شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
26 August 2016
هنر جاودان

«حقیقت پنهان شده»

۱۳۹۱ اسفند ۲۵

سروش طاهری/ رادیو کوچه

«رنه ماگریت»، (Rene Magritte)، نقاش پیش‌کسوت بلژیکی، در جست و جوی «حقیقت» به «سورئالیسم» پناه می‌‌برد و افکار خود را روی پرده‌های نقاشی‌هایش می‌‌پروراند. هم چون شعری که «زبان چشم» را انتخاب کرده باشد.

نقاشی سورئالیست، خصوصیاتی دارد که «واقعیت» را به بازی می‌گیرد. این نگاه قدرت آن را دارد که قوانین یک دنیای واقعی‌ را کنار گذاشته و بی‌ هیچ مرزی تفکر را از واقعیت‌ها استخراج کرده و به نمایش در بیاورد. این واقعیات چیزی جز قوانین نیستند، قوانینی که با اولین نیاز‌های انسان ساخته و تعریف شد. در ابتدا، قوانین از داخل هستی‌ استخراج نشدند، بلکه ابزاری بودند برای قابل درک کردن دنیای پیرامونِ انسان. او با تفکرش استدلال می‌کند و با هوش خود واقعیات را برای خودش تعریف می‌کند. انسانِ پیشرفته، زندانی قوانینی شده است که خودش وضع کرده تا زنده ماندن را برایش کم‌چالش‌تر و آسوده‌تر بنمایاند.

مرزها، باید‌ها و نبایدها، ممکن‌ها و غیرممکن‌ها، همگی‌ زندگی را به سوی‌‌ خواسته‌هایی‌ انتزاعی میل میدهند در صورتی‌ که همیشه اولین و چالش بر انگیز‌ترین سوالِ نوعِ بشر در حاشیه باقی‌ می‌‌ماند؛ انسان کیست؟ چرا و چگونه باید زندگی‌ کند؟

به راستی‌ که جویای معنا بودن چیزی بیش تر از دست و پا زدن در قوانینی نیست که خودمان آن‌ها را ساخته ایم. ماگریت آگاهانه و آشکارا، جویای معنا بودن را زیر سوال می برد.

«سورئالیسم» این مرز‌ها را کنار می‌‌گذارد. قوانین را از یاد می‌‌برد و دنیایی بدون قوانین، با بار معناییِ بسیار فرا تر از آن چه ما از واقعیات می‌‌بینیم، در اختیار ما می‌‌گذارد. چرا که قوانین، با باید‌ها و نباید‌های خودش اجازه ی جست و جوی «حقیقت» را نمی دهد. سورئالیسم این قدرت را پیدا کرد تا آدمی‌ را خارج از کلمه‌ها و جمله‌ها به چالش بکشد.

شاید به همین خاطر باشد که ماگریت می‌گوید: «در نقاشی‌های من به دنبال معنا نباشید. آن‌ها فاقد مفهوم و در عین حال رمز آلود اند».

به راستی‌ که جویای معنا بودن چیزی بیش تر از دست و پا زدن در قوانینی نیست که خودمان آن‌ها را ساخته ایم. ماگریت آگاهانه و آشکارا، جویای معنا بودن را زیر سوال می برد.

سورئالیسمِ ماگریت مشخصه ی خود اوست. نقاشی‌های او عناصرِ مخصوص خود را دارند. سیب، کبوتر، پیپ، کت‌های بلند مردانه و کلاه‌های لبه دار، همه گی‌‌ بیان گر «نماد»‌های درونی‌ِ این هنرمند اند.دنیا‌هایی‌ که شخصیت، تمدن، واقعیت، تنهایی‌ و وجودِ آدمی‌ را به پرسش می‌کشد.

 رنه ماگریت، شیوه ی نقاشی مخصوص به خود را داشته. آثار او را نمی‌توان با نقاشی‌های بنیان گذار سبک سورئالیسم، یعنی‌ «سالوادور دالی‌» در یک تعریف گنجاند. هر چه دالی‌ دنیای مورد نظر خود را به شکل بیابانی وهم آلود، پر از تردید‌ها و بی‌ ثباتی‌ها می‌بیند و نماد‌های ساخته ی ذهنش را ابتدا به بیننده اعمال کرده و سپس آن‌ها را به بازی می‌گیرد، ماگریت، دنیای کوچک‌اش را به پرتره ، صفحه ی یک آینه و یا قاب یک پنجره محدود می‌کند و با عناصر مورد نظر خودش که بیش تر نماینده ی انسان‌های متمدن اند، دست و پنجه نرم می‌کند.

