شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
25 August 2016
قصه‌های‌جزیره

«داستان‌ نشر»

۱۳۹۱ اسفند ۱۳

هادی خوجینیان/ رادیو کوچه

براساس «یادداشت‌های یک پیرمرد هرزه» نوشته‌ی «چالرز بوکوفسکی»

برگردان: «طاهر جام بر سنگ»

نویسند‌ه‌ی‌‌زیر‌زمینی بودن در همه‌ی‌عمر باعث آشنایی‌ام با چند ویراستار عجیب شده بود. اما «اچ آر ملوچ» و زنش «هانی‌ساکل» از همه‌ی اونا عجیب‌تر بودند. ملوچ، معتمد محلی سابق و هم‌چنین دزد سابق الماس، ویراستار مجله‌ی «دمایس» بود.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

 برایش شعر فرستادم و پشت‌بندش نامه‌نگاری شروع شد. مدعی بود که شعرهام باعث شده تا شعر بقیه از چشمش بیفتند. در جوابش نوشتم که این شعر‌ها در خود من هم همین تاثیر را داشتند. اچ. آر. حرف گردآوری شعر‌ها و کتاب کردن اونا را پیش کشید و من هم قبول کردم. گفتم: «باشه، برو بریم.» جواب داد: «که می‌تونه یک حق تالیف فقیرانه‌ای هم بده.» جواب دادم: «خوبه، اصلن حق تالیفو بی‌خیال، در هر صورت جیب من از کون ملا پاک‌تره». جواب داد: «که صبر کن ببینم، بیشتر نویسنده‌هایی که تا حالا دیدم، تمام عیار کله‌خر بودند و موجوداتی وحشت‌ناک.» برایش نوشتم: «حق با شماست. من هم کله‌خر تمام عیارم و موجودی وحشتناک». جواب داد: «بسیار خوب، با هانی‌ساکل می‌آییم «لس آنجلس» که بهت سری بزنیم.»

2013-03-03HadiKhojinianIslandstories80.koocheh

یک هفته و نیم بعد، تلفن زنگ زد. تازه از «نیو اورلئان »رسیده بودند به شهر و در خیابان سوم در یک هتل پر از لگوری، دائم‌‌الخمر، جیب‌بر، مردان درجه‌ی‌دو ، ظرف‌شور، دزد، آدم‌کش و جنده‌باز اتاق گرفته بودند.

 ملوچ عاشق زندگی سطح پایین بود و فکر کنم عاشق فقر هم بود. از نامه‌هایش به این فکر رسیدم که اعتقاد داشت فقر، خلوص می یاره. البته این چیزی‌ست که ثروت‌مندها همیشه می‌خواهند به ما بباورانند، اما خوب این داستان دیگری است.

با ماری سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. اول جایی نگه داشتیم برای خریدن سه بسته شش‌تایی آب‌جو و یک نیمی ویسکی ارزان قیمت. یک مرد کوچک اندام با موهای جو گندمی که حدود هفت «فیت» قدش بود دم در ایستاده بود. لباس فروشنده‌ها به تن داشت با این تفاوت که یک دستمال سفید گل‌دار هم دور گردنش بسته بود. یک کلاه بالا بلند اسپانیائی هم به سر داشت. من و ماری پیاده شدیم. لب‌خند به لب  داشت به سیگارش پک می‌زد.

«چیناسکی هستین؟» گفتم: «بله و این هم ماری زن منه.» جواب داد: «نه جونم. نمی‌شه گفت زن من. ما صاحب اونا نیستیم، فقط برای مدت کمی اونا را قرض می‌گیریم.» گفتم: «بله. به نظرم این‌طوری بهتر است.»

 پشت سر اچ. آر. راه افتادیم و از پله‌ها بالا رفتیم و بعدش از راه‌رویی گذشتیم به رنگ آبی و قرمز که بوی قتل می‌داد.

«تنها هتل شهر بود که سگها و طوطی و هر دوی ما را راه می‌داد.»

گفتم: «به نظر جای خوبی می‌یاد.»

در را باز کرد و وارد شدیم. دو تا سگ داشتند جست و خیز می‌کردند و هانی‌ساکل با طوطی‌ای بر شانه، وسط اتاق ایستاده بود.

طوطی گفت: «توماس ولف بزرگ‌ترین نویسنده‌ی زنده‌ی‌دنیاس.»

گفتم: «طوطیتون اشتباه می‌کنه. ولف مرده.»

اچ. آر. گفت: «طوطی پیریه. خیلی وقته که داریمش.»

«چند وقته که با هانی‌ساکل زندگی می‌کنی؟»

«سی سال.»

«فقط برای یه مدت کوتاه، امانتش  گرفتی؟»

«این‌طور به نظر می‌یاد.»

سگ‌ها می‌دویدند و هانی‌ساکل طوطی بر شانه وسط اتاق ایستاده بود. سبزه بود، شبیه ایتالیایی‌ها یا یونانی‌ها، خیلی لاغر با کیسه‌هایی زیر چشم. چهره‌اش تراژیک بود و مهربان و خطرناک. بیشتر تراژیک.

 ویسکی و آب‌جو را روی میز گذاشتم و همگی دور میز حلقه زدیم. اچ. آر  در آبجو را باز کرد و شروع کرد به پاره کردن باندرول ویسکی.

 لیوان‌های گردگرفته و چند زیرسیگاری روی میز رج شدند. ناگهان از پشت دیوار سمت چپ صدای یک مرد ترکید: «جنده‌ی لگوری، می‌خوام گه‌مو بخوری!»

نشستیم و من برای همه ویسکی ریختم. اچ. آر یک سیگار برگ به من داد. زرورقش را باز کردم، یک تکه از ته‌شو کندم و روشنش کردم.

اچ. آر. پرسید: «نظرت درباره‌ی ادبیات مدرن چیه؟»

«توجهی ندارم بهش.»

اچ. آر چشماشو تنگ کرد و پوزخندی زد. «ها، همین‌طور  هم فکر می‌کردم.» گفتم: «ببین، چرا این کلاتو ور نمی‌داری که ببینم با کی طرفم؟ شاید یک دزد اسب باشی.»

با یک حرکت نمایشی کلاهش را برداشت و گفت: «نه. اما بهترین دزد الماس در ایالت «اوهایو» بودم.»

«راس می‌گی؟»

«آره.»

دخترها همین‌طور می‌نوشیدند. هانی‌ساکل گفت: «من عاشق سگم هستم.» و بعد از من پرسید: «سگ دوس داری؟»

«نمیدونم دوسشون دارم یا نه.»

ماری گفت: «اون فقط خودشو دوس داره.»

گفتم: «ماری دختر تیزیه.»

اچ.آر گفت: «نوشته‌هاتو دوست دارم. بدون این‌که به خیالات تن بدی، حرف‌های زیادی می‌زنی.»

«نبوغ شاید قدرت بیان حرف‌های عمیق باشد با زبانی ساده.»

اچ. آر گفت: «چی؟»

حکمم را تکرار کردم و برای همه ویسکی ریختم.

اچ. آر گفت: «اینو باید یادداشت کنم.» بعد قلمی از جیب در آورد و جمله را بر بالای صفحه کاغذ قهوه‌ای رنگی که روی میز بود، نوشت.

طوطی از شانه‌ی هانی‌ساکل پایین پرید، طول میز را طی کرد و پرید روی شانه‌ی چپ من. هانی ساکل گفت: «چه خوشگل.» پرنده گفت: «جیمز توربر بزرگ‌ترین نویسنده‌ی زنده‌ی معاصره.» به پرنده گفتم: «مادر قحبه» درد نافذی بر گوش چپم حس کردم. پرنده گوشم را درید. همه‌ی ما مخلوقات حساسی هستیم. اچ. آر. آبجوی دیگری باز کرد. و هی نوشیدیم.

بعد از ظهر به عصر رسید و عصر به شب. تاریک بود که بیدار شدم. روی فرش وسط اتاق خوابم برده بود. اچ. آر  و هانی‌ساکل توی تخت خوابیده بودند و ماری روی کاناپه. هر سه‌ی آن‌ها خرناس می‌کشیدند. ماری از همه بلندتر. رفتم و پشت میز نشستم. کمی ویسکی باقی مانده بود. برای خودم ریختم و یک آب‌جوی گرم هم خوردم.

طوطی طرف دیگر، بر پشتی صندلی نشسته بود. ناگهان پایین پرید و طول میز را از میان زیرسیگاری و بطری‌های خالی طی کرد و پرید روی شانه‌م. بهش گفتم: «نگو. وقتی اونو می‌گی خیلی اذیت می‌شم.» طوطی گفت: «جنده‌ی لگوری.» از پا بلندش کردم و دوباره روی صندلی گذاشتمش. بعد برگشتم روی فرش و خوابیدم.

صبح اچ. آر ملوچ اعلام کرد «تصمیم دارم یک کتاب شعر ازت چاپ کنم. باید برگردیم خونه و شروع به کار کنیم.»

«منظورت اینه که پی بردی من آدم وحشتناکی نیستم؟»

اچ. آر گفت: «نه اصلن به چنین چیزی پی نبردم. اما تصمیم گرفتم بی‌خیال قضاوتم بشم و در هر صورت کتاب‌تو چاپ کنم.»

«واقعن تو بهترین دزد الماس بودی در ایالت اوهایو؟»

«معلومه.»

«یه زمانی انگار تر و فرز بودی. چه‌طور گیر افتادی؟»

«این‌قدر احمقانه بود که نمی‌خوام درباره‌ش صحبت کنم.»

رفتم پایین و دو بسته‌ی‌شش‌تایی آب‌جو خریدم و برگشتم و با ماری کمک کردیم تا اچ. آر و هانی‌ساکل وسایل‌شان را جمع کنند. سگ‌ها و طوطی قفس‌های مخصوص داشتند. وسایل را از پله‌ها پایین بردیم و در ماشین گذاشتیم. بعد برگشتیم سراغ آب‌جوها. همه‌ی ما حرفه‌ای بودیم. بین ما  هیچ کس این قدر ابله نبود که پیش‌نهاد صبحانه بکند. اچ. آر. گفت: «حالا دیگه میایی پیش ما که باید با هم رو کتاب کار کنیم. تو آدم مادر جنده‌ای هستی با این حال می‌شه باهات بحث کرد. بقیه‌ی شاعرا آدمای افاده‌ای  هستند که فقط بلدند کسخل‌بازی در بیارن.»

هانی‌ساکل گفت: «تو خوبی. سگا دوستت دارن.»

اچ. آر. گفت: «و طوطی.»

زن‌ها در ماشین ماندند و من با اچ. آر برگشتم به اتاق. وقتی کلید انداخت یک پیر‌زن «کی‌می‌نو» به تن بود که موهاشو رنگ قرمز روشنی زده بود در را باز کرد.

اچ. آر. به من گفت: «ماما استافورد ـ و بعد «ماما استافورد! این بزرگ‌ترین شاعر دنیاس.»

ماما پرسید: «راستی؟»

«بچه‌ها چرا نمی‌یایین گلویی تازه کنین؟ انگار تشنه لب هستین.»

هر کدام یک گیلاس شراب سفید گرم انداختیم بالا. خداحافظی کردیم و برگشتیم به اتومبیل.

اچ. آر در ایستگاه قطار بلیط خرید و طوطی و سگ‌ها را تحویل بار داد. بعد برگشت و پیش ما نشست. گفت: «از پرواز متنفرم. وحشت دارم.» رفتم و یک نیمی خریدم و در مدت انتظار دست به دست گرداندیم. بعد مسافران سوار شدند. دور هم روی سکوی ایستگاه ایستاده بودیم که ناگهان هانی‌ساکل لبانش را بر لبان من گذاشت و طولانی بوسید. در انتهای بوسه، زبانش را سریعن در دهان من فرو کرد و بیرون آورد.

وقتی ماری داشت اچ. آر را می‌بوسید یک سیگار برگ روشن کردم. بعد اچ. آر. و هانی‌ساکل سوار قطار شدند.

ماری گفت: «مرد خوبیه.»

گفتم: «عزیزم مثل این که یه تکونی بهش دادی.»

«حسودیت شد؟»

«من همیشه حسودیم می‌شه.»

«ببین اونا کنار پنجره نشستند و دارن به ما لبخند می‌زنن.»

«مضطربم می‌کنن. کاش این قطار لعنتی زودتر راه بیافته.»

عاقبت قطار راه افتاد. برایشان البته دست تکان دادیم، و آن‌ها هم دست تکان دادند. نیش اچ. آ. از خوشحالی باز بود. هانی‌ساکل انگار گریه می‌کرد.

حالتش کاملن تراژیک بود. بعد از نظرمان غیب شدند. تمام شد. کارم در شرف چاپ شدن بود. برگزیده‌ی اشعار. برگشتیم و از ایستگاه قطار شروع به قدم زدن کردیم.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,