شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
31 August 2016
دایره­ی شکسته

«سهم من؛ دل‌شوره»

۱۳۹۱ اسفند ۱۲

مهشب­تاجیک/رادیو کوچه

حوصله­م به شدت سر رفته‌بود، نمی­دونستم چیکار کنم. صد دفعه در یخچالو باز کرده بودم که چیزی بهش اضافه نشده بود و صد دفعه هم کانال‌های تلویزیون جابه­جا کرده بودم که از باز کردن در یخچال خسته کننده­تر بود. وقتی هیچ­کاری برای انجام دادن نداشتم که کم هم پیش نمی‌اومد چون من یک آدم تنه­لش بودم به زعم بقیه دچار اضطراب می­شدم. اضطرابی که با یک دل‌شوره­ی کوچیک شروع می­شد و اون‌قدر نمی­تونستم کنترلش کنم که گاهی تبدیل به اسهال و استفراغ می­شد. باید یک کاری می­کردم تا این خوره دوباره نیفتاده به جونم. لباس‌هامو سریع پوشیدم. توی آینه به خودم نگاه کردم. چیز آشنایی نمی‌دیدم اما غریبه هم نبودم. می­دونستم از اون روزاست که هیچ‌کس متوجه من نمی­شه، پس مشکلی نبود که چی بپوشم یا چی‌کار کنم یا چه شکلی برم بیرون…دیدین یک روزایی اصلن دیده نمی‌شین؟ برای من کم البته پیش نمیاد. مخصوصن توی روزهای اخیر.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

از در خونه زدم بیرون. اول فکر کردم به یکی از دوستام زنگ بزنم باهاش برم یک جایی، بعد دیدم حوصله ندارم فکم را برای ادای یک کلمه از هم باز کنم و زبونم برای یک سلام ساده هم نمی­چرخه. روز مزخرفی بود. دل‌شوره­ام داشت بیش‌تر می­شد. باید راه می­رفتم. همین‌طور از کنار آدم­ها می­گذشتم و پیش خودم فکر می­کردم چند نفرشون دارند از دل‌شوره می‌میرن؟ چند نفر وقتی دل‌شوره می­گیرن توشون یک اتفاقی می­افته که احساس کنند همین الان باید یک جوبی، جایی گیر بیارن و بالا بیارن؟ بدبختم دیگه همیشه دلم می­خواد یک عده آدم هم باشن که در همان لحظات مثل من باشن. حالا آدمی مثل من که گرفتار نیست و فقط دچار مالیخولیاست دل‌شوره­­های بی­پایان می­گیره اما اون عده­ای از آدم­ها که مشکلی، دردی، رنجی واقعی دارن خب دل‌شوره­های واقعی­تری می­گیرن اما برای من مهم نبود فقط می­خواستم در همین لحظات عده­ای هم باشن که من از کنارشون رد بشم و مثل وقتی که آدم بوی عطر خودشو روی تن دیگری حس می­کنه مثل من دل‌شوره­های آزار دهنده داشته باشن.

20130302- dayereye shekaste- Tajik- sahme man delshooreh.koocheh

همین‌طور سر از تاکسی و مترو درمیاوردم و سوار و پیاده می­شدم و به آدم­ها زل می­زدم که ببینم حال کدومشون مثل من خوب نیست و له و خراب هی پیاده و سوار می­شن. یکهو یک لحظه یک فکری به سرم زد. نگاه کردم دیدم کارت عابر بانکم را همراهم آوردم. پیش خودم فکر کردم بروم یک روسری درست و حسابی بخرم، یکخوردم خودم را درست کنم توی توالت یکی از این ایستگاه­های مترو و بعد با یکی دیت بذارم. می­شناختم دو سه نفری را که بتونم امروز بخواهم بیان سر یک قرار با من…می­آمدن، حداقل از دو نفرشون مطمئن بودم. تازه خونه­ی خاله­ام هم نزدیک بود می­تونستم برم پیش دخترخاله­م و خودمو روبه‌راه کنم. دیت پروسه­ی خوبیه…باعث کاهش اضطراب می­شه. یک کم حرف، یک کم شوخی، یک چیزی می­خوری و بعد هم یک چیزی که بهش فکر کنی، یا به ادامه دادنش یا به بهم زدنش. خودش خوبه…دل‌شوره­م  هم کم می­شه. شاید هم اصلن آدم زندگیم را پیدا کردم که کلن حالم خوب بشه. مترو یک ایستگاه رفت جلوتر. باید زودتر تصمیم می­گرفتم ایستگاه بعدی خونه­ی خالم بود یا باید می­رفتم دنبال روسری و عطر هم جورشون می­کردم. نمی­دونستم چی‌کار کنم دل‌شوره­ام داشت بدتر می­شد. یک لحظه فکر کردم چقدر حوصله ندارم به خاله­ام سلام کنم و هی به سوال­های دخترخالم جواب بدم. فایده‌ای نداشت. دیت هم به درد نمی­خورد، حوصله­ی حرف زدن نداشتم. فکم قفل شده بود. دیت و بی‌خیال شدم. ایستگاه خونه­ی خالم رد شد و دل‌شوره­ام بیشتر شد.

پیاده شدم و راه افتادم همین‌طور راه می­رفتم که بهتر شم که هیچ بهتر شدنیم در کار نبود. یکهو نمی‌دونم چطور شد که سر از قبرستون درآوردم. وقتی متوجه شدم داخل قبرستونم که پامو می­ذاشتم به روی پستی و بلندی، بعد که زیر پامو نگاه کردم دیدم داخل قبرستونم. خوشم اومد. حس خوبی بهم دست داد. از دل‌شوره­م کمی کم شد، از این­که می­دونستم این‌جا دیگه کسی هیچ دل‌شوره­ای ندارد، دیگه نه نگرانی اتفاقی بیفته، نه نگرانی حال کسی بد یا خوب شه یا بیفته بمیره، چون طرف افتاده مرده و دیگه تموم شده. تموم شدن گاهی وقتها دل‌شوره­ها را به کل از بین می­برد. همیشه ناتمامی است که هنوز خط و ربط دلشوره را دنبال می­کنه. من هر وقت به قبرستون می­یام فیلسوف می­شم. همین‌طوری چریدنم می­گیره در خط فلسفه. روی قبرها راه می­رفتم. بعضی­هاشون قشنگ بود، بعضی­هاشون فاخر، بعضی­ها ساده، سنگ قبرها رو می­گم. تعدادیشون تا تونسته بودند عمر کرده بودند و عده­ای هم نه، مردمو می­گم…زود جمع و جور کرده بودن و رفته بودن. یعنی موقع رفتن هم کسی دل‌شوره می­گیره؟

همین‌طور داشتم روی قبرها راه می­رفتم و نگاه می­کردم. کاش «ام پی‌تری» توی گوشم بود، این‌جور موقع­ها موسیقی حال می­ده و حس خوبی به آدم می­ده. درختان قبرستون همیشه قشنگ‌تر از درختای بقیه­ی جاهای شهر هستند، نمی­دانم لابد فکر می­کنند تمام تلاششون بکنن برای زنده موندن در یک جای بدون زندگی

همین‌طور داشتم روی قبرها راه می­رفتم و نگاه می­کردم. کاش «ام پی‌تری» توی گوشم بود، این‌جور موقع­ها موسیقی حال می­ده و حس خوبی به آدم می­ده. درختان قبرستون همیشه قشنگ‌تر از درختای بقیه­ی جاهای شهر هستند، نمی­دانم لابد فکر می­کنند تمام تلاششون بکنن برای زنده موندن در یک جای بدون زندگی…همین‌طور که داشتم روی قبرها رو می­خوندم خشکم زد، آب دهنم خشک شد و دل‌شوره­ام صد برابر شد. نشستم سنگ قبر سیاهی بود که با طلایی تمام مشخصات من روش حک شده بود. چند بار چند خط را از اول تا به آخر خوندم. چرا خودم بودم. این شعر مزخرف دستمالی شده­ی روی قبر هم خودم گفته بودم. من بودم. کی مردم؟ من کی مرده بودم؟ چرا پس هنوز این‌جا بودم؟ چرا کسی بهم چیزی نگفته بود؟

بلند شدم راه افتادم هنوز دل‌شوره داشتم اما دیگه حالت تهوع نداشتم. از روی پستی و بلندی­های قبرها می­گذشتم. پس من این چند وقت با کیا حرف می­زدم؟ پدر و مادر هم یادم می­یاد چندوقت ندیده بودمشون. عجیب بود مگه می­شه بمیری و متوجه نشی؟ پس چرا هی دل‌شوره می­گیرم؟ من بودم دیگه، مطمئنم که مرده بودم. اون شعر زشت مال خودم بود. زندگی من همیشه لوس بود. همیشه. حتا یک خاطره­ی جذاب هم نداشتم که تعریف کنم. حالا مردنم هم لوس بود. باید پاشم راه بیفتم بیام قبرستون و یکهو بفهمم ای بابا مردم. اَه…

سوار مترو شدم. آدم­ها به من نگاه نمی­کردند. خب خدا را شکر بی‌خودی اعتماد به نفسمو از دست داده بودم. من مرده بودم که کسی به من توجهی نمی­کرد. چند بار سعی کردم دستم را از لای آدم­ها رد کنم نتونستم. هیچ­کار ویژه­ای نمی­تونستم بکنم. مردنم هم مزخرف بود. نمی­تونستم از بین آدم­ها رد شوم یا دنبالشون با سرعت نور راه بیفتم. برم به زندگی­های خصوصی­شون و هر کاری که دلم می­خواد و همه را به چشم تماشا ببلعم. رفتم بلیط بخرم پول دادم به دختر بلیط فروش. سرش رو بالا کرد و به من لبخند زد. من را دید. چشمای خوش‌رنگی داشت. باز دو مرتبه دل‌شوره گرفتم. منو می­دید؟ اومدم بالا به یکی زنگ بزنم تا ببینم بالاخره تکلیفم چیه؟ به مادر زنگ زدم. گوشی­ش خاموش بود، پدرم، برادرم، دوستام همه خاموش کرده بودند. یک کم نشستم. دوباره از پله­های مترو اومدم پایین. برم از دخترک بلیط فروش بپرسم من مردم یا نه…کاش اگر مردم این دل‌شوره دست از سرم برداره. به همین راضی­ام از سهم مردنم به خدا…

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,