در عین حال ، آثار او تلنگری بر پیکره ی افکار نا موزون ماست که خود را در دنیای تعریف شده ی اطرافمان پیدا نمی کنند. افکاری که به سبب زندگی‌‌ای پر مشغله و پیچیده، هم واره به حاشیه رانده می شود. افکار انسان می تواند در هنر ماگریت قابی برای تعریف شدن و ظرفی‌ برای شکل گرفتن پیدا کند. ظرفی‌ که بر او تحمیل نشده بلکه انتخاب میشود.

یکی‌ از آثار نامی‌ِ او «پسر انسان- پرتره‌ای شخصی‌» است.

 20130312-soroush taheri-rene magritte(1)

در این نقاشی، مردی با همان لباس و کلاه معنا دار‌ دیده می شود. با وقاری که بازیچه ی افکار ماگریت است، پشت به دیوار سنگی‌ کوتاهی‌ و منظره‌ای از دریا با آرامش و سادگی منحصر به فردی که در نا متناهی با آسمان یکی‌ می‌‌شود.

یک پرتره باید معرّف شخصیت صاحب اثر باشد. بسته به نوعِ نقاشی و سبک آن، یک پرتره به شکل‌های گوناگونی ارایه می‌‌شود. در این نقاشی، آن طور که نقاش آن را نام گذاری کرده، تصویرِ مرد باید معرّفِ شخص نقاش باشد. این نقاشی ساده در خود هیچ نکته ی قابل اتکایی، به جز صورت، برای معرّفی شخصیت‌اش ندارد. صورت، مهم‌ترین قسمت این نقاشی است که آن هم توسط یک سیبِ سبز پوشیده شده. این سیب چه برای گفتن دارد!؟

در این نقاشی، مردی با همان لباس و کلاه معنا دار‌ دیده می شود. با وقاری که بازیچه ی افکار ماگریت است، پشت به دیوار سنگی‌ کوتاهی‌ و منظره‌ای از دریا با آرامش و سادگی منحصر به فردی که در نا متناهی با آسمان یکی‌ می‌‌شود.

نقاش، خود می‌گوید: “(این سیب) حداقل قسمتی‌ از صورت را پوشانده. با این حال شما کلیت آن را در نظر دارید. پنهان کردن صورتِ نمایانِ شخص، این چیزی است که همواره رخ میدهد! هر آن چه که ما می بینیم چیز دیگری را پنهان می‌کند. ما همیشه می‌خواهیم بدانیم که چه چیزی از دیده گانِ ما مخفی شده. همیشه علاقه ای‌ به کشف آن چه که پنهان است و آن چه که از ما پنهان شده وجود دارد. این علاقه می تواند به شکل «احساساتی‌ قوی» در آید، نوعی تضاد. شاید بتوان گفت، بین موجودیتی که پنهان است و موجودیتی که حضور دارد”.

سیب، حقیقت مورد نظر ما را پنهان می‌کند و آن را، با تمام کنجکاوی ما به اصل صورت، به حاشیه می‌‌برد.

حقیقتی که در بشر به وسیله ی «ناخود آگاه» اش، در دنیایی با مرز‌ها و محدودیت‌های تعیین شده، پنهان شده است.

این نقاشی می تواند پرتره ی هر یک از ما باشد. تصویری که به توضیح و تحلیل ما می پردازد.

همه ی ما سیبی در برابر حقیقت پنهان شده مان داریم.ما شخصیت‌هایی‌ هستیم که به دنبال حقیقت، آن چه که معلوم است را می‌پذیریم و به جست و جوی «فرا واقعیت»‌های خودمان نمی رویم.

سیب، نمادی است از زندگانی انسان. زندگی‌ متمدن و قانون‌مندی که در آن نه «حقیقت پنهان»، بل‌که رسیدن به سیب مساله شده است. در این راه، انسان به دنبال اهدافی می‌گردد که به سبب جامعه به او تحمیل می شوند و به مرور زمان او را در «جهل مرکب» فرو می‌برند.

قوانین، در معنا پوچ هستند. آن چه که از آغاز با انسان همراه بوده، «من»‌ای است که کم تر به محتوای آن توجه میشود. انسان در فراز و فرود‌های زندگی‌ پیچیده ی پیرامون اش، راه خود را گم می‌کند و به دنبال خوش بختی در لایه‌هایی‌ از جهل و خواسته‌هایی‌ واهی فرو می رود. با این امید که به دنبال هدف‌هایش است کورکورانه جلو می رود و هم چنان از اصل خود دور می شود. برای جویای حقیقت بودن باید سیب را از جلوی صورت برداشت!

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , ,