده‌اید

مادر: این مرد رو با الاغش ببینید. اگه گفتین کیه؟ و من شروع به حدس زدن می‌کنم.

مادر: این چه پرنده‌ای‌ه، اگه گفتین؟ شونه‌ی روی سرشو ببینید.

او با دست‌هایش هر لحظه شکلی را می‌سازد که سایه‌ی آن بر دیوار، مانند نمایش مردمان و حیوانات روستا برای ماست. هر چیزی را اراده می‌کنیم می‌سازد و گاه صدایش را هم تقلید می‌کند و خودش هم با ما می‌خندد.

اشکال، پشت سر هم روی دیوار می‌آیند و می‌روند و من و برادرم شگفت‌زده‌ گاه به آن اشکال زیبا و جادویی و‌ گاه به آن دست‌های جادویی که هنرمندانه، ترس سرما و زوزه گرگ و جای خای پدر را پر کرده می‌نگریم.

بایگانی کوچه:

برنامه‌های پیشین «سنت‌های زمستانی» را این‌جا بخوانید و بشنوید

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , 

۱ Comment


  1. دربدر
    1

    روی تخت بیمارستان بخش روان درمانی روبروی من نشسته بود
    لباس گشاد صورتی رنگ باخته نمی توانست از جذابیت چهره نوجوانی اش کم کند
    دیوانه نبود
    فرزند پدرو مادری که نه، فرزند مردوزنی بود
    ازبچگی به اجبارپدر دزدی میکرد
    پعدازچندی زن ومردازهم جداشدند
    زن با مرددیگری ازدواج کرد
    اوماندو یک خانه پر ازشک وناپدری
    تازه شکوفاشده بود
    دلش هوای تازه می خواست
    فرارکرد
    امابه کجا
    گفتند دیوانه است
    وقتی ازشکنجه” مرد” با سوزن به کف پایش میگفت
    وقتی از سخت گیری” زن” می گفت
    وقتی ازدرک نشدن میگفت
    عاقل بود